نكاتي درباره حديث عنوان بصري از امام صادق(ع)

محمد مهدي آصفي

عنوان بصري و امام صادق(ع)

علاّمه مجلسي در بحارالأنوار مي گويد: اين عبارت را به خط شيخ خود، شيخ بهايي ديده ام:

شيخ شمس الدين محمد بن مكي گفته است: از دست نوشته شيخ احمد فراه اني، از عنوان بصري- كه پيرمردي 94 ساله بود نقل مي كنم كه گفت:

ساله ا نزد مالك بن انس رفت و آمد داشتم. چون جعفر بن محمد به مدينه آمد، شروع به رفت و آمد نزد وي كردم و دوست مي داشتم همچنان كه از مالك كسب دانش مي كردم، از وي نيز دانشي بياموزم.

او روزي به من گفت: من از طرف حكومت تحت نظر هستم؛ در عين حال، در همه ساعات شب و روز اذكاري دارم؛ پس مرا از اذكار و اوراد خود باز مدار و دانش خود را چون گذشته از مالك بگير و با وي رفت و آمد نما.

من از اين واقعه غمگين شدم، و در حالي كه از نزد وي بيرون مي آمدم با خود مي گفتم: اگر در من خيري ديده بود، از رفت و آمد با خود منعم نمي كرد. پس وارد مسجد پيامبر شده، سلامي داده، بازگشتم. فرداي آن روز به حرم پيامبر رفته، دو ركعت نماز گزاردم و پس از نمازْ دست به دعا برداشتم و گفتم: خدايا، خداوندا! از تو مي خواهم كه قلب جعفر را با من مهربان كني، و آنقدر از علم وي بهره مندم سازي كه به راه راست هدايت شوم. بعد، غمگين به سوي خانه خود رفتم و به جهت محبتي كه از جعفر در دل داشتم، ديگر نزد مالك نرفتم، و جز براي نماز واجب از خانه بيرون نيامدم. سرانجام صبرم به پايان رسيد و دلم تنگ شد.

در اين وقت - كه بعد از نماز عصر بود - لباس پوشيده، به قصد ديدار جعفر بيرون رفتم. چون به در خانه اش رسيدم، اجازه خواستم. خاد مي بيرون آمد و گفت: چه مي خواهي؟ گفتم: عرض سلام بر شريف. گفت: او در محراب خود به نماز ايستاده است. من نيز در مقابل در خانه اش نشستم.

طولي نكشيد كه خادم بيرون آمد و گفت: به بركت خدا، داخل شو. من وارد شده، سلام كردم. او جواب سلام مرا داده، فرمود: «بنشين؛ خدا تو را رحمت كند.» نشستم، و او مدتي سر به زير انداخت، سپس سر برداشت و فرمود: «كنيه ات چيست؟» گفتم: ابوعبداللّه. فرمود: «اي ابو عبداللّه، خداوند تو را بر كنيه ات ثابت كند و تو را توفيق دهد! چه مي خواهي؟» در دل گفتم: اگر در اين سلام و زيارت مرا جز اين دعا بهره اي نباشد، برايم بسيار است.

او دوباره سر برداشت و فرمود: «چه سؤالي داري؟» گفتم: از خدا خواسته ام تا دلت را با من مهربان گرداند و از دانش تو بهرهمندم سازد، و اميدوارم كه خداوند دعايم را درباره شما مستجاب كرده باشد. فرمود: «اي ابا عبدالله، دانش با دانشجويي به دست نمي آيد، بلكه نوري است كه خداوند آن را در دل هر كس كه هدايتش را بخواهد قرار مي دهد. پس اگر طالب علم هستي، اول در وجود خود به دنبال حقيقت عبوديت باش، و با به كار بستن علم آن را بجوي، و از خدا طلب فهم كن تا تو را بفهماند.» گفتم: اي شريف، فرمود: «بگو: اي ابا عبداللّه.» گفتم: اي ابا عبداللّه، حقيقت عبوديت چيست؟ فرمود: «سه چيز است: اينكه بنده خدا در آنچه خداوند به او ارزاني داشته، احساس مالكيت نداشته باشد؛ زيرا بندگان ملكيتي ندارند و مال را از آنِ خدا مي دانند و آن را در جايي كه او فرموده است، به مصرف مي رسانند. ديگر اينكه براي خود تدبير نكند و همه كارهايش در محدوده امر و نهي خداوند باشد.

پس وقتي عبد در آنچه خداوند به وي ارزاني داشته، احساس مالكيت نداشت، انفاق كردن، در آنچه خداوند امر به انفاق آن كرده است، بر او آسان مي شود. و چون تدبير و برنامهريزي را به خداوند مدبر واگذاشت، بلاها و مصيبتهاي دنيا بر وي آسان مي شود. و چون تمام وقت و همه كارهايش را در محدوده اوامر و نواهي خداوند قرار داد، ديگر فراغتي براي جدال و مباهات بر مردم نخواهد داشت.

هنگا مي كه خداوند بنده خود را به اين سه خصلت كرامت داد، امر دنيا و شيطان و مردم دنيا بر وي آسان مي گردد و ديگر در پي زياده خواهي و فخرفروشي در طلب دنيا برنمي آيد و چشمش به دنبال مال مردم نخواهد بود و روزگار را به بطالت نخواهد گذراند، كه اين اولين درجه تقواست. خداوند متعال مي فرمايد: اين سراي آخرت است. آن را براي كساني كه نمي خواهند در روي زمين سركشي و تبهكاري كنند مقرر داشته ايم و سر انجامِ نيكِ آن (حسن عاقبت) از آن پرهيزكاران است.»[1]

شخصيت عنوان بصري

در كتابهاي رجالي و جرح و تعديل از عنوان بصري يادي نشده است و ما جز آنچه در اين روايت آمده، شناختي از اين مرد نداريم. بنابر آنچه در اين روايت آمده، او مردي در حدود 94 ساله بوده و در آن زمان از متقدمان به شمار مي آمده، به طلب دانش علاقهمند بوده و ولع بسيار براي حضور در مجلس علماي زمان خود داشته است.

شرح حديث

اهم موارد مطرح شده در اين حديث، علم و معرفت و عبوديت و بندگي است.

علم و معرفت

مراد از علم در اين حديث، معرفت است كه معنايي متفاوت با معناي علم دارد. معرفت با سير و سلوك و اخلاق انسان، رابطه اي تنگاتنگ دارد. اگر بخواهيم معنايي امروزي براي كلمه معرفت بيابيم، مي توانيم از آن به فرهنگ تعبير كنيم.رابطه بين دانش و فرهنگ همانند رابطه بين علم و معرفت در تاريخ فكري ماست.

رابطه بين معرفت و سلوك و اخلاق را مي توان به صورت واضح در اين آيه قرآن يافت:

از ميان بندگان خدا فقط دانشمندان از او خوف و خشيت دارند.[2] مراد از دانشمندان در اين آيه عارفانند، و آيه به ارتباط بين معرفت و ترس از خدا اشاره دارد. مي توان دريافت كه بهرهمندي انسان از خشيت و ترس خداوند به ميزان بهرهمندي او از معرفت و شناخت خداوند است و هرچه شناخت بيشتر باشد، ترس و خشيت نيز افزونتر خواهد بود.

رابطه ميان شناخت و ترس از خدا

قرآن كريم در دو جا بين ترس از خدا و شناخت، رابطه انحصاري برقرار كرده است؛ در يكي، ترس از خدا را در صاحبان شناخت منحصر مي كند و در ديگري، ترس صاحبان شناخت را فقط به ترس از خدا محدود مي سازد. اين دو حصر با هم تفاوت دارند.

انحصار اول در اين آيه است:

از ميان بندگان خدا فقط دانشمندان از او خوف و خشيت دارند.[3] اين آيه ترس از خدا را به صاحبان شناخت منحصر مي كند.

آيه دوم اين است:

كساني كه پيامهاي الهي را مي رسانند و از او پروا دارند و از هيچ كس جز خداوند پروا ندارند.[4] اين آيه ترس و خشيت عارفان و صاحبان شناخت را در ترس از خدا منحصر كرده است؛ زيرا آنان كه پيامهاي خدا را مي رسانند، داراي شناخت به شمار مي آيند و هم آنانند كه از خدا مي ترسند و از هيچ كس ديگري جز خدا نمي هراسند.

علم و دانش هم گاه ممكن است در افرادي كه ظرف وجودي گيرايي دارند به شناخت تبديل شود.

عرب بيابانگردي نزد پيامبر(ص) آمد. حضرت(ص) به يكي از اصحاب خود فرمود تا به او قرآن بياموزد. آن صحابي سوره زلزال را بر مرد عرب خواند تا به اين آيات رسيد:

پس هر كس هم ذره اي عمل خير انجام داده باشد، (پاداش) آن را مي بيند و هر كس هم ذره اي عمل ناشايست انجام داده باشد، (كيفر) آن را مي بيند.[5] اعرابي گفت: آنچه خواندي مرا بس است، و به راه خود رفت. مرد صحابي جريان را براي پيامبر اكرم(ص) نقل كرد. پيامبر(ص)-چنان كه در روايت آمده-فرمود:

اين مرد وقتي آمد بياباني (اعرابي) بود، ولي اكنون كه باز مي گردد فقيه است.

فاصله بسياري است ميان كسي كه با قبول و فهم يك آيه از قرآن به درجه تفقه و معرفت مي رسد و كساني كه دانش فراواني از پيامبران گذشته با خود دارند و در عين حال نه تنها به سوي حق هدايت نمي شوند، بلكه از رفتن ديگران به راه خدا نيز منع مي كنند. قرآن كريم آنان را با اين توصيف عجيب معرفي مي كند:

حكايت اينان مانند چهارپايي است كه باري از كتاب را حمل مي كند.[6]

رابطه منطقي بين شناخت و سلوك

ميان شناخت و سير و سلوك به سوي خدا رابطه اي منطقي وجود دارد كه قرآن به آن اشاره كرده است:

از ميان بندگان خدا فقط دانشمندان از او خوف و خشيت دارند.[7] بر اساس اين آيه، خشيت الهي نتيجه شناخت است، و هر قدر كه انسان شناخت بيشتري به خداوند داشته باشد، خداوند نيز ترس از خود را بيشتر به او مي بخشد. عكس اين قضيه هم صادق است. خداوند متعال مي فرمايد:

و از خداوند پروا كنيد و خداوند (بدين گونه) به شما آموزش مي دهد.[8] قرآن در اين آيه، رابطه بين سلوك و شناخت را توضيح داده است.

شيخ محمد عبده در تفسير المنار چنين تفسيري از آيه را، عليرغم اينكه اولين معنايي است كه به ذهن مي رسد، انكار مي كند و مي گويد: اين نوع تفسير مطابق نظر صوفيه است و دانش جز با تحصيل به دست نمي آيد و تقوا راه دانش آموزي نيست.

البته اگر علم را در اين آيه به معناي دانش اصطلاحي در برابر شناخت و معرفت بدانيم، كلام عبده صحيح است؛ ولي اگر مراد از علم در آيه، شناخت و معرفت خداوند باشد-كه از فضاي كلي آيه هم اين گونه بر مي آيد- ، آنگاه كلام شيخ خالي از اشكال نخواهد بود.

خداوند متعال مي فرمايد:

اي مؤمنان، از خدا پروا كنيد و به رسول او ايمان آوريد تا بهره اي دو چندان از رحمت خويش بر شما ارزاني دارد و براي شما نوري قرار دهد تا با آن (به درستي) راه رويد و شما را بيامرزد، و خداوند آمرزگار مهربان است.[9] و فرموده است:

اي مؤمنان، اگر از خداوند پروا كنيد، براي شما (پديده اي) جدا كننده حق از باطل پديد آورد.[10] بدين ترتيب، خداوند اين نور و قدرت تميز بين حق و باطل را به واسطه تقوا به بندگان خود مي بخشد.

خداوند مي فرمايد:

آيا كسي كه مرده بود و زنده اش كرديم و نوري به او بخشيديم كه در پرتو آن در ميان مردم راه مي رود، همانند كسي است كه گويي گرفتار ظلمات است و از آن بيرون آمدني نيست؟ بدين سان در چشم كافران كردارشان آراسته شده است.[11] اين نور كه خداوند در دل هر بنده اي كه او را دوست داشته باشد قرار مي دهد و نيكان در زندگي و سير و سلوك خود از آن بهره مي گيرند، همان معرفت و شناخت خداوند است.

منابع معرفت

امام صادق(ع) در اين حديث براي عنوان بصري سه منبع معرفت را بر مي شمارد:

1 . در وجود خود به دنبال حقيقت عبوديت باش.

2 . با به كاربستن علم، آن را بجوي.

3 . از خدا طلب فهم كن تا تو را بفهماند.

اكنون به همين ترتيب به شرح اين سه منبع مي پردازيم:

منبع اول، جستجوي حقيقت عبوديت در وجود خود

انسان با شناخت خداوند، شناخت خود و شناخت رابطه بين خود و خدا، مي تواند حقيقت بندگي (عبوديت) خدا را درك كند؛ زيرا نفس انسان آفريده خدا و خدا آفريننده اوست، او مملوك خدا و خدا مالك اوست، و خداوند نگهبان و مراقب اوست، و يقين به همه اين نكات همان عبوديت است. خداوند متعال مي فرمايد:

خداوند مثلي مي زند به بنده مملوكي كه توان انجام هيچ كاري ندارد.[12] هنگا مي كه انسان حقيقت عبوديت را با درك رابطه خود و خدا دريابد، حقايقي را كه بر اين بندگي مترتب مي شود نيز به همان وضوح و شفافيت درك خواهد كرد.

اين حقايق دو جنبه دارند: يكي اينكه آد مي تمام آنها را براي خدا به انجام برساند، و ديگر اينكه بدون اجازه خدا هيچ كدام از اين حقايق را براي غير خدا به كار نبندد:

كساني كه...از او پروا دارند و از هيچ كس جز خداوند پروا ندارند.[13] انسان براي درك اين حقايق و معارف، تمام اين حقايق را در كتاب نفس مي خواند.

منبع دوم، علم جويي با به كاربستن آن

ممكن است كسي بپرسد كه به كار بستن چه ارتباطي با آموختن دارد. جواب قرآن به اين سؤال واضح و آشكار است:

و از خداوند پروا كنيد و خداوند (بدين گونه) به شما آموزش مي دهد.[14] بدين معنا كه عمل از سرچشمه هاي علم است.

شيخ محمد عبده در تفسير المنار چنين تصور كرده است كه چنين تفسيري از آيه، راه را براي جاهلاني كه لباس صلاح پوشيده اند و بدون تحصيل علم و دانش، ادعاي شناخت خداوند و فهم قرآن و حديث و دانستن اسرار شريعت دارند، باز مي كند و باعث تصديق ايشان به وسيله عوام مي شود.[15] خود شيخ، آيه را اينگونه تفسير مي كند:

عطف «يعلمكم» بر «اتقوا الله»، نفي كننده هرگونه رابطه اي بين علم و عمل است؛ زيرا معطوف و معطوف عليه بايد با هم مغاير باشند.

اين كلام، صحيح است و شكي در مغايرت بين «يعلمكم» و «اتقوا الله» نيست؛ ولي نكته اي كه نبايد پوشيده باشد، اين است كه عطف در عين حال مقتضي مناسبت ميان معطوف و معطوف عليه نيز هست. اين مناسبت چيست؟ شكي نيست كه منظور از علم در جمله دوم علو مي كه در مدارس و كتابها يافت مي شود نيست. همچنين ترديدي وجود ندارد كه بايد بين علم و تقوا مناسبتي باشد تا عطف آنها بر يكديگر در آيه صحيح باشد. آموزش الهي در آيه نيز به اين معنا نيست كه تقوا انسان را از آموختن قرآن و حديث و فقه بي نياز مي كند.

از جمع بندي اين دانسته ها به نتيجه اي دست مي يايم كه با استنباط شيخ محمد عبده متفاوت است. آيه كريمه به حقيقتي از لطايف قرآن اشاره دارد و آن، اين است كه تقوا قلب انسان را براي دريافت حكمت از سوي خدا مي گشايد. گاه دو نفر قرآن مي خوانند، امّا تنها يكي از آنها دو تحت تأثير واقع شده، از آن پند مي گيرد و به سلوك إلي الله مي پردازد. همه آدميان مي توانند به نشانه هاي تكويني خداوند در جهان هستي بنگرند، امّا تنها برخي از آنان به مدد تفكر و تعمق به انديشه توحيدي مي رسند.

تقوا به انسان قدرت درك توحيد و حكمت مي بخشد و نوري در قلب او مي افروزد كه خداوند او را به واسطه آن از اشتباه باز مي دارد.

او، خود، فرموده است:

اي مؤمنان، اگر از خداوند پروا كنيد، براي شما (پديده اي) جدا كننده حق از باطل پديد آورد و سيئات شما را بزدايد.[16] در اين آيه علم و تقوا به صورت شرط و جواب شرط آمده است و نه مثل آيه 282 سوره بقره، به صورت عطف.

در اينكه تقوا نيز با علم حاصل مي شود، بحثي نيست. مي دانيم كه تقوا از ثمرات علم است و خدا فرموده است:

از ميان بندگان خدا فقط دانشمندان از او خوف و خشيت دارند و كساني كه پيش از آن دانش يافتند، چون بر آنان خوانده شود، سجده كنان به رو در مي افتند و مي گويند: پاك و منزه است پروردگار ما، وعده پروردگار ما شدني است، و به رو در مي افتند و مي گريند و بر خشوع و خشيت آنان مي افزايد.[17] ولي در عين حال، خود علم هم از ثمرات تقواست و ميان اين دو رابطه اي دو طرفه وجود دارد.[18] از امام صادق(ع) روايت شده است:

علم با عمل همراه است؛ پس هر كس بداند به كار مي بندد و هر كس به كار ببندد مي داند.[19] بار ديگر اين مطلب را تكرار مي كنيم كه معناي سخن ما اين نيست كه تقوا به تنهايي انسان را از دانش آموزي بي نياز مي كند و آد مي به اتكاي تقوا مي تواند از مدرسه و كتاب و استاد بي نياز شود.

در روايتي از پيامبر اكرم(ص) وارد شده است:

حضرت موسي خضر پيامبر را ملاقات كرد و به او گفت: به من توصيه اي كن.

خضر گفت: دلت را با تقوا پوشش ده تا به علم برسي.[20] در مصباح الشريعة به نقل از امام صادق(ع)، تقوا ملاك و ميزان هر علم و حكمتي دانسته شده است. ثقةالاسلام كليني هم در الكافي اينگونه نقل كرده است:

امام باقر(ع) به سعد الخير نوشت:

بسم الله الرحمن الرحيم امّا بعد، تو را به تقوا و پرهيزگاري سفارش مي كنم كه در آن سلامتي از تلف، و سود و بهره مندي در قيامت است. خداوند عزوجل خطراتي را كه به عقل بشر خطور نمي كند به واسطه تقوا از وي دور مي سازد و كوري چشم باطن و ناداني را از وي برطرف مي نمايد.[21] در روايات ديگري از پيامبر اكرم(ص) و اهل بيت او(ع) روايت شده است كه هر كس به آنچه مي داند عمل كند، خداوند آنچه را نمي داند به او مي آموزد.

همچنين از پيامبر(ص) نقل شده است:

هر كس علم بياموزد و براي خدا به علم خود عمل كند، خداوند ندانسته هايش را به او مي آموزد.[22] از امام باقر(ع) هم روايت شده است:

هر كس براي خدا به علم خود عمل كند، خداوند ندانسته هايش را به او مي آموزد.[23]

منبع سوم، معرفت (دعا و درخواست از خدا)

امام صادق در اين روايت به عنوان بصري مي فرمايد: «از خدا طلب فهم كن تا تو را بفهماند.» بر اساس اين روايت، دانش نوري است كه خداوند آن را در دل هر كس كه هدايتش را بخواهد قرار مي دهد. اين نور_چنانكه در ابتداي سخن گفتيم_همان شناخت و معرفت خداوند است كه فقط از جانب خدا به انسان مي رسد. خداوند مي فرمايد:

و هر كس كه خداوند برايش نوري مقرر نداشته باشد نوري ندارد.[24] پس اگر انساني شعلهاي از اين نور بخواهد، راهي جز درخواست از خدا ندارد؛ زيرا اين نور جز نزد خدا در جاي ديگري يافت نمي شود. ناگفته نماند كه خواستن از خدا با سعي و كوشش منافاتي ندارد؛ زيرا هر پيروزي نيز بدون شك از جانب خداوند است، او، خود، فرموده است:

و پيروزي جز از سوي خداوند نيست.[25] در زبان و ادبيات عربي، نفي و استثنا انحصار را مي رساند، ولي خداوند در عين حال به ما مي آموزد كه براي به دست آوردن پيروزي بايد به فراهم آوردن اسباب و لوازم آن بپردازيم.

خداوند فرموده است:

و در برابر آنان هر نيرويي كه مي توانيد فراهم آوريد.[26] آري، آمادگي و تهيه لوازم كارزار، منافاتي با يقين به اين كه پيروزي از آن خداست ندارد.

علم (معرفت) نيز از جانب خداست و اين نيز منافاتي با كوشش در راه آموختن و فراگيري دانش از دانشمندان نخواهد داشت.

 

حقيقت بندگي

مهمترين سؤالي كه عنوان، پس از پرسش درباره حقيقت علم از امام مي پرسد اين است: «حقيقت بندگي خدا چيست؟» بندگي از سرچشمه هاي علم است و عنوان، ناگزير به اين پرسش مي رسد.

امام(ع) در پاسخ به سه نكته اشاره مي كند:

1 . بنده خدا در آنچه خداوند به او ارزاني فرموده، احساس مالكيت ندارد. بندگان حقيقي، مال را از آن خدا مي دانند و آن را در جايي كه او فرموده است به مصرف مي رسانند.

2 . او براي خود تدبير نمي كند.

3 . همه كارهاي چنين بندهاي در محدوده امر و نهي خداوند است.

خداوند مالك است

از جمله روشنگري هاي قرآن اين است كه مالكيت در آسمانها و زمين، تنها از آن خداوند است. خداوند مي فرمايد:

آيا نمي داني كه فرمانروايي آسمانها و زمين از آن خداوند است؟[27] بگو: خداوندا، اي فرمانرواي هستي، به هر كه بخواهي فرمانروايي مي بخشي و از هر كس كه بخواهي فرمانروايي بازستاني.[28] و فرمانروايي آسمان و زمين از آن خداوند است و خدا بر هر كاري تواناست.[29] و فرمانروايي آسمان و زمين از آن خداوند است و سير بازگشت به سوي اوست.[30] اين روشنگري قرآن بر شيوه زندگي انسان تأثير مستقيم دارد؛ چون وقتي آد مي به اين باور دست يابد كه خداوند مالك مطلق آسمانها و زمين است و هيچ مالك ديگري به جز او نيست، از تمايلات دنيوي خود مي كاهد و از قيد وابستگي به دنيا مي رهد. اين، همان چيزي است كه علماي اخلاق آن را زهد مي نامند كه معناي مقابل آن وابستگي به دنياست.

علي بن ابيطالب(ع) در جمله اي كوتاه، معناي زهد را چنان خلاصه كرده است كه در تعريف زهد، جمله اي موجزتر و رساتر از آن نمي شناسيم:

زهد در قرآن در دو كلمه خلاصه شده است: «تا آنكه بر آنچه از دست شما مي رود افسوس مخوريد و بر آنچه به شما بخشد شادماني مكنيد.»[31] آري، زاهد نه بر آنچه از دستش مي رود افسوس مي خورد و نه از آنچه به دست مي آورد شادمان مي شود. و دلبستگي به دنيا انسان را سنگين مي كند و حس سبكي پرواز به سوي خدا را از وي سلب مي كند و باعث به وجود آمدن حالت سستي و تنبلي مي شود. اين آيه، توصيف دقيقي از اين حالت است:

چرا هنگا مي كه به شما گفته مي شود در راه خدا رهسپار (جهاد) شويد، گرانجاني مي كنيد؟ آيا به زندگي دنيا به جاي آخرت رضايت داده ايد؟ متاع زندگي دنيا در جنب آخرت بس اندك است.[32] حال، پرسش اين است كه انسان چگونه مي تواند در آنچه خدا به وي ارزاني داشته، احساس مالكيتي نداشته باشد؟ در پاسخ بايد گفت اين امر هنگا مي تحقق مي يابد كه انسان خود را بنده خداوند بداند. كيفيت استدلال نيز به صورت يك زنجيره به هم پيوسته در سخن امام(ع) آمده است.

اولين حلقه اين زنجيره اين است كه انسان خود را بنده خدا بداند و معناي بندگي را مطابق اين آيه درك كند:

بنده مملوكي كه قدرت بر انجام هيچ كاري ندارد.

بنده بايد بداند كه بدون اعطاي خداوند، مالك چيزي و جز با رضايت و اجازه او قادر بر انجام كاري نخواهد بود.

پس از گذر از اين مرحله، ديگر بنده در آنچه خدا به او ارزاني داشته است، احساس مالكيتي ندارد. اين حلقه دوم، نتيجه طبيعي حلقه اول است؛ زيرا با مالك دانستن خداوند، هرگونه احساس مالكيتي از ميان مي رود.

امام صادق(ع) در توجيه اين مسئله به عنوان مي فرمايد: «بندگان مالكيتي ندارند، مال را از آن خدا مي دانند و آن را در جايي كه او فرموده است به مصرف مي رسانند.» سومين حلقه از اين زنجيره، زهد در دنياست. پس اعتقاد به اينكه مال از آن خداست و بنده خدا ملكيتي ندارد، لاجرم به تعديل علاقه انسان به دنيا منجر مي شود كه همان زهد است.

چهارمين حلقه از اين زنجيره، در حديث امام(ع) به عنوان بصري اين گونه بيان شده است: «پس وقتي عبد در آنچه خداوند به وي ارزاني داشته احساس مالكيت نداشت، انفاق كردن در آنچه خداوند امر به انفاق آن كرده است، بر او آسان مي شود.» اين دلبستگي به دنياست كه موجب بخل و مانع از انفاق مال در راه خدا مي شود. آري، با زايل شدن اين دلبستگي، انفاق كردن بر آدمي آسان مي نمايد.

رهايي از طرح و تدبير

اگر خداوند امر مردم را به خود آنان واگذارده بود، سالها پيش انسان و تمدن بشري نابود مي شد و بشر به بن بست مي رسيد؛ ولي خداوند، خود، امر تدبير امور كوچك و بزرگ زندگي بشر را عهدهدار شده است و هر كس چشم بصيرت داشته باشد، دست خدا را در تدبير همه امور زندگي خود در هر آسايش و سختي مي بيند. زندگي انسان و ادامه حيات جهان، بدون تدبير و برنامهريزي خدا ممكن نيست. بشر همانگونه كه در اصل خلقت به خدا محتاج است، در ادامه زندگي نيز به او احتياج مبرم دارد؛ ولي انسانها در درك اين مطلب مساوي نيستند و عدّه اندكي از مردم قادرند اين موضوع را ببينند. آري؛ پيروزي از خداست:

و پيروزي جز از سوي خداوند نيست.[33] شكست از جانب خداست:

اگر شما را ياري نكند، پس كيست آنكه پس از ياري نكردن او شما را ياري رساند.[34] روزي از خداست:

جنبنده اي در زمين نيست، مگر آنكه روزي او بر خداست.[35] خداست كه روزي را بر بعضي از مردم گشاده و بر بعضي ديگر تنگ مي گيرد:

خداوند روزي خود را بر هر كه بخواهد گشايش مي دهد يا تنگ و فرو بسته مي دارد؛[36] بي گمان پروردگارت درهاي روزي را بر هر كس كه بخواهد مي گشايد و فرو مي بندد.[37] خداست كه هركه را بخواهد عزت مي دهد:

هر كس عزت مي خواهد (بداند كه) هرچه عزت است نزد خداوند است.[38] خداست كه هر كس را بخواهد خوار مي گرداند:

و هر كس را كه خواهي خوار مي كني.[39] خداست كه هر كه را بخواهد فرمانروايي مي بخشد و از هر كه بخواهد فرمانروايي را سلب مي كند:

بگو: خداوندا، اي فرمانرواي هستي، به هر كه بخواهي فرمانروايي مي بخشي و از هر كس كه خواهي فرمانروايي باز ستاني.[40] و هم اوست كه در دل هر كس بخواهد، نور هدايت را قرار مي دهد و از قلب هر كه بخواهد، نور هدايت را پنهان مي كند:

بهره اي دو چندان از رحمت خويش بر شما ارزاني دارد و براي شما نوري قرار دهد تا با آن (به درستي) راه رويد؛[41] و هر كس كه خداوند برايش نوري مقرر نداشته باشد، نوري ندارد.[42] البته هر كدام از اين تدابير، دليل خاص خود را دارد. اگر خداوند گروهي را ياري مي رساند، اين كار سببي در اعمال و زندگي خود آن گروه دارد و اگر گروهي را به شكست خوردن وا مي نهد، آن هم به سبب اعمال و كارهاي خود آنان است؛ اگر روزي قو مي را گشاده مي گرداند يا روزي را بر ايشان تنگ مي گيرد، باز به جهت سببي در اعمال خود آنان است؛ و اگر نور هدايت را از قلب عده اي از بندگانش باز مي ستاند، همه دلايل و اسباب خاصي از اعمال خود آنان دارد و به هيچ وجه از روي بي توجهي به امور بندگان نيست؛ كه خداوند از چنين صفتي منزه است:

خداوند در سرنوشت هيچ گروهي تغييري ايجاد نمي كند مگر اينكه خود آنان به تغيير دادن اوضاع خود بپردازند؛[43] و اگر اهل شهرها ايمان آورده، تقوا پيشه كرده بودند، بر آنها درهاي بركات آسمان و زمين را مي گشوديم، ولي (آيات و پيامهاي ما را) دروغ انگاشتند، آنگاه به خاطر كار و كردارشان ايشان را فروگرفتيم.[44] اگر آد مي اين حقيقت را درك كند و دست خدا را در سخت و آسان زندگي خود ببيند و بداند كه از تدبير الهي بي نياز نيست، هميشه تمام امور زندگي خود را به خدا واگذار مي كند. از امام صادق(ع) روايت شده است:

از خدا توفيق بخواهيد؛ كه موسي در طلب شعلهاي از آتش برآمد، ولي خداوند به او نبوت داد.[45]

تفويض

تفويض در فرهنگ ديني ما اين است كه انسان تمام امور خود را به خدا واگذار كند و براي خود هيچ نقش و اثري نبيند و بداند كه سلطنتِ همه هستي از آن خداوند است؛ امرْ امر او و تدبيرْ تدبير او و هر جنبش و آرامشي در اين پهنه حيات با دستور و اجازه اوست.

تفويض، غير از توكل است. در توكلْ بنده خدا در آنچه خود مي خواهد و در عرصه هاي مختلف زندگي با آن روبهرو مي شود و نيز در تدبير امر خود، خداوند را وكيل خود مي كند؛ زيرا:

خداوند ما را بس است و او بهترين وكيل است.[46] ولي تفويض، چنانكه عارف نا مي ، خواجه عبداللّه انصاري گفته است، معنايي لطيفتر و گستردهتر از توكل دارد؛ زيرا در تفويضْ بنده به جهت اعتمادي كه به خداي خود دارد، براي خود هيچ توان و سلطه و تدبيري نمي بيند و همه كارها را يكسره به خدا واگذار مي كند.

علامه طباطبايي مي گويد:

تفويض اين است كه بنده اموري را كه به او نسبت داده مي شود، به خدا برگرداند و در اين صورتْ حال كسي را دارد كه هيچ كاره است و در هيچ كاري به او مراجعه نمي شود، و توكل اين است كه بنده، خداي خود را در تصرفاتش وكيل قرار دهد.

تسليم اين است كه تمام آنچه را كه خداي سبحان از وي و براي وي مي خواهد، از جان و دل پذيرا بوده، اطاعت محض داشته باشد...كه اينها سه مرحله از مراحل بندگي است كه هر كدام از ديگري دقيقتر است؛ دقيقتر از توكلْ تفويض است و دقيقتر از آن دو تسليم.[47] در وكيل كردن خدا، بنده خود را غايب مي بيند و خدا را به جاي خود قرار مي دهد، ولي در تفويضْ بنده وجود ندارد تا حاضر يا غايب باشد، و غير از اراده و تدبير سلطنت و توانايي او چيزي نمي بيند؛ پس همه چيز را به او برگشت مي دهد؛ چنانكه مؤمن آل فرعون در حال دعوت قوم خود به سوي خداوند و تفويض همه امور خود به او گفته است:

و كارم را به خداوند واگذار مي كنم؛ چرا كه او به احوال بندگان بيناست.[48] امّا تسليمْ پذيرش محض اراده خدا در هر سختي و آسايشي است. مفهوم تسليم لطيفتر و گستردهتر از معناي تفويض است.

چنين دركي از رابطه تكويني ميان بنده و خالق، حالت نفساني عميقي را به دنبال دارد كه همان برگرداندن همه امور به اراده و خواست و حكمت خداوند است. در اين حال، آد مي هيچ دلبستگي، دو دلي، ناراحتي و اضطرابي از مصايب و مشكلات و ابتلائات روزگار احساس نمي كند؛ زيرا هستي او در دست قدرت سلطاني است كه از هر مهرباني مهربانتر و به بندگان خود بينا، حكيم و رئوف است:

همانا خداوند به بندگان خود بيناست.

سخن ما بدين معنا نيست كه انسان فاقد اراده و اختيار است و در نتيجه مسئوليتي در قبال كارهاي خود ندارد؛ چنانكه به معناي اين هم نيست كه آدمي اراده و اختيار و تلاش و حركت خود را در جهت مصالح دنيوي و اخروي كاملاً كنار گذارد. اين هر دو اشتباهي است كه از عدم تفكيك دقيق حد و مرز بخشهاي مختلف اين معارف و حقايق از يكديگر ناشي مي شود.

خداوند انسان را موجودي با اراده و اختيار و درك آفريده است. اين مسئله بديهي است و شكي در آن نيست و هر كس قرآن را با دقت بخواند، اين نكته بديهي را در خواهد يافت. بر انسان است كه اراده و اختيار و درك خود را در راه صلاح دنيا و آخرت خود به كار بندد كه:

و براي انسان هيچ چيز نيست مگر آنچه كوشيده است.[49]

قرآن به اين دو نكته تصريح مي كند، امّا از جمله چيزهايي كه نمي توان در آن شك كرد اين است كه زندگي انسان به رغم همه درك و اراده و حركت و تلاش او، دستخوش پيشامدهاي خوش و ناخوش است ،كه هر انساني به ناچار با آن روبهرو مي شود و در اين مورد، نيكوكار يا زشتكردار با هم يكسانند. اينجاست كه تفويض معنا مي يابد. در اين حال، انسان بايد خود را به خواست و حكمت خداوند واگذارد و زندگي خود را به او تفويض كند و بداند كه در دست قدرت خداوند سلطان و بينا و حكيم و ارحم الراحمين است و دستي كه در امتحانات و بلايا قلب وي را مي فشارد، همان دست ارحم الراحمين يا مهربانترين مهربانان است. اگر بنده بداند، كه همه توان و قوت و صاحب اختياري او در امتداد قدرت و صاحب اختياري خداوند است و او بنده مملوكي بيش نيست و بي اجازه خدا هيچ كاري از وي برنمي آيد، تسليم امر خدا مي شود و به قضا و قدر خداوندي اطمينان پيدا مي كند. اين معنا در دعاهايي كه از اهل بيت(ع) رسيده است، بسيار يافت مي شود:

خداوندا، مرا به قسمت مقدر خود خشنود كن و در همه حال متواضعم گردان.

خداوندا، مرا به قَدَر خود مطمئن و از قضاي خود خشنود گردان.

معناي تفويض اين نيست كه اگر موج دريا كسي را به دل آبهاي دريا كشيد، براي نجات خود تلاش نكند، فرياد نزند، كمك نخواهد و به درگاه خدا دعا نكند؛ بلكه معناي تفويض اين است كه بداند اين سعي و تلاش و دعا و فرياد و كمك خواستن او، در امتداد قدرت خداوند است و اوست كه اگر بخواهد نجاتش مي دهد و اگر اراده كند، موج دريا او را خواهد بلعيد؛ اگر بخواهد نجاتش دهد، صداي فريادش را به گوش مردم مي رساند تا به نجاتش بشتابند و اگر نخواهد، فريادش را به گوش كسي نمي رساند تا به كمك او نيايند. معناي تفويض اين است كه نجات يافتن يا غرق شدن چنين كسي به دست خداست و خداوند در هر حالْ_او را نجات بدهد يا غرق كند_حكيم، بخشنده و بيناي به بندگان صالح خويش است. در اين وقت است كه آد مي به تلاش و دعا و فرياد مي پردازد؛ اگر خداوند نجاتش داد، حمد و شكر او را به جاي مي آورد و اگر تدبير خدا در غرق شدن و هلاكت او بود، در حالي كه به بصير بالعباد و ارحم الراحمين بودن خدا و حكيم و بينا بودن او اطمينان دارد، تسليم خواست و قضا و قدر خداوندي مي شود. اين، همان تفويض است و درك اين حقيقت و تشخيص مرز بين اين معارف و حقايق، از لطافتها و شفافيتهاي قرآن و معارف آن است.

البته اين نكته را بايد اضافه كنيم كه تمام اين مسائل در امور غير ارادي است كه عمل آنها به عهده انسان نيست و در قبال آنها مسئوليتي ندارد؛ ولي در مواردي كه خداوند او را مسئول قرار داده و امور را منوط به اراده و عمل او نموده است، بديهي است كه خودْ مسئول عمل خويش است:

خداوند در سرنوشت هيچ گروهي تغييري ايجاد نمي كند، مگر اينكه خود آنان به تغيير دادن اوضاع خود بپردازند.[50]

آغاز و پايان علم

از پيامبر اكرم(ص) چنين روايت شده است:

ابتداي علم شناسايي خداوند جبار است و پايان آن واگذاري (تفويض) كار به او.

به ياد مي آورم كه اين روايت را در اوايل تحصيل خود در كتابهاي مقدماتي مي خواندم و در آن روزها به ژرفاي آن پي نمي بردم. پس از مدتي طولاني فرصت تأمل و تفكر در اين روايت برايم دست داد و دريافتم كه اين روايت در بردارنده همه سفر معرفت از ابتدا تا پايان آن است؛ سفري دشوار و سخت و دور و دراز كه ابتداي آن شناخت خداوند جبار و پايان آن تفويض كار به اوست.

آغاز سفر اين است كه انسان بداند همه كار به دست خداست و اين هستي پهناور از قبضه سلطنت، حكم و امر او خارج نيست و تنها او گيرنده و دهنده، زنده كننده و ميراننده، عزت دهنده و خوار كننده، رفعت دهنده و پست كننده، خالق و مدبر، خسارتده و منفعترسان، روزي دهنده، چيره، بخشنده و مانع است:

خداوند سر رشتهدار كار خويش است، به راستي كه خداوند براي هر چيزي اندازه اي نهاده است.[51] هم سنگ ذره اي در آسمانها و زمين از او پنهان نيست.[52] بگو براي خود اختيار زيان و سودي ندارم.[53] خداوند هر كس را بخواهد، مشمول رحمت خويش مي گرداند.[54] خداوند تنگنا و گشايش در زندگي مردم پديد مي آورد و به سوي او باز خواهيد گشت.[55] بگو: خداوندا، اي فرمانرواي هستي، به هر كه بخواهي فرمانروايي مي بخشي و از هر كس كه خواهي فرمانروايي باز ستاني.[56] پروردگارت هرچه خواهد تواند كرد.[57] بگو: براي خود اختيار زيان و سودي ندارم.[58] بي گمان پروردگارت درهاي روزي را بر هر كس كه بخواهد مي گشايد و فرو مي بندد؛ چرا كه او به بندگانش بينا و داناست.[59] و چيزي را به جاي خداوند مي پرستند كه نه زياني به آنان مي رساند و نه سودي.[60] بگو: آيا چيزي را به جاي خداوند مي پرستيد كه نه زياني براي شما دارد و نه سودي؟[61] هيچ مصيبتي (به كسي) نرسد، مگر به اذن الهي.[62] و چيزي نخواهيد، مگر آنكه خدا خواهد.[63] اين اولين مرحله معرفت، يعني شناخت خداوند جبار است؛ امّا تفويض مرحله پاياني معرفت شمرده مي شود. اگر انسان يقين كند كه خداوند تدبير امور او را به تنهايي در دست دارد و تنها او گيرنده و دهنده، بخشنده و مانع، خسارت ده و منفعت رسان است، بي شك امور خود را به او تفويض خواهد كرد. در اينجا تفويض، ايمان و تسليم است؛ ايمان به اينكه همه امور بنده به دست خداست و تسليم شدن در برابر حكم خداوند در همه حال.

پيامبر اكرم(ص) فرموده است:

از كار انسان مؤمن در شگفتم كه خداوند برايش قضايي مقدر نمي كند، مگر اينكه در آخر كار برايش موجب نيكويي است.[64] و فرموده است:

هر كس از ميان خلق خدا او را بيشتر بشناسد، به تسليم در برابر قضاي او سزاوارتر است.[65] از امام صادق(ع) چنين نقل شده است:

از جمله آنچه كه خداوند به موسي وحي كرد اين بود: اي موسي، محبوبترين خلق من در نزدم بنده مؤمن من است. پس هرگاه بلايي به او رساندم، در جهت خير او بوده و هرگاه چيزي به او دادم ،باز هم خير او بوده است. پس بايد بر بلايم صبر كند، نعمتم را شكر گزارد و از قضايم خشنود باشد. پس اگر در راه خشنودي من گام بردارد و از من اطاعت كند، نام او را نزد خود در زمره صديقين بنويسم.[66] و از همان حضرت است:

داناترين مردم خشنودترين آنها به قضاي الهي است.[67] ابن سنان از كسي نقل مي كند كه گفت: به امام صادق(ع) عرض كردم: چگونه مي توان مؤمن بودن مؤمن را دريافت؟ حضرت فرمود:

با تسليم شدن در برابر خدا در هرچه از خوش و ناخوش به او مي رسد.[68] و باز از آن حضرت نقل شده است:

هيچ گاه پيامبر(ص) درباره كاري كه گذشته بود، نمي فرمود كاش جور ديگري مي شد.[69] انس بن مالك مي گويد: ده سال خادم پيامبر(ص) بودم؛ هيچ گاه در كاري كه كرده بودم نفرمود: «چرا كردي؟» و در كاري كه نكرده بودم نفرمود: «چرا نكردي؟» و درباره هيچ چيزي نفرمود: «كاش مي بود!» و هرگاه كسي از اهل بيت او با من تندي مي كرد مي فرمود: «رهايش كنيد! اگر چيزي در قضاي خداوند باشد، حتماً خواهد شد».[70] در كتاب الكافي آمده است:

امام حسين(ع) عبدالله بن جعفر را ملاقات كرد و فرمود: اي عبدالله، چگونه مؤمن ،مؤمن است، در حالي كه با توجه به اينكه خداوند مدبر اوست از قسمت خود ناراضي است و شأن خود را پست مي كند؟ من ضمانت مي كنم اگر در انديشه كسي جز رضامندي از قضاي خدا خطور نكند، مستجاب الدعوه شود.[71] اينان صاحبان نفسهاي مطمئنه اند كه خدا درباره آنان فرموده است:

هان اي نفس مطمئنه، به سوي پروردگارت كه تو از او خشنودي و او از تو خشنود، باز گرد.[72] ابن سينا در اشارات، در مقامات العارفين، نيز به همين معنا اشاره دارد:

عارف، شاد و مسرور و خندان است. از روي تواضع، كوچك را چون بزرگ مورد احترام قرار مي دهد و با كودن چون زيرك گشاده روست؛ و چگونه شاد نباشد كه خداوندْ شادماني اوست و او در هر چيز خداي را مي بيند.[73]

منازل راه

بين «معرفت جبار» و «تفويض كار به او»، مراحل مياني و منازل بسياري است كه شرح آن مجالي ديگر مي طلبد. هنگا مي كه انسان دانست كه خدا پروردگار جهانيان و بخشنده مهربان است، او را سپاس مي گزارد و چون دانست او سرپرست و حاكم بر بندگان است، اطاعت و بندگي او را پيشه خود مي كند و چون دريافت كه خداوند دعاي بندگان خود را مستجاب مي كند، به درگاه او دست به دعا بر مي دارد و وقتي فهميد كه خداوند آمرزنده است، به استغفار و توبه مي پردازد و هنگا مي كه دانست خدا شديد العقاب است، از مقام پروردگار خويش بيمناك مي گردد و چون دانست خداوند داراي رحمت گسترده است، به او اميدوار مي شود و وقتي فهميد كه خداوند متعال بندگان خويش را دوست داشته، گرا مي شان مي دارد، خدا را دوست خواهد داشت.

بدين ترتيب، سلوك إلي الله راهي طولاني است كه ابتداي آن شناخت خدا و انتهاي آن تفويض كارها به اوست و بين اين آغاز و پايان، مراحل بسياري چون عبوديت، اطاعت، بيم، اميد، اخلاص، محبت، تواضع، شكر، حمد و...است. در بسياري از روايات اسلا مي نيز به اين معاني اشاره شده است كه گلچيني از آنها را به قدري كه مناسب اين مقال باشد ذكر مي كنيم:

پيامبر اكرم(ص) فرموده است:

هر كه خدا را بشناسد، دهان خود را از سخنان بي مورد و شكم خود را از غذاهاي ناپاك مي بندد و با نماز و روزه خود را به عفت وا مي دارد.

از اميرالمؤمنين(ع) چنين نقل شده است:

از كسي كه خدايش را مي شناسد تعجب مي كنم كه چرا براي جايگاه ابدي خود تلاش نمي كند.

امام صادق(ع) فرموده است:

هر كس شناخت پيدا كند از خدا پروا مي كند، و هر كه از خدا پروا كرد، نفس او به راحتي از دنيا مي گذرد.

اين روايات را نيز از اميرمؤمنان(ع) نقل كرده اند:

خداوندا، ما را از آنان قرار ده كه ياد تو از شهوتها بازشان داشته است.

خداشناسي در قلب هر كس ساكن گرديد، بي نيازي از خلق خدا نيز در قلب او ساكن مي شود.

كسي كه عظمت خداوند را شناخت، سزاوار نيست كه احساس بزرگي كند.

هر كه خداشناستر باشد، خداترستر نيز هست.

نهايت معرفت، ترس از خداست.

هايت علم، ترس از خداوند متعال است.

داناترين مردم به خدا كسي است كه بيشتر از او طلب حاجت مي كند.

از كسي كه خدا را مي شناسد و خداترسي او زياد نمي شود تعجب مي كنم.

سزاوار است كه خداشناسان بر او توكل كنند.

كسي كه خدا را مي شناسد، سزاوار است دلش چشم بر هم زدني از بيم و اميد خدا خالي نباشد.

چهره عارفْ خندان و دلش محزون است.

عبادت عارفان از ترس خدا گريه كردن است.

هرچيز را معدني است و معدن تقوا دلهاي عارفان است.

كمترين حد معرفت، باعث زهد در دنيا مي گردد.

ميوه معرفت، بي ميلي به دنياست.

هركه خداشناس شود، موحد مي گردد.

هر كدام از اين روايات، ايستگاه هاي تكامل بشر در معرفت خدا به شمار مي آيند. معرفت_چنانكه در روايات آمده-اساس حركت به سوي آخرت، زهد در دنيا و بي ميلي به آن، بي نيازي از مردم، تواضع، دعا، حاجت خواستن از خدا، توكل بر خدا، ترس و بيم از خدا، اميد به خدا، حزن و اندوه و گريه، تقوا، توحيد، و...است.

اين بخشي از منازل تكاملي انسان در اين سفر دور و دراز است كه از معرفت آغاز شده و به تفويض ختم مي شود. در پاسخ به اين سؤال كه چرا اين سفر به تفويض پايان يافته است، بايد گفت كه آخرين مرحله اين سفر اين است كه انسان در عالم وجود جز سلطنت خداوند متعال سلطنت ديگري نشناسد و در پي آن، اراده و رضايت او در اراده و رضاي خداوند فاني گردد و ديگر اراده اي جز اراده خدا و رضايتي جز رضايت خدا نداشته باشد و تمام امور خود را به خدا تسليم كند و از اوامر او خشنود باشد، در اراده و سلطه او فاني شود و از «من» خود حتي سايه اي هم حس نكند. اين، پايان سفر است.

در محدوده امر و نهي خداوند

اين سومين علامت عبوديت در حديث امام صادق(ع) خطاب به عنوان بصري است. همت بنده واقعي و آنچه شبانه روز فكرش را مشغول مي كند، اين است كه آنچه را مولايش مي خواهد انجام دهد و آنچه را مولا نمي خواهد ترك كند؛ چون هدف بنده در زندگي بايد خشنودي مولا باشد كه آن هم در مشغول بودن بنده به اوامر و نواهي مولاست. اگر انسان در ادعاي عبوديت صادق باشد، اشتغالي كه بايد فكر و وقت او را به خود مشغول كند اين است و حتي بهشت، با همه عرض و طول و نعمتهايي كه خدا در آن براي بندگان صالح خود مهيا ساخته است، نبايد ذهن او را به خود مشغول كند.

كسي كه به اين مقام دست يابد، هر قدر هم سعي و كوشش خود را در اطاعت از خدا به كار بندد، باز هم همواره خود را در برابر خدا مقصر و اهمال كار به شمار مي آورد، و هرچه درك او از عبوديت بيشتر شود، احساس كوتاهي او در طاعت و اداي حق بندگي بيشتر خواهد شد؛ زيرا او هيچگاه خود را در حد قيام به اداي حق بندگي به صورت كامل نمي بيند؛ پس هيچگاه عجب و غرور او را فرا نمي گيرد و احساس كوتاهي و گناه در او قوي مي شود؛ خنده اش كم و گريه اش بسيار مي گردد: «از اين پس اندكي بخندند و بسيار گريه كنند». غصه چنين كسي بسيار و خوشي و بازي او اندك است. تكبر و خودنمايي، زيادت طلبي، فخر فروشي، مجادله، مباهات كردن و هيچ شأني از شئون دنيوي در او نيست و كار سختي كه همان قيام به اداي حق بندگي خداست، او را از تمام اين مسائل باز مي دارد.

زيادت طلبي ، فخر فروشي، مجادله، مباهات كردن و تكبر و خود نمايي از آثار بي قيدي در زندگي انسان است. بي قيدي و اشتغال، هر يك، عوارض و آثاري در زندگي بشر دارند. آثار بي قيدي عبارتند از: حرص و نزاع بر سر مال دنيا، تكبر و خودنمايي، شادماني و خوشي و بازي، مجادله و دشمني و نزاع و جدال بر سر امور دنيوي، و متكبرانه و از سر خودبزرگبيني با مردم برخورد كردن.

آثار اشتغال نيز بدين قرار است: غصه و اندوه، غرق در بحر تفكر و تأمل شدن، احساس كوتاهي و گناه، پشتكار و دورانديشي و اراده، برخورد قاطع با نفس و برخورد بدون تكبر و خودبزرگبيني با مردم.

در خطبه صفات متقين در كلام امير مؤمنان، نمايش زيبايي از آثار اشتغال به بندگي خدا در زندگي انسان مي يابيم:

دلهاي پرهيزكاران اندوهگين، مردم از آزارشان در امان، تنهايشان لاغر و درخواسته ايشان اندك، نفسشان عفيف و دامنشان پاك است...دنيا مي خواست آنان را بفريبد، امّا عزم دنيا نكردند و مي خواست آنان را اسير خود گرداند كه با فدا كردن جان، خود را آزاد ساختند...اعمال نيكو انجام مي دهد و ترسان است. روز را با سپاسگذاري به شب مي رساند و شب را با ياد خدا صبح مي كند. شب، ترسان مي خوابد و شادمان بر مي خيزد ؛ ترس براي اينكه دچار غفلت نشود و شادماني براي فضل و رحمتي كه به او رسيده...روشني چشمش در چيزي قرار دارد كه جاودانه است و آنچه را كه پايدار نيست ترك مي كند...او را مي بيني كه، آرزويش نزديك، لغزشهايش اندك، قلبش فروتن، نفسش قانع، خوراكش كم، كارش آسان، دينش حفظ شده، شهوتش در راه حرام مرده، و خشمش فرو خورده است...در كار ناروا دخالت نمي كند و از محدوده حق خارج نمي شود. اگر خاموش است، اين خاموشي اندوهگينش نمي كند، و اگر بخندد، آواز خنده او بلند نمي شود. نفس او از او در زحمت، ولي مردم از او در آسايشند. براي قيامت خود را به زحمت مي افكند، ولي مردم را به آسايش و رفاه مي رساند. دوري او از بعضي مردم از روي زهد و پارسايي و نزديك شدنش با بعض ديگر از روي مهرباني و نرمي است ؛ دوري او از روي تكبر و خودپسندي و نزديكي او از روي حيله و نيرنگ نيست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر ۱۳۸۸ساعت 17:16  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت   |