شعر ارادت به اباعبدالله (عليه السلام): تا نفس آيد زدل خسته ام

روضه دو طفلان حضرت زينب سلام الله عليها و.........

 

تا نفس آيد زدل خسته ام

من به در خانۀ تو بسته ام

تا که در اين وادي عشق توأم

دل به خدا از همه بگسسته ام

با دل بشکسته صدايت کنم

کن نظري بر دل بشکسته ام

هرچه کنم گريه برايت کم است

تا به سر خوان تو بنشسته ام

در کنف و مهر تو مولا حسين

با  يد و بيضاي تو وارسته ام

برده ز کف تاب و توانم حسين

عشق تو آرام دل خسته ام

 

 

در کتاب کامل بهائي آمده است که عون و محمد فرزندان حضرت زينب (سلام الله عليها) در کربلا شهيد شدند. حضرت زينب (سلام الله عليها) فرزندانش را خدمت امام آورد و اجازۀ جنگ خواست. حضرت قبول نکرد و فرمود: پدر اين بچه ها (عبدالله) شايد راضي نباشد. خانم زينب (سلام الله عليها) گفت: قسم مي خورم که عبدالله سفارش کرده اين دو فرزند به حمايت شما در آيند. با اصرار خانم حضرت زينب (سلام الله عليها) امام اجازه داد و فرزندانش به ميدان رفتند و رجز خواندن.

 يکي مي گفت: من فرزند زادۀ جعفر طيار هستم. يکي مي گفت: من فرزندزادۀ علي بن ابي طالب هستم. يکي مي گفت: من خواهر زادۀ حسينم. يکي مي گفت: من خواهر زادۀ ابوالفضل العباسم و با هم مي گفتند: اميري حسين و نعم الامير. ابن سعد گفت: عجب محبت خواهر و برادري را ببين! چگونه زينب فرزندانش را فرستاده به قتلگاه؟! با اين که مي داند که کشته مي شوند. آن دو برادر جنگ کردند تا به شهادت رسيدند. امام حسين (عليه السلام) آن دو نوجوان را به خيمه برد در حالي که آن ها را بغل گرفته و خون از گيسوانشان مي چکيد.

 وقتي خانم زينب کبري (سلام الله عليها) به مدينه بازگشت عبدالله به استقبال آمد زينب را نه شناخت سؤال کرد زينب کجاست؟ ناگهان زينب که در کنارش بود گفت: عبدالله حق داري من را نشناسي... .

داغ مرگ شش برادر کم نبود

داغ اصغر داغ اکبر کم نبود

من که داغ شش برادر ديده ام

داغ قاسم داغ اکبر ديده ام

گر مرا نشناختي حق داشتي

ناشناس اينسان مرا پنداشتي

 

نور چشمانم چو گل پرپر شدند

غرق خون از فرقۀ کافر شدند

 

عبدالله سؤال کرد شنيدم هر کشته اي را برادرت مي آورد تو استقبال مي کردي؟ زينب گفت: چنين است. عبدالله گفت: شنيدم بچه هاي خودت را استقبال نکردي؟! خانم فرمود: درست شنيدي. عبدالله گفت: عرب ما را سرزنش خواهند کرد که آيا زينب فرزندانش را دوست نداشت. زينب با گريه فرمود: چگونه مادر مي تواند فرزندانش را دوست نداشته باشد! عبدالله! اگر من از خيمه بيرون نيامدم به خاطر اين بود که ترسيدم برادرم خجالت بکشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 0:0  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت   |