هر رذيله و صفت ناشايستي ريشه در دنيا دارد. حب الدنيا رأس کل خطيئه

1.     سه گرفتاري براي كسي كه دنيا را دوست دارى افسردگي و .....

2.   عذاب عمومي در امت عيسي به دو علت .......

3.  خدا به اين شخص نظر نميكند...

4.   علت جنايت عمر سعد و كشتن اباعبدلله   

1 ـ حديث اول: قال الصادق (عليه السلام): من تعلق قلبه بالدنيا تعلق قلبه بثلاث خصال: هم لا يفني و امل لايدرک و رجاء لاينال.

امام صادق (عليه السلام) فرمودند: هرکه به دنيا دل ببندد به سه چيز دل بسته است اندوه بي پايان آرزوي دست نيافتني و اميد نارسيدني.

2 ـ حديث دوم: قال الصادق (عليه السلام): من کثر اشتباکه بالدنيا کان اشده لحسرته عند فراقها.

امام صادق (عليه السلام) فرمودند: هر که به دنيا بيشتر به چسبد هنگام جدايي از آن بيشتر افسوس مي خورد.

3 ـ داستان اول: حضرت عيسي (عليه السلام) با عده اي از يارانش در بيابان سير مي کردند رسيدند به قريه اي که ويران شده بود و جنازه هاي بسياري از اهل آن قريه را در کوچه ها و راه ها مشاهده نمود که متلاشي شده بود به همراهان فرمود: «اهل اين قريه بر اثر عذاب عمومي الهي به هلاکت رسيده اند چرا که اگر عذابي عمومي نبود و به تدريج مرده بودند زنده ها مردگان را دفن مي کردند».

يکي از همراهان عرض کرد: اي روح الله آن ها را به حضورتان به طلبيد و ماجراي هلاکت آن ها را بپرسيد».

حضرت عيسي (سلام الله عليه) اين پيشنهاد را پذيرفت و فرمود: اي اهل قريه يک نفر از آن ها زنده شد و عرض کرد: لبيک يا روح الله، عيسي (علي نبينا و آله و عليهم السلام)  به او فرمود: داستان شما چيست که به اين سرنوشت گرفتار شده ايد. او گفت: «ما صبح به سلامت کامل به سر مي برديم ولي شب که خوابيديم خود را در هاويه ديديم». عيسي (علي نبينا و آله و عليهم السلام) فرمود: هاويه چيست؟ او عرض کرد: هاويه دريايي از آتش است که در آن کوههايي از آتش قرار دارد. عيسي (علي نبينا و آله و عليهم السلام) فرمود: «به چه علت شما به اين روزگار سياه مبتلا شده ايد». و او عرض کرد: حب الدنيا و عبادة الطاغوت علاقۀ شديد به دنيا و طاغوت پرستي ما را به اين سرنوشت رساند. عيسي (علي نبينا و آله و عليهم السلام) پرسيد : تا چه اندازه به دنيا علاقه مند بوديد؟ او عرض کرد: «مانند علاقۀ کودک به پستان مادرش که وقتي مادر او پستانش را به طرف کودک مي برد خوشحال مي شود و وقتي از او بر مي گرداند اندوهگين مي شود». عيسي (علي نبينا و آله و عليهم السلام) فرمود: تا چه اندازه طاغوت را مي پرستيديد؟ او عرض کرد: وقتي طاغوت ها به ما فرماني مي دادند ما از آن اطاعت مي کرديم عيسي (علي نبينا و آله و عليهم السلام) فرمود: چطور در ميان آن همه هلاک شدگان تنها تو پاسخ من را دادي؟ او عرض کرد: به ساير هلاک شدگان دهان بندي از آتش زده اند و فرشتگان سخت گير عذاب بر آن ها مسلط هستند، ولي من در دنيا در ميانشان بودم ولي مانند آن ها دنيا پرست و طاغوت پرست نبودم. اما نهي از منکر نمي کردم وقتي عذاب آمد، من را نيز گرفت و من اکنون به مويي در پرتگاه دوزخ آويزان هستم ترس آن دارم که به درون آتش دوزخ سقوط کنم. عيسي (علي نبينا و آله و عليهم السلام): به ياران فرمود: «هرگاه انسان روي خاک و خاشاک بخوابد و نان جو بخورد در صورتي که دينش را حفظ کند بسيار بهتر از زندگي خوش توأم با بي ديني است.

4 ـ داستان دوم: روزي حضرت موسي (علي نبينا و آله و عليهم السلام) از محلي عبور مي کرد. ديد «مردي گريه مي کند و در درگاه خدا مي نالد». از آن جا گذشت و هنگام مراجعت نيز گذارش به آن جا افتاد و ديد آن مرد همچنان در درگاه خدا مي نالد و مي گريد متوجه خدا شد و عرض کرد: ياربّ عبدک يبکي من مخافتک «پروردگار را بندۀ تو از خوف تو  مي گريد» ـ به او توجه نما ـ خداوند به موسي (علي نبينا و آله و عليهم السلام) وحي کرد و فرمود: اي پسر عمران اگر او آن قدر بگريد که مغزش همراه اشک هاي چشمش به زمين برزيد و دستش را آن قدر به سوي آسمان بلند کند که ساقط شود او را نمي آمرزم و هو يحب الدنيا «چرا که او دنيا را دوست دارد». (به دنيا دل بسته است و دوستي دنيا را بر دوستي آخرت ترجيح مي دهد).

5 ـ داستان سوم: قرار شد عمر سعد به ايران آيد و استاندار ايران آن روز شود ماجراي کربلا به وجود آمد ابن زياد به کوفه آمد در آن شورا گفتند: فقط عمر سعد است که مي تواند جلوي حسين را بگيرد.

عمر سعد گفت:من از طرف يزيد حکم دارم براي ري. ابن زياد گفت : من از طرف يزيد اختيار تام دارم اول بايد به کوفه بروي بعد به ري. عمر سعد وحشت کرد و گفت: کشتن حسين کار ساده اي نيست. در همان جلسه مهلتي خواست تا فکر کند. از پسرش نقل است آن شب در صحن خانه قدم مي زد و زمزمه مي کرد به کربلا بروم و حسين را بکشم!. اگر چنين کنم هم رياست و پول دنيا را دارم اما آخرتم از بين مي رود و جهنم و بدبختي و غضب خدا را در بر دارد.

و اگر به کربلا نروم بهشت و رضايت خدا و رسول را دارم اما دنيا را ندارم. قبل از اذان خود صبح غريزۀ نفساني غلبه کرد و براي اين که وجدان خود را خاموش کند و به کربلا برود. گفت کشته و رياست ري را مي گيرم و توبه مي کنم.

به کربلا رفت و حتي بسياري از کارهايي که به او دستور داده نشده بود انجام داد شب نهم حضرت با او جلسه داشت. حتي رأفت و جذابيت امام نتوانست بر او تأثير بگذارد عمر سعد به حضرت عرضه داشت من حکومت ري را مي خواهم و بس. حضرت فرمود: اميداورم از گندم ري نخوري و سر تو را در رختخواب ببرند. عمر سعد با تمسخر گفت: جوي ري هم براي ما بس است. عمرسعد به خاطر مال دنيا اباعبدالله را کشت و سرانجام کار حکومت ري نيز نصيب او نگشت. اوهميشه در بين کوچه هاي کوفه راه مي رفت و مي گفت: خسر الدنيا و الاخره ذلک هو الخسران المبين. ديوانه شده بود بچه ها او را مسخره مي کردند و او را دنبال مي کردند. تا اين که  با خفت و خواري در رختخواب کشته شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 23:50  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت   |