|
110 معجزاتی که از قبر أقا علي ابن موسي الرضا عليه السلام ظاهر شده است در معنای شرح زیارت جامعه کبیره
1- ابو طالب حسين بن عبد اللَّه طائى گويد: از محمّد بن عمر نوقانىّ شنيدم كه ميگفت: من شبى تار در شهر خود «نوقان» در بالا خانهاى بخواب بودم، يك مرتبه از خواب پريدم و نظر كردم در آن ناحيهاى كه قبر علىّ بن موسى- الرّضا عليهما السّلام در سناباد بود، ديدم نورى بلند شده تا بآسمان و تمام آن ناحيه را چون روز روشن نموده، من در مورد امامت آن حضرت عليه السّلام در شك بودم و باور نميكردم كه او حق باشد، مادرم- كه او نيز در امر امامت او مخالف بود و او را باور نداشت- گفت: تو را چه مىشود؟ گفتم نورى ساطع ميبينم كه تمامى جوّ را گرفته است و آن مشهد از پرتو آن پر شده است، سپس مادرم گفت: چنين چيزى امكان ندارد و جز اين نيست كه اين خود از (وسوسه) شيطان است. و گفت: در شب ديگرى كه تاريكى آن شديدتر از شب اوّل بود مانند همان كه در آن شب ديده بود تكرار شد و آن مشهد از نور پر شده بود، در اين حال مادرم را با خبر ساخته و بدان جا آوردم تا اينكه او نيز آنچه من ديده بودم دو مرتبه او با چشم خويش ديد كه تمام آن منطقه در سناباد از نور پر شده است، آن را عجيب دانست و بنا كرد حمد خدا گفتن، الّا اينكه مانند من درست ايمان نياورد، پس من قصد زيارت آن حضرت كردم و چون بدان جا آمدم در حرم را بسته و قفل شده ديدم، با خداى خود گفتم: پروردگارا! اگر امر رضا حق است اين در را باز كن، آنگاه با دست بر در زدم در گشوده شد، در دل گفتم: شايد اين در قفل نبوده و من اشتباه كردم، پس در را بستم آنچنان كه بدون كليد بازشدنش امكان نداشت، آنگاه گفتم: خداوندا! چنانچه امر امامت رضا حقّ است اين در را براى من بگشا، سپس دست بر در گذاردم و فشار دادم، در باز گرديد و من داخل شدم و زيارت كردم و نماز زيارت خواندم، و در امر آن بزرگوار دلم بيدار شد و آگاهى يافتم، و از آن پس در هر شب جمعه از نوقان بزيارت آن حضرت ميروم و در آنجا نماز مىخوانم، تا اين زمان.
2- باز همان شخص طائىّ گويد: از ابو منصور بن عبد الرّزاق شنيدم به حاكم طوس كه معروف به بيوردى است ميگفت: آيا تو فرزندى دارى؟ او ميگفت: نه، ابو منصور به او ميگفت: پس چرا بزيارت مشهد رضا عليه السّلام نميروى و در آنجا دعا نميكنى تا اينكه خداوند پسرى روزى و نصيب تو گرداند؟ من در آنجا (مشهد رضا عليه السّلام) دعاها كردم و از خداوند عزّ و جلّ چيزها خواستم همه را اجابت فرمود، و حاجتم روا شد، حاكم گفت: من قصد زيارت آن جناب كه سلام بر او باد نمودم و در آن مشهد و مزار حضرت رضا عليه السّلام دعا كردم و از خداوند عزّ و جلّ خواستم كه بمن پسرى عنايت فرمايد، خداوند فرزندى پسر روزيم فرمود، پس بسوى ابو منصور رفتم و مطلب را بدو گزارش دادم و گفتم كه خداوند دعايم را در اين بقعه مستجاب كرد و بمن پسرى داد و مرا اكرام فرمود. مؤلّف اين كتاب- رحمه اللَّه- گويد: در سال 352 من از ركن الدّولة تقاضاى جواز براى رفتن بزيارت حضرت رضا عليه السّلام كردم، در ماه رجب آن سال جواز من صادر شد و بدست من داد، چون بيرون آمدم مرا باز خواند و گفت: اين زيارتگاه مباركى است و من آنجا بزيارت رفتهام، و از خدا حاجتهائى خواستهام و همه را اجابت فرموده، از تو ميخواهم كه مرا در آنجا از دعا برايم كوتاهى نكنى و از جانب من نيز آن حضرت را زيارت كن، زيرا دعا در آن مكان مستجاب است، من اين را براى او تعهّد كردم، و بدان وفا نمودم، چون از آنجا- كه بر ساكن آن درود و سلام باد- بازگشتم و بر ركن الدوله وارد شدم، از من پرسيد: آيا ما را دعا كردى و از جانب ما زيارت نمودى؟ گفتم: آرى، گفت: احسنت! آفرين! بمن ثابت شده است كه دعا در آن مزار شريف مستجاب است.
3- ابو نصر احمد بن حسن ضبّى- كه من كسى را از او ناصبىتر نديده بودم، و از شدّت دشمنيش با اهل بيت در صلوات ميگفت: «اللّهمّ صلّ على محمّد تنها» و بر آل آن حضرت صلوات نمىفرستاد- گويد: شنيدم ابو بكر حمّامى فرّاء كه از محدّثين آن سرزمين است در «سكّة الحرب»- كه نام محلّى است در نيشابور- ميگفت: از بعض مردم نزد من مالى بوديعه بود، و من آن را در زمين پنهان كردم، و بعد موضع آن را فراموش كردم، و متحيّر شدم چه كنم، و صاحب آن وديعه مرا ببردن مال متّهم ساخت، با كمال اندوه و غم از منزل بيرون آمدم و حيران ماندم كه چه بايدم كرد، در آن حال جماعتى ديدم كه بسوى مزار علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام ميروند و قصد زيارت آن حضرت را دارند و من با ايشان رهسپار شدم و بمشهد آمده زيارت كردم و دعا كردم كه خداوند عزّ و جلّ محلّ وديعه مزبور را بمن ياد آورد، در آنجا شبى در خواب ديدم مثل اينكه كسى آمد و بمن گفت: وديعه را در فلان موضع دفن كردى، من بصاحب وديعه مراجعه كرده گفتم: مال تو در فلان مكان است و آنجا كه در خواب بمن گفته بودند بدو نشان دادم در حالى كه خود چندان بخوابم عقيده نداشتم، وى بدان جا رفت و زمين را حفر كرده و مال وديعه را با همان مهرى كه خود بر آن زده بود يافت، و از آن پس ماجرا را در مجالس نقل ميكرد و مردم را بزيارت آن قبر كه بر ساكنش درود و سلام باد تشويق مينمود.
4- محمّد بن ابى القاسم تميمىّ هروى- رحمه اللَّه- گويد: از علىّ بن- حسن قهستانىّ شنيدم ميگفت: من «مرورود» بودم، در آنجا مردى از اهالى مصر را ديدم كه نامش حمزه بود و از آن سرزمين ميگذشت، براى من نقل كرد كه او بقصد زيارت مشهد حضرت رضا عليه السّلام از مصر بسوى طوس خارج شده است، و چون بمزار و حرم داخل شده هنگام غروب بوده و حضرت جز او كسى را زائر نداشته، وى زيارت ميكند و نماز مغرب را بجا مىآورد و ميماند تا نماز عشا را نيز انجام ميدهد، خادم قبر مطهّر ميخواهد او را از حرم بيرون كرده و در را بسته قفل كند، از خادم درخواست مىكند كه در را بروى او قفل نمايد و او را در حرم رها كند تا بيتوته كرده شب را به عبادت و نماز، بصبح آورد، چون از راه بسيار دور آمده است و نيازى به خارج كردن او از حرم نيست در صورتى كه درب را قفل كند، خادم او را در حرم باقى گذارده و درب را بسته و قفل كرده رفت، و او در حرم مطهّر تا پاسى از شب مشغول بنماز شده تا خسته گشته و در كنارى نشسته و سر بر زانو نهاده تا ساعتى استراحت كند، و چون قدرى از خستگى در آمد سر برداشته و بر سطح ديوارى كه روبروى او بوده دو بيت شعر، نوشته ديده كه ترجمه آن چنين است: هر كس دوست دارد كه قبرى را زيارت كند كه خداوند از زائر آن رفع همّ و غم و حزن كرده و فرجى در كار او دهد پس بيايد اين قبر كه خداوند يكتن از دودمان محمّد پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله را در آن مسكن داده زيارت كند. مرد مصرى گفت: برخاستم و بنماز ادامه دادم تا وقت سحر شد، آنگاه مانند اوّل نشستم و سر بر زانو نهادم و چون سر برداشتم چيزى نوشته بر ديوار نديدم و آن نوشته را هم چنان ديدم كه هنوز خشك نشده بود كه گويا تازه نوشته بودند، گويد: صبر كردم و صبح دميد و خادم در را باز كرد، و از در خارج شدم. مترجم گويد: «بايد توجّه داشت كه اين مطالب، حديث مروى از معصوم نيست كه نيازى بدقّت كامل داشته باشد و شناخت راوى آن ضرورى باشد و آن در حدّ يك حكايت بيشتر نيست، و همچنين بقيّه أخبار باب، و زيارت عليّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام و دلائل امامتش به اخبار صحيح، ثابت و مبرهن است، و اين اخبار اگر موجب واهى كردن احاديث درست و صحيح در معجزات امام عليه السّلام نباشد، فائدهاى هم نخواهد داشت، يعنى اگر ضرر نداشته باشد فائدهاى هم ندارد، و مؤلّف در اين كتاب نظر بنقل آنچه نوشتهاند داشته نه آنكه همه را صحيح بداند».
5- ابو علىّ محمّد بن احمد بن محمّد بن يحيى معاذى نيشابورى گفت: ابو الحسن عليّ بن احمد معدّل نقل كرد كه مردى از صالحان، پيغمبر اكرم را در خواب ديد و از آن حضرت پرسيد يا رسول اللَّه قبر كداميك از فرزندان تو را زيارت كنم؟ فرمود: پارهاى از اولادم را كه با زهر بقتل رساندهاند نزد من آمدند، و پارهاى نيز كه با شمشير بقتل رسانده بودند بنزدم آمدند، عرضكردم كداميك را زيارت كنم اى پيامبر خدا با دور بودن [مكان] هر كدام از يك ديگر، فرمود: كسى را زيارت كن كه بتو نزديكتر است و تو با آن مجاورى، و بزمين غربت بخاك سپرده شده است، گويد: عرضكردم يا رسول اللَّه مرادتان رضا عليه السّلام است؟ رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: بگو صلّى اللَّه عليه، صلّى اللَّه عليه، صلّى اللَّه عليه.
6- ابو علىّ محمّد بن احمد معاذىّ گفت: ابو عمرو محمّد بن عبد اللَّه حاكم نوقان نقل كرد كه دو نفر از شهر رى نامهاى از بعض سلاطين براى امير بخارا نصر بن احمد آورده بودند، يكى از آن دو تن اهل رى بود و ديگرى اهل قم، و آن شخص قمّى از مخالفين اهل بيت عليهم السّلام بود و مذهب ناصبيان را داشت ولى آن ديگرى اهل رى و شيعه بود، و چون به نيشابور رسيدند، آن مرد كه از اهل رى بود به آن قمّى گفت: آيا اوّل بزيارت حضرت رضا عليه السّلام نرويم و بعد ببخارا؟ شخص قمّى گفت: ما مأموريم از طرف سلطان كه ببخارا رويم و نامه او را ببخارا رسانيم، و بر ما جايز نيست كه غير اين مأموريت را انجام دهيم و بكارى غير آن بپردازيم تا آنكه مأموريت انجام شود، آنگاه بكار خود پردازيم، هر دو بسوى بخارا رفتند و رساله سلطان را رسانيده بازگشتند و مقابل طوس رسيدند، مرد رازىّ به قمّى گفت: آيا زيارت نكنيم حضرت عليه السّلام را؟ قمّى گفت: من از قم سنّي مذهب بيرون آمدهام و رافضى بدان جا باز نمىگردم، مرد رازى تمام اثاث و امتعه خود را نزد قمّى گذارد و خود چهارپائى سوار شده و قصد حرم مطهّر حضرت رضا عليه السّلام را كرد، و به خادمان آن بقعه گفت: مرا امشب در حرم باقى گذاريد و كليدها را بمن دهيد، آنان پذيرفتند و حرم را بدو سپردند، گويد: من در حرم رفتم و درب را از پشت بستم و زيارت كردم و بالاى سر امام رفته و مشغول نماز شدم و الى ما شاء اللَّه نماز خواندم و بعد شروع كردم بخواندن قرآن از ابتداى آن، گويد: صداى صوت قرآن را همچنان كه خود ميخواندم شنيدم، قراءت قرآن را رها كرده مشغول زيارت شدم و هر گوشه از حرم را گشتم و كسى را نيافتم، باز در مكانم به قراءت قرآن نشستم و شروع به خواندن كردم از ابتداء قرآن، باز آن صوت را چنان كه خود ميخواندم شنيدم كه قطع نمىشد، ساكت شدم و گوش فرا داشتم و ديدم صوت از ناحيه قبر است، و آنچه را خوانده بودم مىشنيدم تا به آخر سوره مريم رسيدم و اين آيه را تلاوت كردم: يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمِينَ إِلى جَهَنَّمَ وِرْداً شنيدم كه آواز قبر چنين نمود كه: يوم نحشر المتّقون إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً، و يساق المجرمون إِلى جَهَنَّمَ وِرْداً و چون من قراءت را تمام كردم او نيز ختم كرد، چون صبح شد به نوقان بازگشتم، و از قاريان آن سامان پرسيدم اين قراءت (بصيغه مجهول) چگونه است؟ گفتند: درست است امّا ما آن را نمىشناسيم و از احدى از قرّاء كه چنين قراءت كرده باشد خبر نداريم، من به نيشابور آمدم و از قاريانى كه در آنجا ميزيستند پرسيدم، هيچ يك از آنان آن را نشناخت، تا اينكه به شهر رى مراجعت كردم و از پارهاى از قرّاء رى از اين قراءت پرسيدم و گفتم قراءت يوم يحشر المتّقون الى الرّحمن وفدا، و يساق المجرمون الى جهنّم وردا چگونه است؟ وى پرسيد: اين را از كجا نقل ميكنى و از چه كسى آوردهاى؟ گفتم: مرا امرى رخ داده كه ناچار شدهام آن را بشناسم، گفت: اين قراءت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله است كه از طريق اهل بيتش نقل شده است، آنگاه از من پرسيد: حكايت تو چه بوده، بگو بدانم چيست؟ من قصّه خود را براى وى شرح دادم، و اين قراءت را هم صحيح دانسته براى خود اختيار كردم.
7- ابو علىّ معاذيّ از ابو الحسن هروى روايت كند كه گفت: مردى از اهالى بلخ با غلامش بزيارت حضرت على بن موسى الرّضا عليهما السّلام آمدند، و هر دو مشغول زيارت شده و پس از آن، مرد ببالاى سر حضرت و غلام بسمت پائين پا رفته مشغول نماز شدند و چون نماز انجام شد بسجده رفتند و بسيار سجدهشان طولانى شد تا اينكه آن مرد سر از سجده برداشته و غلام خود را در حال سجده ديد، او را بخواند، غلام سر از سجده برداشت، و گفت: لبّيك آقاى من چه مىفرماييد؟ مرد گفت: ميخواهى تو را آزاد كنم؟ آيا در سجدهات (همين را) از خدا خواستى؟ غلام گفت: بلى، مرد گفت: ترا در راه خدا آزاد نمودم، و آن كنيزى كه در بلخ دارم نيز آزاد كرده براى خشنودى خداوند بتو تزويج نمودم و مهريّه او را فلان مبلغ معيّن براى او از جانب تو بر ذمّه گرفتم، و فلان ملك كه در فلان محلّ دارم براى شما دو تن و اولادتان نسلى بعد از نسل وقف كردم، و اين امام را شاهد گرفتم، غلام شروع كرد بگريستن و سوگند ياد كرد و گفت: بخداوند تعالى و اين امام بزرگوار قسم كه من در سجدهام چيزى جز اين كه شده است از خدا نخواسته بودم، و اكنون سرعت اجابت دعا را دريافتم.
8- ابو عليّ معاذيّ گويد: ابو نصر مؤذّن كه از اهل نيشابور بود براى من نقل كرده گفت: بمرضى سخت مبتلا شدم چندان كه زبانم سنگين شده و قدرت تكلّم را از دست دادم، با خود فكر كردم بزيارت عليّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام روم و در حرم مطهّرش از خداوند شفاى خود را بخواهم و آن امام را بدرگاه خدا شفيع آورم، تا اينكه خداوند مرا شفا بخشد و از اين مرض نجات يابم و زبانم بازگردد، پس بر چهارپايى سوار شدم و قصد مشهد كردم و موفّق شده و قبر امام رضا عليه السّلام را زيارت كردم، و در نزد سر مبارك آن حضرت ايستاده دو ركعت نماز زيارت خواندم، و بسجده رفته پس آنچه توانستم دعا كردم و از خدا خواستم كه زبان مرا شفا دهد و صاحب آن مزار را در نزد خدا شفيع آوردم و عافيت خود را طلب كردم، پس در آن حالت از هوش رفتم و در خواب ديدم كه گويا قبر شكافته شد، و مردى سالدار سخت گندمگون از آن بيرون آمد و بمن نزديك شد، و گفت: اى ابا نصر بگو «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» من اشاره كردم و به ايماء گفتم كه چگونه بگويم و حال آنكه زبانم بسته است و ياراى تكلّم ندارد؟! گويد: او صيحهاى بر من زد كه قدرت خداوند را منكر ميشوى، بگو: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ»! من ناگهان زبانم باز شد و گفتم «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» و پاى پياده به منزلم بازگشتم در حالى كه ميگفتم: لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ! زبانم باز شد! و ديگر پس از آن عافيت يافتم و بسته نشد.
9- ابو عليّ محمّد بن احمد معاذىّ گفت: از ابو نصر مؤذّن نيشابورى شنيدم كه گفت: سيلى عظيم از ناحيه سناباد بسوى مشهد سرازير شد كه خوف آن ميرفت بقعه و مزار را ويران نمايد، امّا بخواست خدا در راه مسيل منحرف شد و بالا گرفت و در قناتى كه از محلّ مشهد بلندتر بود ريخت و آسيبى به مشهد امام عليه السّلام وارد نيامد.
10- محمّد بن احمد ابو الفضل نيشابورى گويد: محمّد بن احمد سنانىّ براى من نقل كرده گفت: من در خدمت سرلشكر ابو نصر صغانى فرمانده سپاه بودم و او مرا احسان ميكرد، و در ركاب او تا صغانيان (كه شهريست در ما وراء النّهر و امروزه ظاهرا جزء تاجيكستان است) بودم، و از جهت اكرامى كه بر من مينمود، اطرافيانش بر من حسد ميبردند، و گاهى بمن امانتى ميداد، كه از جمله وقتى كيسهاى مختوم كه در آن سه هزار درهم بود بمن داد كه آن را بخزانهاش تسليم كنم، و من آن كيسه را گرفته در جايى كه دربان او نشست نشستم و كيسه را در برابر خود نهادم و بنا كردم راجع به كار خود با ديگران صحبت كردن كه يك بار ديدم كيسه پول نيست و آن را سرقت كردهاند و ندانستم چه كنم، و امير، غلامى داشت بنام خطلخ تاش و او در آنجا حاضر بود، و چون نظر كردم و كيسه را نديدم و بآنان گفتم همگى منكر شدند و گفتند: ما از آن خبر نداريم، و تو چنين كيسهاى در اينجا نگذاردهاى و اين افترائى است كه بر ما مىبندى، امّا من از حسادت ايشان خبر داشتم، و از ترس اينكه مرا متّهم نمايد خوش نداشتم كه اين قضيّه را براى امير ابو نصر بگويم، در حيرت بودم كه چه كنم، نميدانستم كه چارهام چيست و چه كسى كيسه پول را ربوده است، ولى پدرم هر گاه امرى او را محزون ميساخت و گرفتارى پيدا ميكرد، بمشهد حضرت عليه السّلام رفته و زيارت ميكرد و در آن مكان مقدّس دعا ميكرد كه خداوند گرفتارى او را فرج بخشد و همّ او را برطرف سازد، و بمقصود ميرسيد و حاجتش روا ميشد، من فرداى آن روز بر امير ابو نصر وارد شدم و براى رفتن بطوس از او اذن خواستم و گفتم: در آنجا كارى دارم، پرسيد كارت چيست؟ گفتم: من غلامى دارم كه از اهل طوس است، و فرار كرده و من كيسه پولى كه براى رد كردن بخازن مرحمت كرده بوديد گم كردهام، و گمانم اينست كه او آن را ربوده است، امير گفت: متوجّه باش موقعيّتت در نزد ما بفساد نگرايد، گفتم: پناه ميبرم بخدا از چنين چيزى، گفت: چه كسى ضامن تو مىشود اگر بتأخير اندازى پرداخت آن وجه را؟ گفتم تا چهل روز اگر بازنگشتم خانه و ملك من در اختيار شما است، امير نامهاى به ابو الحسن خزاعيّ نوشت كه جميع ما يملك مرا در طوس متصرّف شود، و بمن هم اذن رفتن داد، من بسوى طوس رفتم، و منزل بمنزل چارپاى سوارى كرايه ميكردم تا بطوس- كه بر ساكنش سلام خدا باد- رسيدم، و قبر حضرت را زيارت كردم و در آنجا در بالاى سر مبارك حضرت دعا كردم و از خداوند خواستم كه مرا بر موضع آن مال مطّلع سازد، در آنجا مرا خواب ربود و در عالم رؤيا رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را ديدم ميفرمود: برخيز حاجتت روا شد، از خواب بيدار شدم و وضو ساختم و إلى ما شاء اللَّه نماز خواندم و دعا كردم باز چشمان مرا خواب ربود و در حالت رؤيا رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را ديدم بمن فرمود: آن كيسه را خطلخ تاش دزديده، و در زير اجاق خانهاش دفن كرده و آن كيسه در آنجا بمهر امير ابو نصر صغانى موجود است، گويد: بسوى امير بازگشتم، در حالى كه هنوز چهل روز تمام نشده و سه روز باقى بود، و چون بر امير داخل شدم، گفتم: حاجتم روا شد، گفت: خدا را شكر، بيرون آمدم و لباس سفر را عوض كرده و خود را مرتّب نموده بر او وارد شدم، پرسيد اكنون كيسه كجا است؟ گفتم: نزد خطلخ تاش است، پرسيد: از كجا دانستى؟ گفتم: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در خواب در كنار قبر رضا عليه السّلام بمن خبر داد، (امير) بدنش بلرزه درآمد و در حال خطلخ تاش را طلبيد و گفت: كيسهاى كه برداشتهاى در كجاست؟! او انكار كرد- و از عزيزترين غلامان او بود- امر كرد كه او را بزدن تهديد كنند تا بگويد كيسه كجا است، من گفتم: اى امير لازم نيست بفرمائى او را بزنند زيرا رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله جاى كيسه را بمن خبر داده است، گفت: آن كجا است؟ گفتم: در خانهاش در زير اجاق با همان مهر امير دفن شده است، كسى را كه مورد اعتمادش بود فرستاد، و دستور داد كه آنجا را حفر كند، و آن مرد بخانه او آمد و آنجا را حفر كرد و كيسه را سر بمهر يافت و آن را برداشته نزد امير آورد و بر زمين نهاد، چون امير نظرش بر آن كيسه افتاد و مهر خود را بر آن ديد، رو بمن كرده گفت: اى ابو نصر، من پيش از اين فضل و موقعيّت تو را نمىشناختم و بزودى بر حقوق و احسان تو و احترامت مىافزايم، و تو را بر ساير افراد پادگانم مقدّم ميدارم، و اگر ميدانستم قصد مشهد دارى تو را بر يكى از اسبهاى سوارى خود سوار ميكردم، ابو نصر گويد: من از تركان دستگاه او ترسيدم از اين وضع و موقعيّت من نزد امير كه حسدشان بر من افزونى گيرد و مرا در گرفتارى شديدى اندازند، لذا از امير اذن گرفتم و به نيشابور آمدم و در دكّان خود نشستم و بكاه فروشى خود ادامه دادم و تا اكنون بهمينكار مشغولم، و لا قوّة إلّا باللَّه.
11- محمّد بن احمد ابو الفضل نيشابورىّ- رضى اللَّه عنه- گويد: از حاكم رازى دوست ابى جعفر عتبىّ شنيدم گفت: ابو جعفر عتبى مرا بنزد ابو منصور بن عبد الرّزّاق فرستاد، و چون روز پنجشنبه بود از او اذن خواستم كه بزيارت حضرت رضا عليه السّلام بروم، گفت: بشنو براى تو در امر اين مشهد و زيارتگاه مقدّس چيزى بگويم، آنگاه گفت: من در ايّام جوانى نادان بودم و بر زوار و اهل اين مشهد آزار ميرساندم و راه را بر زوّار آن مىبستم و متعرّض زائران ميشدم و آنان را لخت ميكردم و اموالشان را ميربودم، پس روزى بشكار رفته بودم و آهوئى را ديدم و تازى (سگ شكارى) خود را در پى آن فرستادم و پيوسته آن تازى او را تعقيب ميكرد تا اينكه آهو بداخل محيط آن مشهد پناه برد و ايستاد و تازى در مقابل آن ايستاد و نزديك آن نميرفت، و من آنچه ميكردم كه سگ نزديك بآن شود، نميشد، و چون آهو از جاى خود حركت ميكرد تازى آن را دنبال مينمود تا آهو داخل صحن گرديد و تازى در همان موضع بايستاد و داخل نشد، پس آهو داخل حجرهاى از حجرههاى صحن مقدّس شد و من بصحن داخل شدم و آهو را نديدم، از ابو نصر قارى پرسيدم: آهوئى كه الان داخل صحن شد كجا رفت؟ گفت: آن را نديدم، در مكانى كه آهو داخل آن شده بود رفتم، پشك و اثر آمدن آهو را ديدم امّا خود آن را نديدم، با خدا عهد كردم كه از آن پس زوّار را اذيت نكنم و متعرّض آنان نشوم مگر براى كار خير و رفع حاجتشان، و پس از آن هر گاه براى من مشكلى روى ميداد بزيارت آن حضرت ميرفتم و در آنجا دعا و ناله و زارى ميكردم و حاجت خود را از خداوند ميخواستم و خداوند حاجت مرا مرحمت ميفرمود، و در آنجا از خداوند خواستم كه بمن پسرى عنايت فرمايد، دعايم مستجاب شد و داراى پسرى شدم و چون بحد رشد و بلوغ رسيد، او را كشتند، من باز بمشهد رفته و از خداوند خواستم پسرى بمن روزى كند، خداوند فرزندى پسر براى بار دوم بمن عطا فرمود، و تاكنون در آنجا حاجتى از خدا نخواستهام جز اينكه خداوند بمن عطا فرموده است، و اين آن چيزى است كه براى من از بركت اين مرقد مطهر- كه خداوند بر ساكنش درود فرستد- بظهور رسيده است.
12- محمّد بن احمد ابو الفضل نيشابورى گويد: محمّد بن ابي الفضل سليطى گفت: حمويه صاحب و امير لشكر خراسان در نيشابور روزى در ميدان حسين بن يزيد (يا حسين بن زيد) بود تا كسانى كه با او از صاحب منصبان در باب عقيل بودند ببيند و پيش از آن هم امر كرده بود در آنجا بيمارستانى بسازند، مردى بر او بگذشت، حمويه غلامى را دستور داد او را دنبال كند، و بخانه امير برد تا خود بازگردد، غلام مأموريّت خود را انجام داد، و امير از كار خود فراغت يافته با صاحب منصبان به خانه خود بازگشت و همين كه بر سر سفره غذا نشستند امير آن مرد را خواست و از غلام خود پرسيد كه آن مرد كجاست، غلام گفت: او دم درب ايستاده است، گفت: او را بياور، چون مرد وارد شد امير حمويه دستور داد لگن آب آوردند و گفت: دست اين مرد را بشوئيد و او را بر سر سفره بنشانيد، و چون از غذا فارغ شدند، به آن مرد گفت: آيا تو براى رفتن چارپا دارى؟ گفت: نه، دستور داد چارپائى به او دادند، پرسيد: آيا پولى براى مخارج خود بهمراه دارى؟ مرد گفت: نه، فرمانداد هزار درهم پول و دو جوال خوزيه براى او مهيّا كردند، و خرجينى و لوازم سفر و لوازم ديگر كه گفت براى او آماده نمودند و به او تسليم كردند، و آنگاه امير حمويه رو بديگر صاحب منصبان كرده گفت: آيا ميدانيد كه اين مرد كيست؟ گفتند نمىدانيم، امير گفت: بدانيد من در سنّ جوانى حضرت رضا عليه السّلام را زيارت ميكردم و لباسهاى مندرس و كهنهاى در بر داشتم و اين مرد را در حرم در كنار خود ديدم، و مشغول دعا بودم و در نزد مرقد مطهر از خداوند ميخواستم كه والى خراسانم گرداند و امارت آن اقليم را روزى من گرداند، و اين مرد هم در كنار من دعا ميكرد كه خداوند اين اسباب و آلاتى كه امروز من براى او مهيّا كردم به او اعطا كند، و من چون حسن اجابت دعايم را از خداوند ديدهام كه در آن مشهد مقدّس دعايم به اجابت رسيد، بسيار مايل بودم كه خدا حوائج اين مرد و دعاى او را بدست من حواله كند و دعايش را مستجاب گرداند، و ليكن ميان من و او تقاصى هست، صاحب منصبان پرسيدند كه آن چيست؟ گفت: اين مرد در حرم چون مرا با آن لباسهاى كهنه و مندرس ديد، و دعاهايم را مىشنيد كه مطلب بزرگى از خداوند خواستارم، بسيار محلّ مرا در نزد خود كوچك ديد كه توقعات بيجا مينمايم و با پاى خود تيپائى بمن زد، و گفت: مثل توئى با اين سر و وضع طمع بيجائى دارد، توقّع امارت خراسان و رياست لشكردارى و آرزوى آن را در سر ميپرورانى، صاحب منصبان گفتند: اى امير از او درگذر، و او را ببخش تا اينكه محبّت را در حقّ او تمام كرده باشى، امير گفت: البتّه از او در گذشتم. و اين حمويه پس از آن بزيارت حضرت عليه السّلام ميرفت، و دختر خود را به زيد بن محمد بن زيد علوى داد پس از آنكه پدرش محمّد بن زيد- رضى اللَّه عنه- در گرگان بقتل رسيده بود، و او را بقصر خود انتقال داد، و آنچه انعام بايد به او دهد تسليم وى كرد، و تمامى اين امور بواسطه بركتى بود كه از مرقد مطهّر حضرت رضا عليه السّلام ديده بود انجام شد. و زمانى كه ابو الحسين محمّد بن احمد بن زياد علوىّ- رحمه اللَّه- خروج كرد و قريب بيست هزار تن از اهل نيشابور با او بيعت كرده بودند، خليفه او را در آنجا دستگير كرد و به بخارا فرستاد، و حمويه بر او وارد شد و غلّ و زنجير از گردنش باز كرد، و به امير خراسان گفت: اينان فرزندان پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله ميباشند و گرسنگى ميكشند، بر تو واجب است كه از ايشان نگهدارى كنى و امورشان را كفايت نمائى تا به خروج براى طلب معاش ناچار نشوند، و براى محمد بن احمد علوىّ مقرّرى قرار داد كه هر ماه به او داده شود، و او را آزاد كرده به نيشابور بازگردانيد، و اين عمل سبب شد كه در بخارا سادات را وظيفه ميدادند، و اين از بركت اين مرقد شريف- كه بر ساكنش درود باد- شد.
13- ابو العبّاس احمد بن محمّد حاكم- رضى اللَّه عنه- گويد: از عامر بن عبد اللَّه بيوردى كه حاكم مرو بود- و او از جمله محدّثين بشمار ميرفت- شنيدم ميگفت: در طوس بزيارت مرقد شريف علىّ بن موسى الرضا عليهما السّلام رفتم، و در آنجا مردى ترك زبان را ديدم كه بقبّه وارد شد و بالين سر امام ايستاد و شروع كرد به گريه كردن و اشك ريختن و بزبان تركى دعا ميكرد و ميگفت: پروردگار من اگر فرزندم زنده است فاصله ميان من و او را برگير و مرا باو و او را بمن برسان، و اگر از دنيا رفته است مرا از خبر او و محلّ دفنش آگاه ساز، و چون من تركى ميدانستم حاجت او را فهميدم، پيش رفته پرسيدم تو را چه شده چرا بيتابى ميكنى؟ گفت: من فرزندى داشتم كه در حرب اسحاقآباد با من بود، و او را گم كردم و ندانستم چه شد، و سالهاست كه از او خبرى ندارم، و مادرش شبانه روز مرتّب در غم او ميگريد و ناله مىكند، و من آمدهام اينجا و دعا ميكنم كه خداوند اين مشكلم را حل كند، چون شنيدهام دعا در اين مكان مستجاب است، عامر بن عبد اللَّه گويد: من بحال او رقّت كردم و دست او را گرفته از حرم بيرون بردم تا بخانه برم و از او پذيرائى كنم، و چون از آن مسجد خارج شديم جوانى بما برخورد كه قامتى كشيده داشت و تازه پشت لبش سبز شده بود و جامهاى وصلهدار بر تن داشت، چون آن مرد چشمش بدو افتاد برجست و او را در آغوش گرفت و بنا كرد به گريه كردن و هر دو يك ديگر را شناختند، و اين همان پسرش بود كه سالها انتظار ديدن او را داشت و در حرم دعا ميكرد كه خدا او را بوى برساند يا از خبرش آگاه كند، گويد: از او پرسيدم چگونه تو به اينجا آمدى؟ گفت: پس از قضيّه اسحاقآباد به طبرستان افتادم و مردى از اهل ديلم مرا بخانه خود برد و تربيت كرد، و اكنون چون بسنّ بلوغ رسيدم، بسراغ پدر و مادرم كه از آن دو هيچ گونه خبرى نداشتم بيرون آمدم، و چون راه را نميدانستم با گروهى كه بدين سوى رهسپار بودند همراه شدم و به اينجا رسيدم، آن مرد ترك زبان گفت: از براى من از اين مرقد شريف چيزى كه يقين مرا محكم نمود ديدم، و اكنون قسم ياد ميكنم و بر خود واجب ميگردانم كه از مجاورت اين مشهد تا زنده هستم دست برندارم. و الحمد للَّه اوّلا و آخرا، و ظاهرا و باطنا، و الصّلاة و السّلام على محمّد المصطفى و آله و سلّم تسليما كثيرا.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان ۱۳۸۸ساعت 20:36  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
|