روز اول روضه مسلم و دوطفلان خوانده مي شود. راوي مي گويد: ما چهار هزار نفر بوديم که با مسلم بن عقيل حرکت کرديم. هنوز به قصر دارالعماره نرسيده بوديم که تنها سيصد نفر از ما باقي مانده و مابقي از مسلم بريدند. به هر نحوي که بود، مسلم را دستگير کردند و او را سوار بر مرکبي نمودند در آن حال مسلم ابن عقيل (عليه السلام) صدايش به گريه بلند شد، مردي صدا زد: اي مسلم چرا گريه مي کني؟ مسلم فرمود: گريه من براي خودم نيست؛ بلکه گريه مي کنم براي آن آقايي که به کوفه مي آيد. در اين هنگام به اشعث رو کرد و فرمود: مي دانم به قول هاي شما نمي شود اطمينان کرد، ولي التماس مي کنم که کسي را از جانب من به سوي مولايم حسين روانه کنيد که به کوفه نيايد. تمام مردم کناردارالاماره ايستاده اند. يکي مي گويد: مسلم را آزاد مي کنند و ديگري مي گويد او را تبعيد مي کنند، سومي مي گويد او را زنداني مي کنند و خلاصه هر کسي چيزي مي گويد که ناگهان ديدند، يک بدن بي سر از بالاي دارالاماره به پايين انداختند. در ميان راه خبر شهادت مسلم به امام (عليه السلام) دادند و حضرت بر او گريست و قاتلين او را لعن نمود و فرزندان مسلم را مورد نوازش قرار داد.
روضه طفلان مسلم: (عبيدالله) زندانبان را طلبيد و آن دو کودک را به او تحويل داد و گفت: بر آن ها سخت بگير و به آن ها آب و غذا مده. آن دو کودک روزها روزه مي گرفتند و افطارشان با دو قرص نان بود. سرانجام زندان بان، دلش به رحم آمد و طفلان مسلم را رها کرد. آن دو برادر در خانه حارث، شب را گذراندند در اثناء شب، حارث از صداي نفس کودکان از خواب بيدار شد و به هر طريق متوجه شد که طفلان مسلم ابن عقيل در خانه اويند، از اين واقعه بسيار خوشحال شد و با خود انديشيد که من جايزه اي که عبيدالله براي سر اين دو کودک گذاشته است را بردم. حارث صبح به غلامش دستور داد تا اين دو کودک را بيرون از شهر گردن بزند و آن گاه سر آن ها را بياورد، غلام بعد از آن که متوجه شد اين دو کودک فرزندان مسلم ابن عقيل هستند به هيچ وجه حاضر به چنين کاري نشد. بنابر اين خود حارث ملعون دست به چنين کار عظيمي زد و سر آن دو کودک را از تن آن جدا نمود. آن چيزي که از همه دردناکتر است اين است که وقتي برادر بزرگتر را گردن زد، برادر کوچک تر در خون برادر غلطاند و گفت: مي خواهم آغشته به خون برادرم رسول خدا (صل الله عليه و آله و سلم ) را ملاقات نمايم چون حارث ملعون سرهاي اين دو کودک را به حضور عبيدالله برد، ابن زياد از او پرسيد اين ها را کجا يافتي؟ او جريان را تعريف کرد. عبيدالله پرسيد: لحظه اي که خواستي سر اين دو کودک را جدا کني چيزي به تو نگفتند؟ گفت: چرا ، گفتند: ما را زنده نزد عبيدالله ببر تا خودش درباره ما حکم کند. عبيدالله گفت تو چه گفتي؟ گفت من به آن ها گفتم، من با کشتن شما به او ( عبيدالله) تقرب مي جويم ... آن گاه عبيدالله به خشم آمد و دستور داد، حارث را در همان مکاني که اين دو کودک را سر بريده است گردن بزنند.
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 15:48  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت
|
|