|
اتل متل سمانه یه دخنر شهیده یه دختری که هیچ وقت بابا جون و ندیده بابا وقتی شهید شد مامان حامله بوده بعد که سمانه اومد دیگه جنگی ندیده رمز :شرمنده ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 19:22  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
اتل متل یه بابا
كه اسم او احمده نمره جانبازی هاش هفتاد و پنج درصده اون كه دلاوری هاش تو جبهه غوغا كرده حالا بیاین ببینین كلكسیون درده ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 19:10  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
اتل متل یه بابا
که اون قدیم قدیما حسرتشو میخوردند تمومی بچهها اتل متل یه دختر دردونه باباش بود هرجا که بابا میرفت دخترش هم باهاش بود
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 19:1  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
اینک که شهر شعله ور بی خیالی است جای برادران غیورم چه خالی است جای برادران غیوری که بعدشان این شهر در محاصره خشکسالی است بی ادعا ز خویش گذشتند و پل شدند رد عبور صاعقه شان این حوالی است من حرف میزنم و دلم شعر می شود در واژه های من هیجانات لالی است طاعون گرفته ایم و کسی حس نمی کند تا آنکه زنده بودنمان احتمالی است آلوده است کوچه ، خیابان به زندگی چیزی که هست و نیست و حالی به حالی است بر من چه سخت می گذرند این غروب ها جای برادران غیورم چه خالی است تفحص تفحص یعنی جستجو .یعنی تحقیق . یعنی یافتن. تفحص یعنی نبش. یعنی کشف . یعنی پیدا کردن. تفحص یعنی خون.شهادت. مین تفحص یعنی کاویدن . کندن زمین . تفحص یعنی سیم های خاردار را در نوردیدن .بندهای د ل را بریدن. مین های قفس را خنثی کردن . تفحص یعنی تشییع . یعنی بر دوش کشیدن . یعنی کریستن . یعنی... یعنی تا انتهای حضور. همه اینها معنا و مفهوم تفحص در فرهنگ ایثار و شها دت طلبی است. در اسلام ناب محمدی . در فرهنگ قران.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 18:48  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
![]() مریض تخت سیزده
امروز دوباره تب کرد بیچاره سرفه میکرد با گریه روز و شب کرد لُپاش گل انداخته بود به زور نفس میکشید انگار مرگ و بازم جلوی چشماش میدید قرص و سرنگ و کپسول غذای هر روزش بود هوای سرد اتاق از آه و از سوزش بود سرفه کن و پس بده تموم غصههاتو به من بگو بسیجی تموم قصههاتو توی اتاق روی تخت روزا کارش دعا بود ذکر لبای خستش فقط خدا خدا بود یه روز میرفت آی سی یو یه روز میرفت آزمایش دیگه حتی تو هفته یه روز نداشت آسایش میگفت نیار هی اینجا سوزن و سوپ و آمپول بسه دیگه خواهشاً سرم، سرنگ و کپسول بسه دیگه پرستار من که یه روز میمیرم یه روز توی این اتاق مرگ و بغل میگیرم به من میگفت دعا کن تا خوب بشم یا شهید آخرشم بیخبر از تو اتاق پر کشید رفت و تازه فهمیدم کی بود، چی شد، کجا رفت چه قدر براش سخت گذشت یه شب پیش خدا رفت غروب جمعه بود که رفتم بهشت زهرا (س) از یه نفر پرسیدم گفتم: سلام هی آقا .................... ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 17:47  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
چرا چون باز مغلوب اسيدي ؟ چرا غرقي به بحر نااميدي ؟ چرا بيهوده پنداري شب و روز ؟ چرا حسرت چرا صدآه جان سوز؟ مگر گاز نجيبي گوشه گيري ويا اكسنده اي كاهش پذيري چرا پيوند ايمان را بريدي ؟ مگر عالم تر از خالق تو ديدي؟ تفكر كن به هر برگي كه خواني كه شايد ارزش خود را بداني تو با ارزش تر از الماس هستي چو دل داري پر از احساس هستي جهان چرخد به گرد هسته او همه ذرات شده وابسته او چو يك دم ذره اي از او جدا شد همان دم او عدم شد بر فنا شد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 17:19  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
راه می رود.......سرفه می کند
پلک می زند.................سرفه می کند تکیه می دهد........................سرفه می کند خنده می زند...............................سرفه می کند سرفه می کند...................................سرفه می کند لحظه ای هزار بار تکه تکه او شهید می شود مریم سقلاطونی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 17:13  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
کوچه ها به خواب رفته اند باز نیمه های شب رسید وقت خواب های خوش گذشت لحظه های لرز و تب رسید باز هم گلوی سرخ تو مثل یک پرنده زخم خورده سرفه های هر شب تو را تا سحر نمی توان شمرد بوی زخم تازه می وزد غرق التهاب می شوی در میان شعله های زخم ذره ذره آب می شوی تا سپیده می کشد مرا بی صدا نفس کشیدنت شب چگونه دارد این چنین طاقت دوباره دیدنت؟ هر شب ای نجیب سر به زیر تا سحر نفس نفس بزن هر چه شعله های زخم و درد توی سینه هست پس بزن در سکوت این شب دراز چشم های خسته را ببند ماه را از آسمان بچین با ستاره ها کمی بخند
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 17:12  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
در و ديوار خانه ميديدند آتشي را كه شعله ور ميشد
آتشي را كه آه در پي آه زاده سينه پدر ميشد زير كپسولهاي اكسيژن سرفه ميكرد زندگي در تو روزها همچنان ورق ميخورد باز زخم تو تازهتر ميشد روي يك تخت چوبي بدحال، چشمهايي كه گودتر ميرفت اشكهايي كه حلقه ميبستند، قرصهايي كه بياثر ميشد و تو با افتخار ميگفتي: «عشق تنها اميد انسان است ...» همه روزها و شبهايت در همين واژه مختصر ميشد *** صبح يك روز سرد پاييزي آخرين سرفه در فضا پيچيد آخرين برگ از درخت افتاد ... پدر آماده سفر ميشد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 17:8  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
عشق يعني دائماً در اضطراب
عشق يعني تشنگي در شط آب عشق يعني لاله پرپرشدن عشق يعني در رهش بي سرشدن عشق يعني عاشق شيدا شدن عشق يعني گمشدن پيدا شدن عشق يعني مبتلا گشتن به درد عشق يعني عقل را كردي تو طرد عشق يعني هردمي در جستجو عشق يعني هجرت از من تا او عشق يعني حرف او برروي چشم عشق يعني صبر در هنگام خشم عشق يعني دلبري دلدادگي عشق يعني غربت واماندگي عشق يعني،همچو آتش سوختن عشق يعني چشم بر او دوختن عشق يعني دائماً در درد ورنج عشق يعني يافتن صدكوه گنج عشق يعني زلف تابيده كمند عشق يعني زلف او برپاي بند
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 16:56  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
اتل متل يه قصه/از غربت يه دايي/جانباز هشت سال جنگ/موجي و شيميايي
خسته و دل شكسته هميشه سرفه مي كرد/ ميخنديد اما آروم به خود مي پيچيد از درد/
دايي جونم تو خونهنور نگاه ما بود/
بعد باباي خوبم پشت و پناه ما بود/
توي خونه با اينكه جاي بابام خالي بود/
اما با دايي جونم/زندگيمون عالي بود/
تو جبهه با هم بودن/خردل اونارو سوزوند/
باباي من شهيد شد/داييم به يادگار موند/
موج كه اونو ميگيره/خونه به هم ميريزه/
داد ميكشه بخوابيد/نوبت سينه خيزه/
يا خيلي آروم ميره/نقشه جنگ ميكشه/
براي غافلگيري/طرحي قشنگ ميكشه/
يه شب كه موج گرفتش/همه توي خواب بوديم/
بي تاب بود اما همه/توي خواب ناب بوديم/
بي تاب وپر تلاطم/هي بي قراري ميكرد/
با سر ميزد تو ديوار/هي گريه زاري ميكرد
آروم آروم بي صدا گريه ميكرد ميخنديد
انگار كه توي جبهه اس چون رفيقاشو ميديد
انگار يهو حاجي رو ديدش و گرم گرفتن
از بي وفايي هاي بعد جبهه ها گفتن
دويدو رفت توي حال فرياد كشيد خمپاره
همه پناه بگيريد/از موجاي ماهواره
يه لحظه داد زد حاجي اينقده سرد نبودي
منو تنها گذاشتي تو كه نامرد نبودي
![]()
نميبيني چه سخته بعد جبهه ها جدل جنگ با بد حجابي با سي دي مبتذل نميبيني چه سخته بعد جبهه ها فرياد نبرد با بي غيرت نبرد با اعتياد نميبيني چه سخته بعد جبهه ها نبرد شناسايي دشمن تميز مرد و نامرد حاجي نيستي ببيني جوونو قرتي كردن اونو به جاي مسجد مشغول پارتي كردن حاجي نيستي ببيني به ماها نيش مي زنن به عشقمون مي خندن طعنه به ريش مي زنن حاجي نيستي ببيني يه عده اي كمونيست ميگن زمان جنگ نيست ميگن شهيد الگو نيست حاجي نيستي ببيني چفيه عار و ننگ شد مانتوها كوتاه شدن بد حجابي قشنگ شد حاجي نيستي ببيني يه عده دلسنگ شدن يه عده غرق دنيا پشيمون از جنگ شدن حاجي ميخوام دلم رو پر از شقايق كنم
از غصه ها بميرم دلم ميخواد دق كنم
حال دايي كه خوب شد ماجرا رو كه فهميد
با شرمندگي گفتش منو بايد ببخشيد
اين اواخر دايي جون ذره ذره آب مي شد
ميسوختش و ميساختش عينهو آفتاب مي شد
خيلي وقتا دايي جون شبا تا صبح بيدار بود
توي قفس پرنده همش فكر فرار بود
يه شب كه رفتيم هيئت روضه كوچه خوندن
از حضرت فاطمه قلب اونو سوزوندن
روضه رسيد به اوجش غربت و خوب حس ميكرد سيلي و كوچه و در با دست بسته مرد
رفتش تو حال سجده از ته دل گريه كرد
هم نواي عرشيا ناله كشيد از اين درد
وقتي تموم شد هيئت ديديم دايي افتاده انگار كه بيست ساله كه دايي جونم جون داده
هرچي تكونش داديم هيچ تكوني نديديم
هر چي صداش مي كرديم صدايي نشنيديم
رسونديمش به اورژانش دكترا گفتن مرده
داد كشيدم دروغه دايي من نمرده
پا شو بريم به خونه مامان چشم انتظاره بعد بابا به جز تو پناهگاهي نداره آره داييم راحت شدد از دست بي وفاها با غصه و خون دل دق كردش از جفاها به تشييعش اومدن مسئولاي زيادي هركدوم از مسئولا مي كردن از اون يادي
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 16:42  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
جریان گرفت در ریهات قحطی نفس دنبال قرصهای تو از جا پریدم بابا نفس بکش... به خدا خوب میشوی این تخت قتلگاه شده بعد رفتنت
http://chemical-victims.blogfa.com/post-349.aspx
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 16:33  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
تو شبیه اشک هایت صاف و ساده ای
تو شهید نیستی ولی بر فراز قله ی شهادت ایستاده ای سرفه می کنی، فرشته ها دعایت می کنند شاهدان " عندربهم" صدایت می کنند یادگار روزهای سنگر و دعا، حماسه و خطر! یادگار خسته از سفر! تو هم پیش لاله های سرخ، روسپیدی عاقبت شهید می شوی.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 16:31  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
جاده مانده ست و من و اين سر باقيمانده
رمقي نيست در اين پيکر باقيمانده نخل ها بي سر و شط از گل و باران خالي هيچ کس نيست در اين پيکر باقيمانده تويي آن آتش سوزنده خاموش شده منم اين سردي خاکستر باقيمانده گرچه دست و دل و چشمم همه آواره شده باز شرمنده ام از اين سر باقيمانده روز و شب گرم عزاداري شب بوهاييم من و اين باغچه ي پرپر باقيمانده پيشکش باد به يکرنگي ات اي مرد ترين آخرين بيت در اين دفتر باقيمانده تا ابد مردترين باش و علمدار بمان با تو ام اي يل نام آور باقيمانده شعر از سعيدبيابانکي
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 16:28  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 16:26  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
ای دوست به حنجر شهیدان صلوات بر قامت بی سر شهیدان صلوات از دامن زن مرد به معراج رود بر دامن مادر شهیدان صلوات...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 16:12  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
شهید زنده گرچه با کپسول اکسیژن مجابت کردهاند مادرت میگفت دکترها جوابت کردهاند مرگ تدریجی است این دردی که داری میکشی منتها با قرصهای خواب، خوابت کردهاند خواب میبینی که در «سردشتی»(1) و «گیلان غرب»(1) خواب میبینی که بر آتش کبابت کردهاند خواب میبینی میآید بوی ترش سیب کال(3) پس برای آزمایش انتخابت کردهاند خواب میبینی که مسئولان بنیاد شهید بر در دروازههای شهر قابت کردهاند از خدا میخواستی محشور باشی با حسین(ع) خواب میبینی دعایت را اجابت کردهاند قصر شیرینی که از شیرینیات چیزی نماند! یا پلی هستی که چون «سرپل»(4) خرابت کردهاند خوشه خوشه بمبهای خوشهای را چیدهای باد خاکی با کدامین آتش آبت کردهاند؟ با کدامین آتش ای شمعی که در خود سوختی قطره قطره در وجود خود مذابت کردهاند؟ میپری از خواب و میبینی شهید زندهای با چه معیاری ـ نمیدانم ـ حسابت کردهاند 1. نام منطقهای است در کردستان که مورد اصابت بمبهای شیمیایی قرار گرفت. 2. دومین شهر مقام کشور که مردم روستای لساردیر از توابع آن مورد هجوم شیمیایی دشمن قرار گرفتند. 3. بویی که هنگام اصابت نوعی از بمبهایی شیمیایی به مشام میرسد. 4. سرپل ذهاب شهری است در استان کرمانشاه که کاملا تخریب شد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 16:11  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
|