گفتم شبی به مهدی

گفتم شبي به مهدي اذن نگاه خواهم

 گفتا كه من هم از تو ترك گناه خواهم
گفتم شبي به مهدي بردي دلم زدستم
  

   من منتظر به راهت شب تا سحر نشسستم
گفتا چه كار بهتر از انتظار جانان
      

من راه وصل خود را بر روي تو نبستم
گفتا حجاب وصلت باشد هواي نفست
   

  گر نفس را شكستي ، دستت رسد به دستم
گفتم ببخش جرمم اي رحمت الهي
    

 شرمنده تو بودم شرمنده تو هستم
گفتا هزار بارت جرم گناه بريدم
    

 پرونده تو ديدم چشمان خود ببستم
گفتا مباش نوميد از خانه اميدم
   

  من كي دل محب  شرمنده را شكستم ؟

http://ghorobejomeh.blogfa.com/post-31.aspx


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۹ساعت 17:41  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت   | 

کاظمین

سلام من به نور عین زهرا

جواد ، ماه کاظمین زهرا

سلام من به غربت حریمش

به کاظمین و صاحب کریمش

سلام من به قلب بیقرارش

که سوخته ز یار نابکارش

سلام من به غربت نگاهش

به چشم های منتظر به راهش

سلام من به حال احتضارش

به لحظه های سخت انتظارش

دلش به دام عشق مبتلا بود

در انتظار مقدم رضا بود

به حال مرگ فتاده محتضر بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 17:2  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت   | 

گشته عالم غرق ماتم در عزاى جوادالائمه    

         كرده زهرا ناله بر پا از براى جوادالائمه

یوسف زهرا به سن نوجوانى گشته مسموم   

     مى‏ دهد جان در میان حجره ‏ى در بسته مظلوم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:54  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت   | 

همان امام غریبی که شانه اش خم بود

به روی شانه ی پیرش غم دو عالم بود  ........

 

چه ظلم‌ها که به اولاد مصطفی کردند
خدا گواست به آل علی جفا کردند   ........

 

گوشه ای از حرای حجرهء خویش
نیمه شبها،خدا خدا می کرد
طبق رسمی که ارث مادر بود
مردم شهر را دعا می کرد .................

دل گرفته یاد ایوان بقیع
دیده ای داریم گریان بقیع
حیف بر خاکش بتابد آفتاب
سایه­ی عرش است بر جان بقیع ...............

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر ۱۳۸۹ساعت 14:40  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت   | 
على (ع)ترجمه:  دوازده آيه از تورات انتخاب كرده به عربى ترجمه كردم و هر روز سه مرتبه در آنها مى‏نگرم:

1- پسر آدم! تا سلطنت من پايدار است از سلطانى بيم نكن و سلطنت من ابدى است.

2- پسر آدم! تا مرا مى‏يابى با ديگرى انس نگير، كه خزانه‏هاى من هميشه مملو است.

3- اى پسر آدم! تا مرا مى‏يابى با ديگرى طرح الفت نينداز كه هر وقت مرا بخواهى بتو نزديك و با تو مهربانم.

4- اى آدمى زاده! من ترا دوست دارم تو هم مرا دوست‏دار

5- اى آدمى زاده تا از پل صراط نگذرى ايمن مباش.

6- همه چيزها را براى تو آفريدم و ترا براى خودم، تو چگونه از من مى‏گريزى

 7- ترا از خاك و سپس از نطفه، آنگاه از مضغه آفريدم و در خلقت تو در نماندم، از يك گرده نانى كه مى‏خورى در مى‏مانم؟!

...........................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان ۱۳۸۸ساعت 20:21  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت   | 
۲۶ شعر صوتی در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 15:22  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت   | 
  1. از ذکر علی مدد گرفتیم                                   آن چیز که می شود گرفتیم.........
  2. علی جان کوفیان غیرت ندارند                            که فرمان تو را گردن گذارند..........
    در خانه مولا نیست ، یک خاطر شاد امشب        آن قامت همچون سرو ، از پاى فتاد امشب......
  3. ناله کن اى دل به عزاى على                            گریه کن اى دیده براى على..........
    على امشب چرا بهر عبادت بر نمى ‏خیزد ؟        چرا شیر خدا از بهر طاعت‏بر نمى ‏خیزد ؟..........
  4. آیا سحری به رنگ خون دیدی تو                       محراب و تو منبری چنین دیدی تو.........
  5. علی ای اولین فرد مسلمان                             علی ای معنی آیات قرآن.........
  6. دور شمع پیکرت ، گردیده ام خاکسترت              ای به قربان تو و این رنگ زرد پیکرت............
  7. امشب شب قدر است و من قدری ندارم            بحر دل آلوده ی خود بیقرارم.............
  8. دست حق حیدر کرار علی                              شیر حق حجت دادار علی.........
  9. تا به کی افسانه از دارا و اسکندر کنی               قصه یابد از امیرالمؤمنین حیدر کنی.......








ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 6:12  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت   | 

مريز آبروي سرازيرِ ما را

به ما بازده نان و انجير ما را

خدايا! اگر دستبند تجمّل

نمي­بست دست كمانگير ما را،

كسي تا قيامت نمي كرد پيدا

از آن گوشه ي كهكشان تيرِ ما را

ولي خسته بوديم و ياران همدل

به ناني گرفتند شمشير ما را

ولي خسته بوديم و مي برد طوفان

تمام شكوه اساطير ما را

طلا را كه مس كرد، ديگر ندانم

چه خاصيّتي بود اكسير ما را

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 0:45  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت   | 

و کسی گفت، چنین گفت: کسی می آید

«مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید»

 

ما یقین داریم آن سوی افق مردی هست

مرد اگر هست، بدانید که ناوردی هست

 

ما نه مرداب، که جوییم، بیا برگردیم

و نمک خورده ی اوییم، بیا برگردیم

 

نه در این کوه، صدای همگان خواهد ماند

آن چه در حنجره ی ماست، همان خواهد ماند

 

خسته منشین که حدیبیه حنینی دارد

عاقبت، صلح حسن جنگ حسینی دارد

 

دشنه بردار که بر فرق کسان باید کوفت

و قفس بر سر صاحب قفسان باید کوفت

 

هرزه هر بته که رویید، به داسش بندیم

گرد خود هر که بچرخد، به خراسش بندیم

 

سفر دشت غریبی است، نفس تازه کنیم

آخرین جنگ صلیبی است، نفس تازه کنیم

 

زخم وامانده ی خصم است و نمکدان شما

ای جوانان عجم! جان من و جان شما

 

کوه از هیبت ما ریگ روان خواهد شد

و کسی گفت، چنین گفت: چنان خواهد شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 0:43  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت   | 

بسم الله الرحمن الرحيم

1.      شعر ارادت به امام حسين (ع) روي نيازم کجاست سوي حسين است و بس

2.      اسم اين چيست .....كربلا

3.      روضه حر بن رياحي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 1:12  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت   | 

من از زوار شت کربلايم

عزيز مصطفي را دوست دارم

قسم بر آب آب کودکانش

شهيد نينوا را دوست دارم                         

اگرچه شيعه خوبي نباشم

گل خير النساء را دوست دارم

چه خوب است روز عاشورا بميرم

که من خون خدا را دوست دارم

به والله به والله به والله

حسين سر جدا را دوست دارم

خدايا قاري قرآن زينب

به روي نيزه ها را دوست دارم

به حق آخرين فرياد مولا

اميد خيمه ها را دوست دارم

قسم بر ياس و گلهاي شقايق

نسيم کربلا را دوست دارم

 

روز اول روضه مسلم و دوطفلان خوانده مي شود.

راوي مي گويد: ما چهار هزار نفر بوديم که با مسلم بن عقيل حرکت کرديم. هنوز به قصر دارالعماره نرسيده بوديم که تنها سيصد نفر از ما باقي مانده و مابقي از مسلم بريدند.

به هر نحوي که بود، مسلم را دستگير کردند و او را سوار بر مرکبي نمودند در آن حال مسلم ابن عقيل (عليه السلام) صدايش به گريه بلند شد، مردي صدا زد: اي مسلم چرا گريه مي کني؟ مسلم فرمود: گريه من براي خودم نيست؛ بلکه گريه مي کنم براي آن آقايي که به کوفه مي آيد. در اين هنگام به اشعث رو کرد و فرمود: مي دانم به قول هاي شما نمي شود اطمينان کرد، ولي التماس مي کنم که کسي را از جانب من به سوي مولايم حسين روانه کنيد که به کوفه نيايد.

تمام مردم کناردارالاماره ايستاده اند. يکي مي گويد: مسلم را آزاد مي کنند و ديگري مي گويد او را تبعيد مي کنند، سومي مي گويد او را زنداني مي کنند و خلاصه هر کسي چيزي مي گويد که ناگهان ديدند، يک بدن بي سر از بالاي دارالاماره به پايين انداختند.

در ميان راه خبر شهادت مسلم به امام (عليه السلام) دادند و حضرت بر او گريست و قاتلين او را لعن نمود و فرزندان مسلم را مورد نوازش قرار داد.

کوفه اهل تو مرا تا ديدند

دستم اول همگي بوسيدند

کوفه اي محمل سرّ ازلي

شاهد سوز مناجات علي

ميهمانم من و اين گونه بود احوالم

ميزبان آمده با سنگ و به استقبالم

در به مهمان نگشودند چنين نامردم

عاقبت سوخت دل پيرزني بر حالم

اي خدا من مسلم قرباني ام

در ره عشق حسينم فاني ام

اهل کوفه همه پيمان شکنند

خود نمک خوار و نمکدان شکنند

طوعه امشب تو بيا مردي کن

با دل فاطمه هم دردي کن

اي خدا شب شده و من چه کنم

يک تن  و اين همه دشمن چه کنم

صبح بر من همگي پيوستن

شب در خانه به رويم بستن

صبح بر دامن من چنگ زدند

شام از بام به من سنگ زدند

 

 

 

 

در کوفه غريبم کاشانه ندارم

اي طوعه چه پرسي من خانه ندارم

 

روضه طفلان مسلم:

(عبيدالله) زندانبان را طلبيد و آن دو کودک را به او تحويل داد و گفت: بر آن ها سخت بگير و به آن ها آب و غذا مده. آن دو کودک روزها روزه مي گرفتند و افطارشان با دو قرص نان بود.

سرانجام زندان بان، دلش به رحم آمد و طفلان مسلم را رها کرد. آن دو برادر در خانه حارث، شب را گذراندند در اثناء شب، حارث از صداي نفس کودکان از خواب بيدار شد و به هر طريق متوجه شد که طفلان مسلم ابن عقيل در خانه اويند، از اين واقعه بسيار خوشحال شد و با خود انديشيد که من جايزه اي که عبيدالله براي سر اين دو کودک گذاشته است را بردم.

حارث صبح به غلامش دستور داد تا اين دو کودک را بيرون از شهر گردن بزند و آن گاه سر آن ها را بياورد، غلام بعد از آن که متوجه شد اين دو کودک فرزندان مسلم ابن عقيل هستند به هيچ وجه حاضر به چنين کاري نشد.

بنابر اين خود حارث ملعون دست به چنين کار عظيمي زد و سر آن دو کودک را از تن آن جدا نمود. آن چيزي که از همه دردناکتر است اين است که وقتي برادر بزرگتر را گردن زد، برادر کوچک تر در خون برادر غلطاند و گفت: مي خواهم آغشته به خون برادرم رسول خدا (صل الله عليه و آله و سلم ) را ملاقات نمايم چون حارث ملعون سرهاي اين دو کودک را به حضور عبيدالله برد، ابن زياد از او پرسيد اين ها را کجا يافتي؟ او جريان را تعريف کرد. عبيدالله پرسيد: لحظه اي که خواستي سر اين دو کودک را جدا کني چيزي به تو نگفتند؟ گفت: چرا ، گفتند: ما را زنده نزد عبيدالله ببر تا خودش درباره ما حکم کند. عبيدالله گفت تو چه گفتي؟ گفت من به آن ها گفتم، من با کشتن شما به او ( عبيدالله) تقرب مي جويم ...

آن گاه عبيدالله به خشم آمد و دستور داد، حارث را در همان مکاني که اين دو کودک را سر بريده است گردن بزنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 15:48  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت   |