|
گفتم شبی به مهدی
گفتم شبي به مهدي اذن نگاه خواهم گفتا كه من هم از تو ترك گناه خواهم من منتظر به راهت شب تا سحر نشسستم من راه وصل خود را بر روي تو نبستم گر نفس را شكستي ، دستت رسد به دستم شرمنده تو بودم شرمنده تو هستم پرونده تو ديدم چشمان خود ببستم من كي دل محب شرمنده را شكستم ؟ http://ghorobejomeh.blogfa.com/post-31.aspx ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۹ساعت 17:41  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 17:2  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
گشته عالم غرق ماتم در عزاى جوادالائمه كرده زهرا ناله بر پا از براى جوادالائمه یوسف زهرا به سن نوجوانى گشته مسموم مى دهد جان در میان حجره ى در بسته مظلوم ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:54  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
همان امام غریبی که شانه اش خم بود به روی شانه ی پیرش غم دو عالم بود ........
چه ظلمها که به اولاد مصطفی کردند
گوشه ای از حرای حجرهء خویش دل گرفته یاد ایوان بقیع
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه دهم مهر ۱۳۸۹ساعت 14:40  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
على (ع)ترجمه: دوازده آيه از تورات انتخاب كرده به عربى ترجمه كردم و هر روز سه مرتبه در آنها مىنگرم:
1- پسر آدم! تا سلطنت من پايدار است از سلطانى بيم نكن و سلطنت من ابدى است. 2- پسر آدم! تا مرا مىيابى با ديگرى انس نگير، كه خزانههاى من هميشه مملو است. 3- اى پسر آدم! تا مرا مىيابى با ديگرى طرح الفت نينداز كه هر وقت مرا بخواهى بتو نزديك و با تو مهربانم. 4- اى آدمى زاده! من ترا دوست دارم تو هم مرا دوستدار 5- اى آدمى زاده تا از پل صراط نگذرى ايمن مباش. 6- همه چيزها را براى تو آفريدم و ترا براى خودم، تو چگونه از من مىگريزى 7- ترا از خاك و سپس از نطفه، آنگاه از مضغه آفريدم و در خلقت تو در نماندم، از يك گرده نانى كه مىخورى در مىمانم؟! ........................... ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان ۱۳۸۸ساعت 20:21  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
۲۶ شعر صوتی در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 15:22  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 6:12  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
مريز آبروي سرازيرِ ما را به ما بازده نان و انجير ما را خدايا! اگر دستبند تجمّل نميبست دست كمانگير ما را، كسي تا قيامت نمي كرد پيدا از آن گوشه ي كهكشان تيرِ ما را ولي خسته بوديم و ياران همدل به ناني گرفتند شمشير ما را ولي خسته بوديم و مي برد طوفان تمام شكوه اساطير ما را طلا را كه مس كرد، ديگر ندانم چه خاصيّتي بود اكسير ما را
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 0:45  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
و کسی گفت، چنین گفت: کسی می آید «مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید» ما یقین داریم آن سوی افق مردی هست مرد اگر هست، بدانید که ناوردی هست ما نه مرداب، که جوییم، بیا برگردیم و نمک خورده ی اوییم، بیا برگردیم نه در این کوه، صدای همگان خواهد ماند آن چه در حنجره ی ماست، همان خواهد ماند خسته منشین که حدیبیه حنینی دارد عاقبت، صلح حسن جنگ حسینی دارد دشنه بردار که بر فرق کسان باید کوفت و قفس بر سر صاحب قفسان باید کوفت هرزه هر بته که رویید، به داسش بندیم گرد خود هر که بچرخد، به خراسش بندیم سفر دشت غریبی است، نفس تازه کنیم آخرین جنگ صلیبی است، نفس تازه کنیم زخم وامانده ی خصم است و نمکدان شما ای جوانان عجم! جان من و جان شما کوه از هیبت ما ریگ روان خواهد شد و کسی گفت، چنین گفت: چنان خواهد شد
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 0:43  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
بسم الله الرحمن الرحيم 1. شعر ارادت به امام حسين (ع) روي نيازم کجاست سوي حسين است و بس 2. اسم اين چيست .....كربلا 3. روضه حر بن رياحي ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 1:12  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
روز اول روضه مسلم و دوطفلان خوانده مي شود. راوي مي گويد: ما چهار هزار نفر بوديم که با مسلم بن عقيل حرکت کرديم. هنوز به قصر دارالعماره نرسيده بوديم که تنها سيصد نفر از ما باقي مانده و مابقي از مسلم بريدند. به هر نحوي که بود، مسلم را دستگير کردند و او را سوار بر مرکبي نمودند در آن حال مسلم ابن عقيل (عليه السلام) صدايش به گريه بلند شد، مردي صدا زد: اي مسلم چرا گريه مي کني؟ مسلم فرمود: گريه من براي خودم نيست؛ بلکه گريه مي کنم براي آن آقايي که به کوفه مي آيد. در اين هنگام به اشعث رو کرد و فرمود: مي دانم به قول هاي شما نمي شود اطمينان کرد، ولي التماس مي کنم که کسي را از جانب من به سوي مولايم حسين روانه کنيد که به کوفه نيايد. تمام مردم کناردارالاماره ايستاده اند. يکي مي گويد: مسلم را آزاد مي کنند و ديگري مي گويد او را تبعيد مي کنند، سومي مي گويد او را زنداني مي کنند و خلاصه هر کسي چيزي مي گويد که ناگهان ديدند، يک بدن بي سر از بالاي دارالاماره به پايين انداختند. در ميان راه خبر شهادت مسلم به امام (عليه السلام) دادند و حضرت بر او گريست و قاتلين او را لعن نمود و فرزندان مسلم را مورد نوازش قرار داد.
روضه طفلان مسلم: (عبيدالله) زندانبان را طلبيد و آن دو کودک را به او تحويل داد و گفت: بر آن ها سخت بگير و به آن ها آب و غذا مده. آن دو کودک روزها روزه مي گرفتند و افطارشان با دو قرص نان بود. سرانجام زندان بان، دلش به رحم آمد و طفلان مسلم را رها کرد. آن دو برادر در خانه حارث، شب را گذراندند در اثناء شب، حارث از صداي نفس کودکان از خواب بيدار شد و به هر طريق متوجه شد که طفلان مسلم ابن عقيل در خانه اويند، از اين واقعه بسيار خوشحال شد و با خود انديشيد که من جايزه اي که عبيدالله براي سر اين دو کودک گذاشته است را بردم. حارث صبح به غلامش دستور داد تا اين دو کودک را بيرون از شهر گردن بزند و آن گاه سر آن ها را بياورد، غلام بعد از آن که متوجه شد اين دو کودک فرزندان مسلم ابن عقيل هستند به هيچ وجه حاضر به چنين کاري نشد. بنابر اين خود حارث ملعون دست به چنين کار عظيمي زد و سر آن دو کودک را از تن آن جدا نمود. آن چيزي که از همه دردناکتر است اين است که وقتي برادر بزرگتر را گردن زد، برادر کوچک تر در خون برادر غلطاند و گفت: مي خواهم آغشته به خون برادرم رسول خدا (صل الله عليه و آله و سلم ) را ملاقات نمايم چون حارث ملعون سرهاي اين دو کودک را به حضور عبيدالله برد، ابن زياد از او پرسيد اين ها را کجا يافتي؟ او جريان را تعريف کرد. عبيدالله پرسيد: لحظه اي که خواستي سر اين دو کودک را جدا کني چيزي به تو نگفتند؟ گفت: چرا ، گفتند: ما را زنده نزد عبيدالله ببر تا خودش درباره ما حکم کند. عبيدالله گفت تو چه گفتي؟ گفت من به آن ها گفتم، من با کشتن شما به او ( عبيدالله) تقرب مي جويم ... آن گاه عبيدالله به خشم آمد و دستور داد، حارث را در همان مکاني که اين دو کودک را سر بريده است گردن بزنند.
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 15:48  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
|