چرا چون باز مغلوب اسيدي ؟ چرا غرقي به بحر نااميدي ؟

چرا بيهوده پنداري شب و روز ؟ چرا حسرت چرا صدآه جان سوز؟

مگر گاز نجيبي گوشه گيري ويا اكسنده اي كاهش پذيري 

چرا پيوند ايمان را بريدي ؟ مگر عالم تر از خالق تو ديدي؟

تفكر كن به هر برگي كه خواني كه شايد ارزش خود را بداني

تو با ارزش تر از الماس هستي چو دل داري پر از احساس هستي

جهان چرخد به گرد هسته او همه ذرات شده وابسته او

چو يك دم ذره اي از او جدا شد همان دم او عدم شد بر فنا شد


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 17:19  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت   |