|
الحمد لله الذی بعد فلا یری و قرب فشهد النجوی و الصلوه و السلام علی حبیبنا و طبیب قلوبنا الذی سمی فی السماء باحمد و فی الارضین بابی القاسم محمد ثم الصلوه و السلام علی اله الطیبین الطاهرین
قال امیر المومنین علیه .......... عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ وَ وَضُعَ [صَغُرَ] مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِ یکی دیگر از صفات متقین عظیم جلوه میکند خدا در نفس آنها و نتیجه آن این شد که صغر ما دونه فی اعینهم غیر خدا در نفس آنها کوچک شد و اینها تصنع بر نمیدارد و اینها حالات روحی متقین است .
خدا را به عظمت شناختند و لا اقل اینقدر عظیم شناختند که غیر او را کوچک دانستندو غیر او برای انسان حریم پیدا نکند و جلوه نکند و این حداقل شناخت است .
خدا را در منتهای ذات نمیتوان درک کرد و حتی منتهای صفات را نمیتوان درک کرد حتی رسول الله که که اعلم و اعظم ما فی الوجود است رسول فرمود که ما عرفناک حق معرفتک[1] و انت کما اثنیت به نفسک[2] برای اینکه ما نسبت به وجود تو هیچ نیستسم و هیچ نسبتی بین خلق و خالق نیست و هیچ نسبتی را نمیتوان قایل شد نسبت یک به بی نهایت هم زیاد است و باید گفت که نسبت صفر به بی نهایت است و آنقدر باید خدا را عظیم شناخت که هیچ موجودی نباید برای او جلوه پیدا کرد که قرآن میفرماید که و ما قدروا الله حق قدره[3] قدر خدا را ندانستند آنهایی که فکر کردند که سماوات و ارضین مطویات بیمینه[4] که اگر همین را بگویی که آسمان و زمین پیچیده شده به قدرت او ... و یا هر صفتی را بگویی و فکر کنی منتهای آن را یافته ای خدا را کوچک کرده ای که در معنای الله اکبر فرمود که الله اکبر من ان یوصف[5] که حق توصیف نمیشود که هر چه در رابطه با خدا بگویی فوق آن است که حق را نمیتوان اتصلا توصیف کرد
فرس رانان در این ره فرس رانده اند
در این بحر کشتی فرو شد هزار که نامد و را تخته ای در کنار
اذا بلغ الکلام الی الله فمه[6] وقتی که کلام به خدا و ذات رسید سکوت کنید و اجازه ندهید که در آن جا حرفی را بزنید زیرا که موجود محیط نمیتواند به موجود محاط خودش احاطه پیدا کند.
و ما عظمت خلق خدا را نمیتوانیم علم پیدا کنیم چه برسد به خالق این خلق را .
که پیامبر اکرم صل الله علیه و آله و سلم در شب معراج دیدند که صفی از ملائکه در حرکتند که پیامبر پرسیدند که اینها چه میباشد که گفت که نمیدانم از یکی از آنها سوال کرد که چقدر است که تو در این صف ممدد در حرکت هستی و گفت که نمیدانم و فقط من یک یک ستاره است که چند صد هزاز سال طلوع و غروبل آن طول میکشد ومن چند صد هزار بار بار طلوع و غروب آن را دیدم .
و ما یعلم جنود ربک الا هو[7] ... جنود ربت را جز خدا کسی نمیداند در عظمت ذات فکر کردن فایده ای ندارد ولی لا اقل این را باید بداند که در نظر انسان موجود دیگری غیر از خدا عرض اندام نکند.
مخصوصا با این وصف که اصلا موجودات اصلا در عرض خدا نیستند که خدا را بزرگ و غیر خدا را کوچک فرض کند اگر آقا میفرماید که صغر ما دون ذلک نه واقعا معنای آن این باشد که خدا بزرگ است و غیر خدا کوچک است.
و در ابتدا انسان میبیند که خدا به موجوداتی قدرت و علم و...داده است و موجودات دیگری هم علم و قدرت دارند ولی این برای این مومنین متوسط است ولی اگر خدا عنایت کند میبیند که غیر خدا وجود ندارد فضلا عن القدره و الماهیات موجودات که خدا به آنها وجود داده لم یشم رائحعه الوجود که اصلا رایحه وجود را نچشیده چه برسد به این که اصلا وجود داشته باشد .
که امیرالمومنین فرمودند که در جنگ حضرت خضر را دیدم که که به من ذکری فرمود که آن ذکر من را پیروز کرد.
که بارها گفته شده است که اگر گفته میشود که حضرت فرمودند که جبرائیل و یا پیامبری و یا خضر به ما چیزی یاد داد به این معنی که به ما یاد داد نیست بلکه به این معنی است که یعنی از باغ ما چیزی را یاد گرفت و خود ما تحویل داد و الا ررسما حضرت فرمود که روح القدس ذاق من حدائقنا الباکوره[8] روح اقدس از باغهای سطح پایین ما میوه کالی چشیده است که چگونه میتوند او به ما تعلیم کند که در تمام اینها یعنی از ما به خود ما برگرداند مثل باغبانی که از باغ صاحب باغ میوه ایی را بچیند وبرای صاحب باغ بیاورد که وقتی میفرماید که این دعا را خضر به من تعلیم داد یعنی این مطلب .
یا هو یا من لا هو الا هو اغفر لی و انصرنی علی القوم الکافرین که فرمود که وقتی که من این ذکر را گفتم پیروز شدم که این ذکر خیلی قوی است که که آقای شفیع میفرمودند که این ذکر در خور کسی نیست یا هو یا من لا هو الا هو اغفر لی ذنوبی و انصرنی علی القوم الکافرین[9] ای کسی که هویتی در عالم نیست مگر اینکه وقتی دقت میکنیم هویت تو را میبینیم. و ای کسی که هیچ جایی در عالم نیست مگر اینکه وقتی نگاه میکنیم تو را میبینیم. و ای کسی که وقتی وجودی را در عالم میبینیم در آن وجود تو را میبینیم
مغربی میگه که : عیان به صورت یار و نهان به صورت اغیار یار پیدا شد
ملاحظه این حقیقت ( یا من لا هو الا هو ) غیر برای او نمیگذارد. غیرتش غیر به عالم نگذاشت یکی است و هیچ نیست به غیر او وحده لا اله الا هو
که عارفی داشت میرفت که شاگردان به او تلقین لا اله الا الله میدادند و او نمیگفت که اتفاقا از مریضی خوب میشد و از او پرسیدند که چرا نمیگفتی که گفت که من غیر از او کسی را غیر او نمیدیدم که بیایم و نفی کنم آن را من غیر خدا چیزی را نمیدیدم که بیایم و او را نفی کنم . ر که وقتی خورشید بیاید و طلوع کند دیگر نوری نمایان نیست که وقتی که خورشید طلوع کند دیگر هیچ موجودی حتی خودش را هم نمیبیند و همه چیز نفی میشوند
در منزل جانان سخن از خویش نگویید قدری نبود در بر خورشید صبا را از درد ننالید که که مردان ره عشق با درد بسازند و نخواهند دوا را
رسد به مرتبه ای خواجه پایه توحید که عین کفر بود وحده لا اله الا الله یعنی نمیبیند صاحب وجودی را غیر از الله که بخواهد آن عیر را نفی کند و غیر او محو شده اند .
اگر این نور بیاید و طلوع کند آنوقت همه چیز را به دست میاوریم و انوقت میفهمیم که چرا اینقدر اولیاء الهی آروم بودند که مغربی میگوید که فیض در مورد مغربی که خیلی به مغربی ارادت دارد میگوید که : قاسم الاموار گر کم گفت راز مغربی بسیار میگوید سخن
و ارادت دارد به اهل البیت که آنجا میگوید که: الکون صفاتکم و انتم ذات و الشمس لنور وجهکم مرءات تمام موجودات عالم در پیشگاه شما عرض میمانند در مقابل ذات و خورشید اینه ای است در مقابل شما .
بیا در بحر و دریا شو رها کن این من و ما را که تا دریا نگردی تو ندانی عین دریا را هنوز از فرقه فرقی برون از زمره رمزی اگر فرقی توانی کرد اسماء و مسمی را اگر امواج دریا را بجز دریا نمیبینی یقین دانم که نتوانی مسما دید اسما را
که میگه این موجودات موجودند که این موج چی دارد بجز آب دریا بودن که تمام عالم را به صورت موج میبیندکه تمام اینها امواج هستند که آن دیده هایی که فقط سطح را میبیند فقط موج میبیند ولی آنکسی که واقعیت را میبیند فقط دریا را میبیند که آن عارف میگوید که بیا در بحر و دریا شو
که میگوید که اول بیا و وارد شو و از حقیقت چیزی را درک کن و بعد ببین در عالم چه خبر است .اول بیا و خودت را در دریا ببین . امام فرمود که : هر چه است در نفس خود ما است که وقتی از نفسمان زمین خوردینم همه جا زمین خواهیم خورد اگر بر نفس خودمان غالب شدیم برهمه چیز غالب خواهیم شد اگر از نفس خومان زمین خوردیم همه جا زمین خواهیم خورد اگر نفس خودمان را نشناختیم هیچ چیز را نخواهیم شناخت اگر نفس خود را بشناسیم همه چیز را خواهیم شناخت اگر نفوس خدا را در خودمان ندیدیم خدا را هیچ جا نخواهیم دید
اگر نور توحید آنقدر در دل قوی نشده که خودت را فراموش کنی بقیه قدرتها را نیز فراموش نخواهی کرد وبقیه قدرتها را نیز خواهی دید ولی اگر خدا عنایت کند و نور توحید قوی شود و خودت را نبینی انوقت است که دیگر هیچ موجودی را در عالم نمیبینی که آنوقت است که کلمات و حرفها و برداشتها به گونه دیگر میشود که خلائق تعجب میکنند که پیامبر چقدر آمدند و تاکید داشتند که قولوا لا اله الا الله تفلحوا و هیچ شرطی را هم به آن نبستند که حضرت فرمود که صغر ما دون ذلک
و وقتی که او جلوه نکند آنوقت است که باید ارباب متفرق را تحمل کنی که یوسف در زندان گفت که آن دو رفیق وقتی در زندان خوابشان را گفتند که یوسف بلا فاصله گفت که یا صاحبی السجن ا ارباب متفرقون خیر ان الله الواحد [10]
که اگر آدم یک خدا داشته باشد و فقط در انجا سر فرود بیاورد بهتر است و یا اینکه صد جا بیاید و سر فرود بیاورد بهتر است که اگر در مقابل خدا بیاید و سر فرود بیاورد دیگر در مقابل کسی سر فرود نمی آویرد .
که پیامبر فرمودند که آیا خدا را میشناسی فرمود که بله حضرت فرمودند که دیگر احتیاج نداری که کس دیگر را بشناسی و فرمودند که آیا خدا تو را میشناسد گفت بله فرمودند که دیگر نیاز نداری که کسی دیگر تو را بشناسد.
این نیازها که ما صبح تا شب داریم و اون نیازهایی که برای غیر خدا در دل ما است برای این تاریکیهایی است که در دل ما است که خدامیداند که ما چقدر دل تاریک هستیم که عند تقلب الاحوال یعرف الرجال[11] در زیر و رو شدن احوال انسان میاید و شناخته میشود و تمام این تاریکیها برای ما مشکل ساز است تمام جاهایی که ما خدا را فرموش میکنیم برای ما مشکل ساز میشود. در انجاهایی که ما خدا را میاییم و فراموش میکنیم برای ما میاید و مشکل ساز میشود . که سید الشهدا میفرماید که : إِلَهِي عَلِمْتُ بِاخْتِلَافِ الْآثَارِ وَ تَنَقُّلَاتِ الْأَطْوَارِ أَنَّ مُرَادَكَ مِنِّي أَنْ تَتَعَرَّفَ إِلَيَّ فِي كُلِّ شَيْءٍ حَتَّى لَا أَجْهَلَكَ فِي شَيْء خدایا میدونم این تقلب و زیر و رو شدن و بالا و پایین شدنها که یک روز من را غنی میکنی و یک روز مریض و یک روز سالم و...تنگی و گشایش و یک روز دشمن را عالب میکنی و یک روز ما را غالب میکنی و ................برای این است که ان تتعرف فی کل شیء حتی لا اجهلک فی شیء که خودت ار در هر جریانی معرفی کنی حتی تا آنجایی که لا اجهلک فی شیء جایی نباشه که من تو را نبینم خیلی جاها است که ما در آنجاها میرسیم میبییم که در انجا ما خدا را ندیده ایم که میبینیم که در آنجاها زوایای دل تاریک است .
که روایات دارد که در این حوادث خدا را دائما میبیند و خدا را میشناسد و با او انس میگیرد که روایت دارد که در آخر سر خداوند از مومن یک امتحان میکند و هو آخر الفتنه [12] که در فردای قیامت یک صدای نحیفی زده میشود که آخرین آزمایش است . که این جریانات ( جریانات انقلاب و جنگ و ترورها و ... که امام فرمودکه دیروز امتحان الهی بود که گذشت و فردا روز امتحان الهی است که میایدو امروز هم روز امتحان الهی است ) و امروز یک عده میایند و درس میگیرند و دارند جولو میروندو دارند طاغوت را از دلشان نفی میکنند و همین طور جولو میروند .
دشمن این را میفهمد که دسپاچه شده است که دشمن این را میفهمد که کاری شده یک وضع غیر منتظره غیر عادی پیش آمده است که اقرار هم کرده که صحبت یک رژیم عوض شدن نیست که رژیم های بسیاری در عالم عوض شده است یک حالتی که خودشان هم نمیدانند که اسمش را چه بگذارند که داره اصحاب حضرت را میسازد که و زبر الحدید [13] خیلی باید ترقی کنند مومنین که در میان آنها 313 نفر پیدا بشوند که ما داریم الان این ترقی را میبینیم .
این امام کی هست و در محتوای دل آقا چی است که کالجبل الراسخ لا یحرکه العواصف مومن مثل کوهی استوار است که او را ناخوشیهای روزگار تکان نمیدهد [14] دشمن را بی چاره کرده است .
حرف میزند نورانی میکند و سکوت میکند نورانی میکند .
شب شهادت پیامبر که باید در مظلومیت پیامبر گریه کرد که فرمود حریص علیکم[15] که اضافه بر آنچه که مامور بود زحمت میکشید که همین غم و غصه برای پیامبر بس که در شب آخر از همه شب غم او بیشتر شد که در کنار بستر پیامبر در آخر عمر در بستر افتاده موذن اذن گفت و چشمش را باز نکرد که تا باز نکرد فکر کردند که حضرت به مسجد نمیرود که تا این را دید دختر پیامبر گفت که بروید و به بابای من بگویید که نماز را بخواند که حضرت چشمش را باز کرد که فرمود که علی بیا و عباس بیا و من را به مسجد ببرید و بلند کردند که حضرت رت به مسجد بردند که دید که تمام زحمات دارد از بین میرود و به مسجد آمد در حالی که پای او به زمین کشیده میشود و دید دارد که نماز را میخواند که او را کنار زد و خود نماز خواند که نمیتوانست ایستاده نماز را بخواند که نشسته نماز را خواند و بعد دوباره رفت و خطبه غدیر رلا تکرار کرد و گفت که من دو ثقل را در میان شما گذاشته ام کتاب خدا و عترتم که فرمود من را ببرید به خانه که اظطراب آقا را گرفت و مردم جمع شدند که فرمود که ( با کمال ضعف ) که فرمود که برای من قلم و دواتی رابیاورید که بریا شما بنویسم چیزی را که بعد از من گمراه نشوید که دومی[16] با کمال وقاحت گفت که دعوه ان الرجل لیهجر[17] رها کنید که این مرد دارد هذیان میگوید که حسبنا کتب الله [18] کتاب خدا ما را بس است و ما نوشته او را نمیخواهیم .در مجلس در گیری شد که یک عده حمایت کردند از او و یک عده حمایت کردند از پیامبر که وقتی که اینگونه دید فرمود که همه را از اتاق بیرون کنید بگذارید که من این منظره را نبینم یا رسول الله که همه زحمتهای من به باد رفته است و بعد که همه بیرون رفتند فرمودند که اجازه میفرمایید که ما این قلم و دوات را بیاوریم که وقتی که در رابطه با پیامبر این حرف را زدند نوشتن چه فایده ای دارد فقط فرمود که من باز شما را به این کلمه سفارش میکنم کتاب الله و عترتم اهل بیتیم که این دو از هم جدا نمیشوند تا اینکه بر من در حوض کوثر وادر شوند که حال حضرت بد شده بود که همه بیرون رفته بودند که در یک بار فرمود که بگویید که حبیب من بیاید عایشه گفت که ابوبکر را میگوید که ابوبکر آمد و حضرت از او رو را برگرداند که حفضه گفت که عمر را میگوید که وقتی که اینها آمدند و و از لشکر اسامه تخلف کردند حضرت فرمود که لعن الله من تخلف عن جیش اسامه که دومی هم آمد و حضرت رو را برگرداند و ام سلمه گفت که با بگویید علی بیاید که تا امیر المومنین آمد آقا دستش را باز کرد و طولانی با آقا صحبت کرد که حضرت فرمود که علمنی الف باب علم [19] که یکی دیگر هم فرمود که پیامبر به من وصایایی فرمود که من باید عمل کنم که نفرمود که آن وصایا چه است ولی در یک روزی بخشی از آن وصایا را فرمود آن روز روزی بود که در کنار در نییم سوخته بود که زهرا فریاد زد که مثل طفلی که در شکم مادر نشسته نشسته ای در خانه را شکستند و همسرت را ...هنوز آب کفن پیامبر خشک نشده که آقا از خانه بیرون آمد و دومی را زمین که فرمود که: عبقات الانوار فى امامة الائمة الاطهار مقدمهج1 14 ثُمَّ قَالَ يَا ابْنَ صُهَاكَالْحَبَشِيَّةَ لَوْ لا كِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ [20]وَ عَهْدٌ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ تَقَدَّمَ لَأُرِيكَ أَيُّنَا أَضْعَفُ ناصِراً وَ أَقَلُّ عَدَدا [21]ًثُمَّ الْتَفَتَ إِلَى أَصْحَابِهِ فَقَالَ انْصَرِفُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ فَوَ اللَّهِ لَا خَلْتُ الْمَسْجِدَ إِلَّا كَمَا دَخَلَ أَخَوَايَ مُوسَى وَ هَارُونُ إِذْ قَالَ لَهُ أَصْحَابُهُ- فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَوَ اللَّهِ لَا دَخَلْتُهُ إِلَّا لِزِيَارَةِ رَسُولِ اللَّهِ ص أَوْ لِقَضِيَّةٍ أَقْضِيهَا فَإِنَّهُ لَا يَجُوزُ بِحُجَّةٍ أَقَامَهَا رَسُولُ اللَّهِ ص أَنْ يُتْرَكَ النَّاسُ فِي حَيْرَة[22] پیامبر وصیّت کرده که علی جان شمشیر را نکش
بین درو دیوار یک صدا زد که یا رسول الله اهکذا یفعل بابنتک و حبیبتک سر از غم بر دار و ببین که به وصیتهای تو چگونه عمل کرده اند زهرا کشتند محسن را کشتند که امام فرموده بود اگر پیامبر فرموده بود که این اهل بیت من هیچ رحمی را نکنید دیگر از این بیشتر کاری را نمیتوانستند انجام دهند که نگذاشتند که آب کفن پیامبر خشک شود که محسن را کشتند و زهرا را کشتند و علی را کشتند و امام حسن را کشتند که جنازه را داشتند که در کنار قبر پیامبر میبردند که عایشه فریاد زد که من نمیگذارم که او را در کنار خانه من دفن کنید که گفت من در زمان حیات او او را دوست نداشتم وحال چگونه .....که عباس میخواست که شمشیر را بکشد که امام حسین فرمود الله الله فی وصیت اخی که نگذارید که وصیت برادر من پامال بشود فرمود که راضی نیستم که در کنار جنازه من خون ذیخته شود که جنازه را از کنار قبر پیامبر به بقیع برگرداندند خوب بر گرداند که این چه عملی بود که جنازه را تیر باران کردند که حضرت دید که تیر به جنازه حضرت اصابت کرده است .
قول سيد البشر ما عرفناك حق معرفتك و في الحديث أن الله احتجب عن العقول كما احتجب عن الأبصار و إن الملأ الأعلى يطلبونه كما تطلبونه أنتم فلا تلتفت إلى من يزعم أنه قد وصل إلى كنه الحقيقة المقدسة بل أحث التراب في فيه فقد ضل و غوى و كذب و افترى فإن الأمر أرفع و أظهر من أن يتلوث بخواطر البشر و كلما تصوره العالم الراسخ فهو عن حرم الكبرياء بفراسخ و أقصى ما وصل إليه الفكر العميق فهو غاية مبلغه من التدقيق و ما أحسن ما قال. آنچه پيش تو غير از او ره نيست غايت فهم تو است الله نيس
رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله در مناجاتش چنين ميگويد.لا احصى ثناء عليك انت كما اثنيت على نفسك من از حق ثنا و ستايش تو عاجزم خدايا تو آن طور هستى كه خود ستودهاى و نيز فرمود. ما عبدناك حق عبادتك و ما عرفناك حق معرفت
(6) الأنعام : 91 وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قالُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلى بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ الَّذي جاءَ بِهِ مُوسى نُوراً وَ هُدىً لِلنَّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَراطيسَ تُبْدُونَها وَ تُخْفُونَ كَثيراً وَ عُلِّمْتُمْ ما لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لا آباؤُكُمْ قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ في خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ (91) آنها خدا را درست نشناختند كه گفتند: «خدا، هيچ چيز بر هيچ انسانى، نفرستاده است!» بگو: «چه كسى كتابى را كه موسى آورد، نازل كرد؟! كتابى كه براى مردم، نور و هدايت بود؛ 0 امّا شما) آن را بصورت پراكنده قرار مىدهيد؛ قسمتى را آشكار، و قسمت زيادى را پنهان مىداريد؛ و مطالبى به شما تعليم داده شده كه نه شما و نه پدرانتان، از آن با خبر نبوديد!» بگو: «خدا!» سپس آنها را در گفتگوهاى لجاجتآميزشان رها كن، تا بازى كنند! (91)
(22) الحج : 74 ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزيزٌ (74) خدا را آن گونه كه بايد بشناسند نشناختند؛ خداوند قوىّ و شكستناپذير است! (74)
(39) الزمر : 67 وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الْأَرْضُ جَميعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمينِهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ (67) آنها خدا را آن گونه كه شايسته است نشناختند، در حالى كه تمام زمين در روز قيامت در قبضه اوست و آسمانها پيچيده در دست او؛ خداوند منزّه و بلندمقام است از شريكيهايى كه براى او مىپندارند(67)
(39) الزمر : 67 وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الْأَرْضُ جَميعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمينِهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ (67) آنها خدا را آن گونه كه شايسته است نشناختند، در حالى كه تمام زمين در روز قيامت در قبضه اوست و آسمانها پيچيده در دست او؛ خداوند منزّه و بلندمقام است از شريكيهايى كه براى او مىپندارند(67 التوحيد للصدوق 313 46 باب معنى الله أكبر ُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَجُلٌ عِنْدَهُ اللَّهُ أَكْبَرُ فَقَالَ اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَيِّ شَيْءٍ فَقَالَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع حَدَدْتَهُ فَقَالَ الرَّجُلُ كَيْفَ أَقُولُ فَقَالَ قُلْ اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَ حديث كرد ما را احمد بن محمد بن يحيى عطار «ره» گفت كه حديث كرد ما را پدرم از سهل بن زياد آدمى از ابن محبوب از آنكه او را ذكر كرده از حضرت صادق (ع) كه گفت مردى در نزد آن حضرت گفت كه اللَّه اكبر حضرت فرمود كه خدا از چه چيز بزرگتر است آن مرد عرض كرد كه از هر چيزى حضرت صادق (ع) فرمود كه خدا را باندازه در آوردى آن مرد عرض كرد كه چگونه و بچه وضع بگويم فرمود بگو كه خدا بزرگتر است از آنكه بوصف در آيد
(74) المدثر : 31 وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلاَّ هُوَ وَ ما هِيَ إِلاَّ ذِكْرى لِلْبَشَرِ (31) و لشكريان پروردگارت را جز او كسى نمىداند، و اين جز هشدار و تذكّرى براى انسانها نيست! (31) بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار ج75 378 باب 29 مواعظ أبي محمد العسكري ع و كتبه إلى أصحابه ..... ص : 370 وَ قَالَ بَعْضُ الثِّقَاتِ- وَجَدْتُ بِخَطِّهِ ع مَكْتُوباً عَلَى ظَهْرِ كِتَابٍ- قَدْ صَعِدْنَا ذُرَى الْحَقَائِقِ بِأَقْدَامِ النُّبُوَّةِ وَ الْوَلَايَةِ- وَ نَوَّرْنَا السَّبْعَ الطَّرَائِقَ بِأَعْلَامِ الْفُتُوَّةِ- فَنَحْنُ لُيُوثُ الْوَغَى وَ غُيُوثُ النَّدَى- وَ فِينَا السَّيْفُ وَ الْقَلَمُ فِي الْعَاجِلِ- وَ لِوَاءُ الْحَمْدِ وَ الْعَلَمُ فِي الْآجِلِ- وَ أَسْبَاطُنَا خُلَفَاءُ الدِّينِ وَ حُلَفَاءُ الْيَقِينِ- وَ مَصَابِيحُ الْأُمَمِ وَ مَفَاتِيحُ الْكَرَمِ- فَالْكَلِيمُ أُلْبِسَ حُلَّةَ الِاصْطِفَاءِ لَمَّا عَهِدْنَا مِنْهُ الْوَفَاءَ- وَ رُوحُ الْقُدُسِ فِي جِنَانِ الصَّاقُورَةِ ذَاقَ مِنْ حَدَائِقِنَا الْبَاكُورَةِ «1»- وَ شِيعَتُنَا الْفِئَةُ النَّاجِيَةُ وَ الْفِرْقَةُ الزَّاكِيَةُ- صَارُوا لَنَا رِدْءاً وَ صَوْناً وَ عَلَى الظَّلَمَةِ أَلْباً وَ عَوْناً- وَ سَيَنْفَجِرُ لَهُمْ يَنَابِيعُ الْحَيَوَانِ بَعْدَ لَظَى النِّيرَانِ- لِتَمَامِ الطَّوَاوِيَةِ وَ الطَّوَاسِينِ مِنَ السِّنِين
يكى از اشخاص مورد اعتماد گفت بخط امام عسكرى (ع) در پشت كتابى ديدم نوشته است: بر قله كوههاى بلند با گامهاى نبوت و ولايت بر آمديم و طريقههاى هفتگانه را با نور جوانمردى روشن كرديم، ما شيران بيشه شجاعت و باران ژاله سخاوتيم در ميان ما شمشير و قلم در دنيا و پرچم حمد و علم در آينده است فرزندان ما پيشوايان دين و همسوگندان يقين و چراغهاى روشن امتها و كليد جودو بخششند موساى كليم بزيور برازنده نبوت آراسته گرديد چون او را وفادار يافتيم و روح القدس در بهشت آسمان سوم از ميوههاى تازه رسيده چشيد. و شيعيان ما گروه نجات يافته و پاكانند پشت و پناه و حافظ و نگهبان براى ما و بر عليه ستمگران همداستان و متحدند بزودى چشمههاى زندگى بعد از شرارههاى آتش بر آنها مىجوشد پس از تمام شدن دوران طواوية و طواسين
التوحيد للصدوق 89 4 باب تفسير قل هو الله أحد إلى آخرها 2 حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع قَالَ رَأَيْتُ الْخَضِرَ ع فِي الْمَنَامِ قَبْلَ بَدْرٍ بِلَيْلَةٍ فَقُلْتُ لَهُ عَلِّمْنِي شَيْئاً أُنْصَرْ بِهِ عَلَى الْأَعْدَاءِ فَقَالَ قُلْ يَا هُوَ يَا مَنْ لَا هُوَ إِلَّا هُوَ فَلَمَّا أَصْبَحْتُ قَصَصْتُهَا عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ لِي يَا عَلِيُّ عُلِّمْتَ الِاسْمَ الْأَعْظَمَ فَكَانَ عَلَى لِسَانِي يَوْمَ بَدْرٍ وَ إِنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع قَرَأَ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ فَلَمَّا فَرَغَ قَالَ يَا هُوَ يَا مَنْ لَا هُوَ إِلَّا هُوَ اغْفِرْ لِي وَ انْصُرْنِي عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ وَ كَانَ عَلِيٌّ ع يَقُولُ ذَلِكَ يَوْمَ صِفِّينَ وَ هُوَ يُطَارِدُ فَقَالَ لَهُ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مَا هَذِهِ الْكِنَايَاتُ قَالَ اسْمُ اللَّهِ الْأَعْظَمُ وَ عِمَادُ التَّوْحِيدِ لِلَّهِ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ ثُمَّ قَرَأَ شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ آخِرَ الْحَشْرِ ثُمَّ نَزَلَ فَصَلَّى أَرْبَعَ رَكَعَاتٍ قَبْلَ الزَّوَالِ قَالَ وَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع اللَّهُ مَعْنَاهُ الْمَعْبُودُ الَّذِي يَأْلَهُ فِيهِ الْخَلْقُ وَ يُؤْلَهُ إِلَيْهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْمَسْتُورُ عَنْ دَرْكِ الْأَبْصَارِ الْمَحْجُوبُ عَنِ الْأَوْهَامِ وَ الْخَطَرَات
امير المؤمنين (ع) كه فرمود يك شب پيش از جنگ بدر خضر (ع) را در خواب ديدم و باو گفتم كه مرا چيزى تعليم كن كه بآن بر دشمنان نصرت يابم گفت كه بگو يا هو يا من لا هو الا هو يعنى اى او اى كسى كه اوئى نيست مگر او و چون صبح كردم اين خواب را بر رسول خدا (ص) قصه كردم بمن فرمود كه يا على اسم اعظم بتو تعليم شده و در روز بدر اين بر زبانم جارى بود و بدرستى كه امير المؤمنين (ع) سوره قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ را خواند و چون فارغ شد فرمود كه: يا هو يا من لا هو الا هو اغفر لى و انصرنى على القوم الكافرينو ترجمه تتمه كلام بيامرز مرا و يارى كن مرا بر گروه كافران و على (ع) در روز جنگ صفين اين را ميفرمود و حمله ميبرد عمار بن ياسر بآن حضرت (ع) عرض كرد كه يا امير المؤمنين اين كتابها چيست و كنايه پوشيده و ناصريح سخن گفتن است حضرت فرمود كه اسم اعظم خدا و عماد توحيد از براى خدا است كه خدائى نيست مگر از بعد از آن شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ و آخر سوره حشر را كه از لو أنزلنا باشد تا آخر سوره خواند پس فرمود آمد و پيش از زوال چهار ركعت نماز بجا آورده و فرمود كه امير المؤمنين (ع) فرمود كه اللَّه كه بمعنى خدا است معنيش معبود و پرستيده ايست كه خلق در او متحيرند و باو پناه ميبرند يا بسوى او باز ميگردند و خدا همانست كه از دريافتن ديدها مستور و از خيالها و انديشها محجوب است
(12) يوسف : 39 يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ (39) اى دوستان زندانى من! آيا خدايان پراكنده بهترند، يا خداوند يكتاى پيروز؟! (39) ُ وَ فِي تَقَلُّبِ الْأَحْوَالِ عِلْمُ جَوَاهِرِ الرِّجَا قَالَ الْبَرَاءُ بْنُ عَازِبٍ خَرَجْنَا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص عَلَى جَنَازَةِ رَجُلٍ مِنَ الْأَنْصَارِ فَجَلَسَ رَسُولُ اللَّهِ ص عَلَى قَبْرِهِ مُنَكِّساً رَأْسَهُ ثُمَّ قَالَ اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنْ عَذَابِ الْقَبْرِ ثَلَاثاً ثُمَّ قَالَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ إِذَا كَانَ فِي إِقْبَالٍ مِنَ الْآخِرَةِ بَعَثَ اللَّهُ لَهُ مَلَائِكَةً كَأَنَّ وُجُوهَهُمُ الشَّمْسُ مَعَهُمْ حَنُوطُهُ وَ كَفَنُهُ فَيَجْلِسُونَ مَدَّ بَصَرِهِ فَإِذَا خَرَجَتْ رُوحُهُ صَلَّى عَلَيْهِ كُلُّ مَلَكٍ بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ وَ كُلُّ مَلَكٍ فِي السَّمَاءِ وَ فُتِحَتْ لَهُ أَبْوَابُ السَّمَاءِ فَلَيْسَ مِنْهَا بَابٌ إِلَّا يُحِبُّ أَنْ تَدْخُلَ رُوحُهُ مِنْهُ فَإِذَا صَعِدَ بِرُوحِهِ قِيلَ أَيْ رَبِّ عَبْدُكَ فُلَانٌ فَيَقُولُ ارْجِعُوهُ فَأَرُوهُ مَا أَعْدَدْتُ لَهُ مِنَ النَّعِيمِ فَإِنِّي وَعَدْتُهُ مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى وَ إِنَّهُ لَيَسْمَعُ خَفْقَ نِعَالِهِمْ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ حَتَّى يُقَالَ يَا هَذَا مَنْ رَبُّكَ وَ مَنْ نَبِيُّكَ وَ مَنْ إِمَامُكَ فَيَقُولُ رَبِّيَ اللَّهُ وَ نَبِيِّي مُحَمَّدٌ وَ إِمَامِي عَلِيٌّ وَ يَعُدُّ الْأَئِمَّةَ وَاحِداً وَاحِداً قَالَ فَيَنْتَهِرَانِهِ انْتِهَاراً شَدِيداً وَ هِيَ آخِرُ فِتْنَةٍ تَعْرِضُ عَلَيْهِ فَإِذَا قَالَ ذَلِكَ نَادَى مُنَادٍ صَدَقْتَ وَ هِيَ مَعْنَى قَوْلِهِ يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ ثُمَّ يَأْتِيهِ آتٍ حَسَنُ الْوَجْهِ طَيِّبُ الرِّيحِ حَسَنُ الثِّيَابِ فَيَقُولُ أَبْشِرْ بِرَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ وَ جَنَّاتٍ فِيها نَعِيمٌ مُقِيمٌ فَيَقُولُ وَ أَنْتَ بَشَّرَكَ اللَّهُ بِالْخَيْرِ بِالْجَنَّةِ مَنْ أَنْتَ فَيَقُولُ أَنَا عَمَلُكَ الصَّالِحُ وَ اللَّهِ مَا عَلِمْتُكَ إِلَّا سَرِيعاً فِي طَاعَةِ اللَّهِ تَعَالَى بَطِيئاً عَنْ مَعْصِيَةِ اللَّهِ فَجَزَاكَ اللَّهُ خَيْراً قَالَ ثُمَّ يُنَادِي مُنَادٍ أَنِ افْرُشُوا لَهُ مِنْ فِرَاشِ الْجَنَّةِ وَ افْتَحُوا لَهُ بَاباً إِلَى الْجَنَّةِ فَيُفْرَشُ لَهُ فَرْشٌ مِنَ الْجَنَّةِ وَ يُفْتَحُ لَهُ بَابٌ إِلَى الْجَنَّةِ فَيَقُولُ اللَّهُمَّ عَجِّلْ قِيَامَ السَّاعَةِ حَتَّى أَرْجِعَ إِلَى أَهْلِي وَ مَالِي وَ أَمَّا الْكَافِرُ فَبِالْعَكْسِ كَمَا يَلْحَقُ الْمُؤْمِنَ مِنَ النَّعِيمِ يَلْحَقُهُ مِنَ الْعَذَاب
براء بن عازب مىگويد: همراه پيامبر خدا (ص) براى تشييع جنازه مردى از انصار رفتيم، پيامبر خدا (ص) كنار قبر او نشست و سر مباركش را پايين انداخته بود، عرض مىكرد: بار خدايا به تو پناه مىبرم از عذاب قبر!- سه مرتبه تكرار كرد- آنگاه فرمود: مؤمن وقتى كه رو به آخرت مىرود، خداوند فرشتگانى را بر او مىگمارد كه سيمايشان چون خورشيد مىدرخشد و حنوط و كفن وى نيز همراه آنهاست، پس در مقابل چشمش مىنشينند وقتى كه روح از بدنش بيرون شد، تمام فرشتگان بين آسمان و زمين و تمام فرشتگان آسمان بر او درود مىفرستند و درهاى آسمان به روى او گشوده مىشود، و هيچ درى از درهاى آسمان نيست مگر اين كه دوست دارد روح وى از آن وارد شود، و هنگامى كه روحش بالا رفت، گويند: بار خدايا بندهات فلانى است! خطاب مىرسد: او را برگردانيد تا به او نشان دهم نعمتهايى را كه برايش آماده ساختهام كه من به او وعده دادهام! «از آن آفريديم شما را و بدان باز مىگردانيم، و بار ديگر از آن شما را بيرون مىآوريم» و او صداى پاى تشييعكنندگان را مىشنود آن هنگامى كه برمىگردند تا اين كه فرشتگان الهى مىپرسند: اى انسان پروردگارت كيست؟ پيامبرت كيست؟ و امامت كيست؟ جواب مىدهد: خداى يكتا پروردگار من است، و محمّد (ص) پيامبر و على (ع) امام من و يك يك امامان را مىشمرد. فرمود: آن دو فرشته با صداى بلندى او را وامىگذارند و اين آخرين خطرى است كه متوجهاو مىشود. و پس از گفتن آن جوابها مناديى ندا مىدهد: راست گفتى، و همان است معناى سخن خداى متعال كه فرمود: «خداوند آنانى را كه گرويدند به گفتار ثابت در زندگانى دنيا و در آخرت ثابت مىگرداند. آنگاه شخصى خوش سيما، خوش بو و خوش لباس مىآيد و مىگويد: مژده باد به رحمت پروردگارت و بهشتهايى كه در نعمت آن جاودانهاى! او مىگويد: خداوند تو را به دليل نيكيت بشارت بهشت دهد! تو كيستى؟ در جواب مىگويد: من عمل صالح توام، به خدا سوگند كه من تو را در راه طاعت خدا شتابان و در راه نافرمانى خدا كند و بىاعتنا ديدم، پس خداوند تو را پاداشى نيكو داد، فرمود: سپس مناديى فرياد مىزند، براى او بسترى از بسترهاى بهشتى بگستريد! و درى به جانب بهشت باز مىشود، و مىگويد: بار خدايا قيامت را بزودى بپادار! تا به خانواده، و مالم برگردم، و امّا كافر برعكس، در برابر تمام نعمتهايى كه نصيب مؤمن مىشود، به او عذاب مىرسد
مهدى موعود-ترجمه جلد سيزدهم بحار صدوق در «خصال» از ابو فاخته روايت ميكند كه امام زين العابدين عليه السّلام فرمود: «اذا قام قائمنا اذهب اللَّه عز و جل عن شيعتنا العاهة و جعل قلوبهم كزبر الحديد و جعل قوة الرجل منهم قوة اربعين رجلا و يكونون حكام الارض و سنامها». يعنى هنگامى كه قائم ما قيام كند، خداوند بيمارى را از شيعيان ما برطرف ميسازد، و دلهاى آنان را همچون پارههاى آهن ميكند، و بهر مردى از آنها نيروى چهل مرد ميدهد، و آنها حكام زمين و رؤساى اجتماع خواهند بود.
که در اوصاف آقا امیر المومنین آمده است که كنت كالجبل لا تحركه العواصف نام طور براى امير المؤمنين است يا بجهت آنكه صاحب طور است زيرا خداوند فضل علي و اولاد شيعيانش را براى موسى بيان كرد يا اينكه علي را تشبيه بكوه طور نموده از جهت استحكام و پايدارى او در امر دين و ثباتش در راه حق و بلندى مقامش چنانچه حضرت باو گفت: كنت كالجبل لا تحركه العواصف همچون كوه پايدارى كه طوفانهاى شديد لرزش بر پيكرت نميرساند يا از اين جهت كه علي پايگاهى است براى زمين بوجودش زمين استوار است مانند كوههاى كه پايههاى زمين هستند چنانچه روايت شده: علي عليه السّلام پايه استوار زمين مسكون است يا بجهت اينكه محل درخشش انوار خدا و تجلى و افاضه فيض او است همچنان كه كوه طور نيز چنين بوده يا بجهت اينكه على منشأ وجود امام حسن و امام حسين بوده چنانچه از طور آن دو درخت بوجود آمده
(9) التوبة : 128 لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَؤُفٌ رَحيمٌ (128) به يقين، رسولى از خود شما بسويتان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است؛ و اصرار بر هدايت شما دارد؛ و نسبت به مؤمنان، رئوف و مهربان است! (128)
اسرار آل محمد عليهم السلام سليم بن قيس مىگويد: از سلمان شنيدم كه مىگفت: بعد از آنكه آن مرد (عمر) آن سخن را گفت و پيامبر صلى اللَّه عليه و آله غضبناك شد و «كتف» را رها كرد، از امير المؤمنين عليه السّلام شنيدم كه فرمود: «آيا از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله نپرسيم چه مطلبى مىخواست در كتف بنويسد كه اگر آن را مىنوشت احدى گمراه نمىشد و دو نفر هم اختلاف نمىكردند»؟ سخن پيامبر صلى اللَّه عليه و آله در غياب عمر من سكوت كردم تا كسانى كه در خانه بودند برخاستند و فقط امير المؤمنين و فاطمه و حسن و حسين عليهم السّلام باقى ماندند. من و دو رفيقم ابو ذر و مقداد هم خواستيم برخيزيم كه على عليه السّلام به ما فرمود: بنشينيد. حضرت مىخواست از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله سؤال كند و ما هم مىشنيديم، ولى خود پيامبر صلى اللَّه عليه و آله ابتداء فرمود: «برادرم، نشنيدى دشمن خدا چه گفت؟! جبرئيل كمى قبل از اين نزد من آمد و به من خبر داد كه او سامرى اين امّت است و رفيقش (ابو بكر) گوساله آن است ، و خداوند تفرقه و اختلاف را بعد از من بر امّتم نوشته است. لذا جبرئيل به من دستور دادبنويسم آن نوشتهاى را كه مىخواستم در كتف بنويسم و اين سه نفر را بر آن شاهد بگيرم. برايم ورقهاى بياوريد». نوشتن كتف و شاهد گرفتن بر آن براى حضرت ورقهاى آوردند. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله نام امامان هدايتكننده بعد از خود را يكى يكى املا مىفرمود و على عليه السّلام بدست خويش مىنوشت. همچنين فرمود: من شما را شاهد مىگيرم كه برادرم و وزيرم و وارثم و خليفهام در امّتم على بن ابى طالب است و سپس حسن و بعد حسين و بعد از آنان نه نفر از فرزندان حسيناند. راوى مىگويد: از نام امامان جز دو نفر بنام «محمد» و «على» بيادم نماند و در نام بقيّه ائمه عليهم السّلام به اشتباه افتادم، ولى توصيف حضرت مهدى و عدالت او و برنامهاش را شنيدم و اينكه خداوند بدست او زمين را پر از عدل و داد مىكند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده باشد. برنامهاى كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله براى نوشتن كتف در نظر داشت سپس پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: من خواستم تا اين را بنويسم، سپس آن را به مسجد ببرم و عموم مردم را دعوت كنم و آن را برايشان بخوانم و آنان را بر آن شاهد بگيرم. ولى خداوند نخواست و آنچه اراده كرده بود مقدر نمود. تأييد اين حديث سليم مىگويد: در زمان حكومت عثمان با ابو ذر و مقداد ملاقات كردم، و آنانهمين مطلب را برايم نقل كردند. سپس امير المؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهم السّلام را در كوفه ملاقات كردم. آنان هم بطور سرّى همين مطلب را برايم نقل كردند و هيچ كم و زيادى نكردند، گويى با يك زبان سخن مىگفتن
الحديث المروي عنه في مرضه: (ايتوني بدواة و بياض أكتب لكم ما لا تضلّون بعده أبدا. فاختلفوا عنده و قال قوم منهم: لقد غلبه الوجع، حسبنا كتاب اللّه) حضرت رسول اكرم (ص) با اينكه در مورد خلافت و امامت علىعليه السّلام مكرّر و با بيان صريح قضيّه را روشن فرموده بودند مع ذلك براى تبيين موضوع در هنگام رحلت در آخرين لحظات حيات امر فرمودند قلم و كاغذ و دوات حاضر نمايند تا كتبا هم بنويسند بالاخص مسأله وصايت را در اين، هنگام عمر فرياد زد حسبنا كتاب اللَّه يعنى قرآن براى تعيين خليفه، و جانشين كافى است در صورتى كه اين اظهار درست و منطقى نيست زيرا اگر قرآن كافى بود پيغمبر خدا (ص) امر بآوردن كاغذ و قلم و دوات نميفرمود، و هر كس بگويد او نميدانست و قرآن كافى بوده در واقع نسبت نادانى داده كه اين قبيل افراد در رديف كفّار محسوب ميشوند، و اگر فرض شود، نعوذ باللَّه پيغمبر (ص) بر خلاف اصول قرآن ميخواسته چيزى بنويسد گويندگان اين نظر در واقع نسبت خيانت بحضرت داده و كافرند. فرض سوّم، اينست كه بگوئيم بر وجود مقدّس آن حضرت وحى و الهام شده كه مطلبى طبق قرآن و الهام بنويسد پس بيان عمر بن خطّاب به حسبنا كتاب اللَّه بكلّى باطل است و در واقع تمرّد از فرمان پيغمبر (ص) ميباشد و در واقع خواسته مانع تعيين افضل ناس از طرف آن حضرت شود. حال جريان وصيّت و خواستن وسايل نوشتن را مختصرا مينويسم: در آخرين لحظات حيات حضرت رسول اكرم بحضّار فرمودند: ايتونى بدوات و بياض لا كتب لكم كتابا لا تضلّوا بعدى يعنى دوات و كاغذ بياوريد، تا بنويسم كتابى و نوشتهاى تا بعد از من گمراه نشويد. عمر بن الخطّاب گفت: دعوا الرّجل فانّه ليهجر يعنى عمر گفت اين مرد را واگذاريد زيرا كه او هذيان ميگويد در صورتى كه خداوند جليل در بارهاش فرموده وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى كه در اين باب بسيارى از علماى منصف اهل سنّت نوشتهاند و معتقد هستند كه پيغمبر بزرگ در مقامهدايت و ارشاد خلق متّصل بعالم غيب بوده لذا چه در حال صحّت و چه در حال مرض بطور قطع بايد اوامرشان اطاعت شود اينك اسامى عدّهاى از علماى اهل سنّت نوشته مىشود: قاضى عياض شافعى در كتاب شفا و نورى در شرح مسلم، و صحيح بخارى در جلد اوّل صفحه 22 و صحيح مسلم در جلد 5 صفحه 75 و طبقات ابن سعد جلد 2 ص 37 بعلاوه عمر بن الخطّاب مكلّف باجرا و اطاعت امر پيغمبر (ص) بوده چون قرآن ميفرمايد: وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ، وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا يعنى هر چه رسول خدا ص دستور داد، شما بگيريد و هر چه نهى كرد شما واگذاريد (سوره حشر آيه 7) و در جاى ديگر قرآن ميفرمايد: أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ يعنى اطاعت كنيد خدا و رسول را در صورتى كه عمر بر خلاف فرمان خداى عزّ و جلّ اطاعت نكرد تا جايى كه، ابن عبّاس بگريه افتاد و اشك ميريخت و ميگفت يوم الخميس ما يوم الخميس به هر حال همين كه كار گذشت و نگذاشتند حضرت رسول (ص) وصيّت فرمايد ابو بكر را بدون اينكه دليلى بر لياقت و شايستگى او باشد انتخاب كردند يعنى همان عمر و كسانى كه ميگفتند حسبنا كتاب اللَّه يعنى قرآن كافى است، و انتخاب خليفه لازم نيست بانتخاب مبادرت ورزيدند، و همين كه مرگ گريبان ابو بكر را هم گرفت در بستر مرگ همين عمر كه ميگفت: حسبنا كتاب اللَّه ابو بكر را وادار كرد كه بگويد عمر جانشين اوست. اعتراض قطب الدّين شافعى شيرازى كه از بزرگان اهل سنّت است. قطب الدّين شيرازى در كتاب كشف الغيوب ببيان عمر كه گفته حسبنا كتاب اللَّه اعتراض نموده و چنين نوشته است: اين امر مسلّم است كه راه را بىراهنما نتوان پيمود و تعجّب مينمايم از كلام خليفه عمر كه گفته چون قرآن در ميان ما هست براهنما احتياجى نيست، اين بيان مانند كسى است كه بگويد: چون كتب طبّ و پزشكى در دست ما هست احتياجى بطبيب نيست همه ميدانند كه اين بيان غير قابل قبول ميباشد و خطاى محض است كه همين معنى در آيه 85 سوره نساء بيان فرموده. بهتر است مردم برسول اللَّه (ص) و پيشوايان بعد از او مراجعه كنند افهم، درك نمائيد افضليّت مولاى من و تمام شيعيان جهان را كه حضرت علىّ بن ابى طالب عليه السّلام است
(8) الأنفال : 68 لَوْ لا كِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فيما أَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظيمٌ (68) اگر فرمان سابق خدا نبود(كه بدون ابلاغ، هيچ امّتى را كيفر ندهد)، بخاطر چيزى[ اسيرانى] كه گرفتيد، مجازات بزرگى به شما مىرسيد. (68 (72) الجن : 24 حَتَّى إِذا رَأَوْا ما يُوعَدُونَ فَسَيَعْلَمُونَ مَنْ أَضْعَفُ ناصِراً وَ أَقَلُّ عَدَداً (24) (اين كار شكنى كفّار هم چنان ادامه مىيابد) تا آنچه را به آنها وعده داده شده ببينند؛ آن گاه مىدانند چه كسى ياورش ضعيفتر و جمعيّتش كمتر است! (24) عبقات الانوار فى امامة الائمة الاطهار ج1 22 احتجاج حضرت امير عليه السّلام با توسّل به كتاب و سنّت بر أبو بكر و عمر وقتى فدك را از حضرت زهرا عليها السّلام غصب نمودند 47- از حمّاد بن عثمان نقل است كه امام صادق عليه السّلام فرمود: وقتى با أبو بكر بيعت شد و خلافت او بر همه مهاجر و انصار محقّق و ثابت شد، فردى را از جانب خود به سرزمين فدك فرستاده و دستور داد تا نماينده حضرت زهرا عليها السّلام را از آنجا اخراج كند. در پى اين اقدام حضرت فاطمه عليها السّلام نزد أبو بكر آمده و فرمود: چرا مرا از ارث پدرى محروم نموده و نمايندهام را از انجام بيرون كردى، حال اينكه پدرم آنجا را به دستور خدا براى من قرار داده بود؟ أبو بكر گفت: بر اين مطلب شاهد بياور، آنحضرت نيز امّ ايمن را آورد، و او گفت: پيش از اينكه شهادت و گواهى بدهم بايد از تو- اى أبو بكر- بپرسم: تو را به خدا قسم آيا اين فرمايش پيامبر را قبول دارى كه فرمود: «امّ ايمن يكى از زنان بهشتى است»؟ گفت: آرى قبول دارم، گفت: بنابراين من نيز شهادت مىدهم كه خداوند عزيز و جليل بر پيامبر وحى فرستاد كه: «حقّ نزديكانت را بده- روم: 38» پس آن رسول گرامى نيز فدك را به دستور خداوند براى فاطمه قرار داد. متن و ترجمه كتاب شريف احتجاج، ج1، ص: 215 سپس علىّ عليه السّلام نيز وارد شده و به نفع فاطمه شهادت داد، با ديدن آن أبو بكر نيز مجاب شده و نامهاى نوشته و به حضرت زهرا داد، در اينحال عمر وارد شده و گفت: اين نامه چيست؟ گفت: فاطمه ادّعاى فدك را نموده و امّ ايمن و علىّ براى او شهادت دادند! عمر بن خطّاب نامه را از دست حضرت فاطمه عليها السّلام گرفته و پاره كرد!. حضرت زهرا نيز گريان خارج شده در حاليكه مىفرمود: هركه نامه مرا پاره كرد خداوند شكمش را پاره كند!. پس از آن حضرت علىّ عليه السّلام به مسجد آمد و خطاب به أبو بكر- كه ميان جماعت مهاجر و انصار بود- فرمود: براى چه فاطمه را از ميراث پدرى او محروم ساختى حال اينكه او در زمان حيات رسولخدا مالك آن شده بود؟! أبو بكر گفت: اين فىء (مال همه) مسلمين است، اگر شهودى را بياورد كه رسولخدا در زمان حياتش به او بخشيده قبول است وگرنه او هيچ حقّى در فدك ندارد. حضرت اميرعليه السّلام فرمود: اى أبو بكر، آيا درباره ما خلاف دستور خداوند درباره مسلمانان حكم مىكنى؟ گفت: نه اينطور نيست، فرمود: اگر در دست يكى از مسلمانان چيزى باشد و من ادّعا كنم كه مالك آن هستم، تو از كداميك از ما درخواست شهود مىنمائى؟گفت: معلوم است كه فقط از تو طلب شاهد مىكنم، فرمود: پس چرا از فاطمه طلب شاهد مىكنى؛ با اينكه او فدك را از زمان رسولخدا تصاحب كرده و تا بعد از وفات او نيز مالك آن بوده، حال اينكه از مسلمانان ديگر- كه مدّعى هستند- درخواست شاهدى نمىكنى؟ أبو بكر ساكت شده و مجاب گشت. عمر گفت: اى علىّ دست از اين سخنان بردار، كه ما قادر به بحث و احتجاج با تو نيستيم، اگر در اثبات اين مالكيّت شاهدانى آورديد كه قبول است وگرنه فدك مال همه مسلمين بوده؛ نه تو و نه فاطمه هيچ حقّى در آن نداريد!!. حضرت امير عليه السّلام فرمود: اى أبو بكر آيا قرآن خواندهاى، گفت: آرى، فرمود: به من بگو آيا آيه شريفه إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً درباره ما نازل شده، يا ديگران؟ أبو بكر گفت: بلكه درباره شما نازل شده، فرمود: اى أبو بكر اگر جماعتى گرد آمده و شهادت دهند كه فاطمه دخت پيامبر مرتكب فاحشهاى شده است تو چه خواهى كرد؟ گفت: مانند زنان ديگر مسلمان حدّ را بر او جارى مىسازم، حضرت امير عليه السّلام فرمود: اى أبو بكر در اينصورت در نزد خدا از كافران خواهى بود، گفت: براى چه؟ فرمود: زيرا تو منكر گواهى خداوند بر طهارت او شده و شهادت گروهى از مردمان را پذيرفتهاى، به همين ترتيب حكم خدا و رسول را درمسأله فدك- كه آنرا در زمان حيات پيامبر تصاحب نموده- ردّ نموده و در مقابل شهادت فردى اعرابى دور از تمدّن را پذيرفتهاى، و فدك را از او غصب نمودى، و پنداشتهاى كه آن فىء (مال همه) مسلمين است، حال اينكه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خود فرموده بود كه: «دليل و اثبات بر عهده شخصى است كه به زيان ديگرى ادّعايى دارد، و ديگرى تنها بايد سوگند ياد كند»، و تو از اين فرمايش پيامبر نيز غافل شده و درست عكس آن عمل نمودهاى، و از فاطمه كه فدك را تصاحب نموده اقامه شاهد مىكنى. با شنيدن اين كلام بىنقص و سرتاسر منطقى جماعت حاضر متأثّر و متحيرّ شده و به يكديگر خيره شدند، و يكصدا گفتند: بخدا كه علىّ راست مىگويد!!. حضرت امير عليه السّلام به خانه خود بازگشت.سپس حضرت زهرا عليه السّلام داخل مسجد شده و ضمن طواف قبر پدر اين ابيات را مىخواند: ما تو را از دست داديم همچون زمينى كه بارانى نافع را از دست دهد، قوم تو به اختلاف افتادند، پس تو خود شاهد امور ايشان باش، پس از تو اخبار و اكاذيبى منتشر شد كه اگر شما حاضر بودى كار مردم تا اين حدّ سخت نمىشد، در گذشته فرشته وحى جبريل با آيات خدا مونس ما اهل بيت بود، چون از ميان ما رفتى او نيز غايب شده و تمام خوبيها از ما پوشيده شد، تو همچون ماه شب چارده و نورى بودى كه از تو بهرهمند مىشدند، و بر تو از جانب خداوند عزيز آيات نازل مىشد، گروهى از مردمان نسبت به ما روى ترش كرده و مقام ما را كوچك و سبك شمردند، چون از ميان ما غايب شدى امروز ما مورد غضب و خشم واقع شديم، اين را بدان كه تا دم مرگ و تا زمانى كه چشمهاى ما اشكى براى ريختن داشته باشد بر تو خواهيم گريست!! أبو بكر و عمر از مسجد خارج شده و به خانه رفتند، و أبو بكر كسى را دنبال عمر فرستاده و او را حاضر كرده و گفت: ديدى مجلس ما با علىّ امروز چگونه پايان يافت، بخدا سوگند اگر اين مجلس در روز ديگر تكرار شود بىشكّ كار ما متزلزل شده و اساس حكومت ما را به تباهى خواهد كشاند، نظرت چيست و بايد چه كنيم؟ عمر گفت: بايد دستور دهى كه او را بكشد! گفت: چه كسى عهدهدار آن شود؟ گفت: خالد بن وليد. پس بدنبال خالد فرستاده و نزد آندو آمد، گفتند: مىخواهيم مأموريت سختى را به تو بدهيم، گفت: براى هر كارى آمادهام، هرچند كشتن علىّ بن ابى طالب باشد، گفتند: همين است، خالد گفت: زمانش را معيّن كنيد، أبو بكر گفت: داخل مسجد شده كنارش مىنشينى، و چون من سلام نماز را دادم گردنش را مىزنى، گفت: بسيار خوب.خبر اين توطئه شوم به اسماء بنت عميس كه در آنروز همسر أبو بكر بود رسيد، سريعا به كنيزش گفت: به منزل علىّ و فاطمه برو و سلام مرا به آندو برسان و به علىّ بگو: جماعت قصد جان تو را كردهاند از شهر بيرون رو كه من خيرخواه تو هستم، حضرت امير عليه السّلام پس از استماع كلام به كنيز گفت: نزد مولاى خود بازگشته و به او بگو: خداوند بين آنان و قصد شومشان حائل خواهد شد. سپس برخاست و آماده نماز شده و به مسجد رفت، و پشت أبو بكر به نماز ايستاد ، و خالد نيز مسلّح كنار او به نماز ايستاد، وقتى أبو بكر براى تشهّد نشست در فكر رفته و از اين عمل پشيمان شده و از عواقب امر ترسيده و شدّت و سختى علىّ را بخاطر آورد، و پيوسته در اين افكار بود و جرأت سلام دادن را نداشت تا آنجا همه فكر كردند كه او گرفتار سهو و خطا شده است. سپس رو به خالد كرده و گفت: اى خالد آنچه را كه گفتم عملى مساز؛ والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته. حضرت امير عليه السّلام رو به خالد كرده و فرمود: تو را به چه چيز امر كرده بود؟ گفت: به كشتن تو، فرمود: آيا واقعا آنكار را مىكردى؟ گفت: آرى بخدا قسم، اگر كار را به بعد از سلام نماز موكول نكرده بود حتما تو را مىكشتم.در اينوقت حضرت امير او را گرفته و نقش زمين ساخت، مردم دور او جمع شده و عمر گفت: به خداى كعبه كه او را خواهد كشت!! مردم يكپارچه آنحضرت را قسم به خدا و پيامبر داده كه او را رها سازد، او نيز خالد را رها نموده و عمر را گرفته و گلويش را فشار سختى داده و فرمود: اى پسر صهّاك، به خدا سوگند كه اگر عهد و وصيّت رسولخدا و تقدير الهى نبود نيك در مىيافتى كه كداميك از ما ضعيفتر و بىياورتر است!. سپس به منزل رفت.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۸۸ساعت 1:20  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
|