|
1- پدرم- رضى اللَّه عنه- بسند مذكور در متن از ياسر خادم روايت كرد كه گفت: حضرت رضا عليه السّلام غلامانى داشت كه از اهل صقلب بودند (شهريست در بلغارستان) و پارهاى رومى، و حجره حضرت نزديك به ايشان بود، شبى از شبها حضرت شنيد بزبان صقلبىّ و رومىّ مىگويند: ما، در بلاد خودمان سالى يك بار خون ميگرفتيم، اكنون در اينجا هيچ سال خون نگرفتهايم، چون صبح شد حضرت بعض اطبّاء را گفت: از فلان غلام فلان رگ را بزن و خون بگير، و از فلان غلام فلان رگ را و از غلام ديگر فلان رگ را، سپس بمن گفت: اى ياسر تو رگ نزن، لكن من توجّه نكردم و خون گرفتم (و بدين جهت) دستم آماس كرد و كبود شد، از من پرسيد تو را چه شده؟ عرضكردم: رگ زدم، فرمود: مگر تو را از اين كار نهى نكردم؟ اكنون دست خود را پيش آر، من دستم را پيش بردم حضرت دست خويش را بر آن بماليد و بر آن آب دهان گذارد، آنگاه فرمود: شبها غذا مخور، من هم تا توانستم شبها غذا نخوردم و (هر گاه) غفلت (مى) كردم و شب چيزى ميخوردم آن ناراحتى عود ميكرد.
2- پدرم- رضى اللَّه عنه- بسند مذكور در متن از داود بن قاسم جعفرى روايت كرد كه گفت: من با حضرت رضا عليه السّلام هم غذا ميشدم، گاهى بزبان صقلبىّ و فارسىّ بعض غلامان خود را ميخواند، و بسا ميشد كه من غلام خود را براى كارى نزد آن حضرت ميفرستادم و با زبان فارسى تكلّم ميكرد، و حضرت ميدانست، و بعض اوقات فهم كلام عجمىّ بر غلامش گران مىآمد و عليه السّلام خود براى غلام توضيح ميداد.
3- احمد بن زياد همدانىّ- رضى اللَّه عنه- بسند مذكور در متن از ابو الصّلت هروىّ روايت كرد كه گفت: حضرت رضا عليه السّلام با افراد بزبان خودشان گفتگو ميكرد، و بخدا قسم فصيحترين مردمان و عالمترين اشخاص بهر زبان و لغتى بود، روزى بحضرتش عرضكردم: يا ابن رسول اللَّه! من در شگفتم از اينكه شما بتمامى لغات با اختلافاتى كه دارند اين طور تسلّط و آگاهى داريد، فرمود: اى پسر صلت من حجّت خدا بر بندگان اويم، و خداوند حجّتى بر قومى نمىانگيزد كه زبان آنان را نفهمد و لغاتشان را نداند، آيا اين خبر بتو نرسيده است كه امير المؤمنين علىّ عليه السّلام فرمود: «اوتينا فصل الخطاب» (ما دادهشدهايم نيروى داورى و سخن قاطع را)، پس آيا اين نيرو جز معرفت بهر لغتى است؟.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان ۱۳۸۸ساعت 20:55  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
|