الحمد لله الذی بعد فلا یری و قرب فشهد النجوی و الصلوه و السلام علی حبیبنا و طبیبنا الذی سمی فی السماء باحمد و فی الارضین بابی القاسم محمد صل الله علیه و آله وسلم و علی خلیفته خلیفه الله فی ارضه و سمائه الذی سمی فی القرآن بنفس الرسول و هو نقطه تحت باء البسمله

الحمد للَّه الّذى لا يبلغ مدحته القائلون، و لا يحصى نعمائه العادّون و لا يؤدّى حقّه المجتهدون، الّذى لا يدركه بعد الهمم، و لا يناله غوص الفطن، الّذى ليس لصفته حدّ محدود، و لا نعت موجود، و لا وقت معدود، و لا اجل ممدود، فطر الخلائق بقدرته، و نشر الرّياح برحمته و وتّد بالصّخور ميدان أرضه اوّل الدّين معرفته، و كمال معرفته التّصديق به، و كمال التّصديق به توحيده، و كمال توحيده الاخلاص له، و كمال الاخلاص له نفى الصّفات عنه، لشهادة كلّ صفة انّها غير الموصوف و شهادة كلّ موصوف انّه غير الصّفة، فمن وصف اللَّه سبحانه فقد قرنه و من قرنه فقد ثنّاه، و من ثنّاه فقد جزأه، و من جزّاه فقد جهله، و من جهله فقد اشار اليه، و من اشار اليه فقد حدّه، و من حدّه فقد عدّه، و من قال فيم؟ فقد ضمّنه، و من قال على م؟ فقد اخلى منه كائن لا عن حدث موجود لا عن عدم، مع كلّ شى‏ء لا بمقارنة، و غير كلّ شي‏ء لا بمزايلة، فاعل لا بمعنى الحركات و الآلة، بصير اذ لا منظور اليه من خلقه، متوحّد اذ لا سكن يستأنس به، و لا يستوحش لفقده انشا الخلق إنشاء، و ابتداه ابتداء، بلا رويّة آجالها، و لا تجربة استفادها، و لا حركة أحدثها، و لا همامة نفس اضطرب فيها، احال الاشياء لاوقاتها، و لائم بين مختلفاتها و غرّز غرائزها، و الزمها اشباحها عالما بها قبل ابتدائها، محيطا بحدودها و انتهائها، عارفا بقرائنها و احنائها

 

 

 [ترجمه خطبه‏]

بسمه تعالى سپاس افزون از قياس يگانه را سزاست كه تمام موجودات عالم امكان از درك كنه ذات لا يزالش عاجز و در مقام بى‏خبرى ثابت و خرد خردمندان، و عقول عقلا را در ساحت قدس تجرّدش راهى نيست، و وهم و خيال را در فضاى بيكران لا متناهيش طيران غير ممكن.

اى برتر از خيال و قياس و گمان و وهم و ز هر چه گفته‏اند و شنيديم و خوانده‏ايم مجلس تمام گشت و بآخر رسيد عمر ما همچنان در اوّل وصف تو مانده‏ايم سبحانه تعالى ما اعظم شأنه و جلّ جلاله و اجلّ احسانه.

من ناچيز بنادانى و عجز خود در بيان كوچكترين حمد و ثناى ايزد يكتا مقرّ و معترفم، و چگونه مذعن و مقرّ نباشم در جايى كه حضرت رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرموده:

لا احصى ثناء عليك انت كما اثنيت على نفسك. يعنى: مرا توانائى مدح و ثناى تو نيست تو خود بايد ثناگوى ذات اقدس خود باشى.

و بهمين سبب سرآغاز كتاب خود را بنوشتن يكى از خطب علىّ بن ابى طالب عليه السّلام شروع نمودم تا لا اقل ببهترين پيشگفتارى در حمد خداوند متعال اقدام شده باشد، اينك ترجمه آن خطبه را مينويسم:

حمد و سپاس خداوندى را سزا است كه همه گويندگان از مدح و ثناى او عاجزند و حسابگران از شمارش نعمتهاى او درمانده، و كوشش‏كنندگان نمى‏توانند حقّ نعمتش را اداء نمايند، آن خدائى كه دارندگان همّت بلند پى بحقيقت او نميبرند، و زيركى زيركان و هوش غوّاصان باو دست نيابد، خداوندى كه صفتش را نهايتى نيست، و نه خود او را صفتى است، موجود و ثابت، و او را وقت و زمانى نيست، و نيز او را مدت درازى نيست، خلايق را به قدرت و توانائى خود بيافريد، و بادها را بسبب رحمت و مهربانيش پراكنده كرد، و زمين را بسنگهاى بزرگ و كوهها ميخكوب و استوار گردانيد، اساس دين شناختن او است، و تصديق تمام توحيد و يگانه دانستن اوست، و كمال توحيد خالص نمودن عمل است براى او، و كمال اخلاص آنست كه صفات زائده بر ذات براى او تصور نكنيد، زيرا هر صفتى گواهى ميدهد كه آن غير از موصوف است، و هر موصوفى گواهى ميدهد كه آن غير از صفت است پس كسى كه وصف كند خداوند را قرينى براى او دانسته، و او را همسر قرار داده، و كسى كه براى او همسر قرار داد پس دو تا دانسته، و كسى كه دو تا دانستش پس او را تجزيه و تقسيم كرده، و هر كه او را تقسيم كند باو نادان است، و كسى كه بوى نادان شود پس اشاره مينمايد بسويش، و كسى كه بسويش اشاره كند او را محدود و معين ميكند، و كسى كه محدودش دانست پس او را شمرده، و كسى كه بگويد چيست؟ او را در ضمن چيزى قرار داده، و كسى كه بگويد بر چيست؟ بعضى از امكنه را از او خالى و تهى دانسته خداوند متعال هميشه بوده است نه آنكه حادث است و تازه پيدا شده، موجود و هستى است كه مسبوق بعدم و نيستى نيست، با هر چيزى هست نه بطورى كه همسر او باشد، و غير از هر چيزى است نه بطورى كه از آن كناره گيرد، فاعل است و فعل از او صادر مى‏شود، نه بمعنى حركات و انتقالات از حالى به حالى و نه بمعنى آلت، بصير است و بينا بوده هنگامى كه هيچ چيزى از آنچه را كه آفريده نبوده، و منفرد است و تنها بوده هنگامى كه سكنى (چيزى كه بآن اطمينان بهم رسد) نبوده تا بآن مأنوس شود، و وحشت نكند از نبودنش مخلوقات را بيافريد بدون بكار بردن فكر و انديشه، و بى‏تجربه و آزمايشى كه از آن استفاده كند، و بى‏آنكه جنبش در خود پديد آرد، و بى‏اهتمام نفسى كه در آن اضطراب و نگرانى داشته باشد، اشياء را از عدم و نيستى در وقت خود بوجود و هستى انتقال داد، و ميان گوناگون بودن آنها را موافقت و سازگارى داد، و طبايع آن اشياء را ثابت و جاگير كرد، و آن طبايع را لازمه آن اشياء گردانيد، در حالى كه دانا بود بآنها پيش از آفريدنشان و احاطه داشت بحدود و اطراف و انتهاء آنها و آشنا بود بچيزهائى كه پيوسته‏اند بآن اشياء و بنواحى و گوشه‏هاى آنها.

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا يَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلُونَ وَ لَا يُحْصِي نِعَمَهُ الْعَادُّونَ وَ لَا يُؤَدِّي حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُونَ-  الَّذِي لَا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لَا يَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ الَّذِي لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ وَ لَا نَعْتٌ مَوْجُودٌ وَ لَا وَقْتٌ مَعْدُودٌ وَ لَا أَجَلٌ مَمْدُودٌ فَطَرَ الْخَلَائِقَ بِقُدْرَتِهِ وَ نَشَرَ الرِّيَاحَ بِرَحْمَتِهِ وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَيَدَانَ أَرْضِهِ أَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ وَ كَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِيقُ بِهِ وَ كَمَالُ تَصْدِيقِهِ تَوْحِيدُهُ وَ كَمَالُ تَوْحِيدِهِ الْإِخْلَاصُ لَهُ وَ كَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ وَ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ وَ مَنْ قَالَ فِيمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ وَ مَنْ قَالَ عَلَامَ فَقَدْ أَخْلَى مِنْهُ كَائِنٌ لَا عَنْ حَدَثٍ مَوْجُودٌ لَا عَنْ عَدَمٍ مَعَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ لَا بِمُزَايَلَةٍ فَاعِلٌ لَا بِمَعْنَى الْحَرَكَاتِ وَ الْآلَةِ بَصِيرٌ إِذْ لَا مَنْظُورَ إِلَيْهِ مِنْ خَلْقِهِ مُتَوَحِّدٌ إِذْ لَا سَكَنَ يَسْتَأْنِسُ بِهِ وَ لَا يَسْتَوْحِشُ لِفَقْدِهِ أَنْشَأَ الْخَلْقَ إِنْشَاءً وَ ابْتَدَأَهُ ابْتِدَاءً بِلَا رَوِيَّةٍ أَجَالَهَا وَ لَا تَجْرِبَةٍ اسْتَفَادَهَا وَ لَا حَرَكَةٍ أَحْدَثَهَا وَ لَا هَمَامَةِ نَفْسٍ اضْطَرَبَ فِيهَا أَحَالَ الْأَشْيَاءَ لِأَوْقَاتِهَا وَ لَاءَمَ بَيْنَ مُخْتَلِفَاتِهَا وَ غَرَّزَ غَرَائِزَهَا وَ أَلْزَمَهَا أَشْبَاحَهَا عَالِماً بِهَا قَبْلَ ابْتِدَائِهَا مُحِيطاً بِحُدُودِهَا وَ انْتِهَائِهَا عَارِفاً بِقَرَائِنِهَا وَ أَحْنَائِهَا-

 

وَ قَالَ ع فِي خُطْبَةٍ أُخْرَى: أَوَّلُ عِبَادَةِ اللَّهِ مَعْرِفَتُهُ وَ أَصْلُ مَعْرِفَتِهِ تَوْحِيدُهُ- وَ نِظَامُ تَوْحِيدِهِ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ جَلَّ أَنْ تَحُلَّهُ الصِّفَاتُ بِشَهَادَةِ الْعُقُولِ أَنَّ كُلَّ مَنْ حَلَّتْهُ الصِّفَاتُ فَهُوَ مَصْنُوعٌ وَ شَهَادَةِ الْعُقُولِ أَنَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ صَانِعٌ لَيْسَ بِمَصْنُوعٍ بِصُنْعِ اللَّهِ يُسْتَدَلُّ عَلَيْهِ وَ بِالْعُقُولِ يُعْتَقَدُ مَعْرِفَتُهُ وَ بِالْفِكْرِ تَثْبُتُ حُجَّتُهُ جَعَلَ الْخَلْقَ دَلِيلًا عَلَيْهِ فَكَشَفَ بِهِ رُبُوبِيَّتَهُ هُوَ الْوَاحِدُ الْفَرْدُ فِي أَزَلِيَّتِهِ لَا شَرِيكَ لَهُ فِي إِلَهِيَّتِهِ وَ لَا نِدَّ لَهُ فِي رُبُوبِيَّتِهِ بِمُضَادَّتِهِ بَيْنَ الْأَشْيَاءِ الْمُتَضَادَّةِ عُلِمَ أَنْ لَا ضِدَّ لَهُ وَ بِمُقَارَنَتِهِ بَيْنَ الْأُمُورِ الْمُقْتَرِنَةِ عُلِمَ أَنْ لَا قَرِينَ لَهُ-

اولین خطبه آقا امیرالمومنین خطبه توحیدی است که در آن مدارج توحیدی بیان شده است اصلا دین یعنی توحید دین القیم یعنی دین زنده و بپا یعنی توحید .

اول دین یعنی توحید که درجات دارد که شدت و ضعف دارد مثل نور که توحید همان ایمان است  که درجات دارد که حضرت شخصی را برای تبلیغ فرستاد در جایی  که بعد از مدتی آن شخص برگشت و حضرت سوال کرد که چرا برگشته ای و آن شخص گفت که از لحاظ معرفتی پایین بودند حضرت سوال کرد که آیا آنها محبت و مودت ما را داشته اند یا نه که او گفت که اری حضرت فرمود که برو و مشغول تبلیغ شو  حضرت فرمود اگر قرار باشد که شما بیزاری بجویید از کسی که پایین تر است ما هم باید از جمیع شما بیزاری بجوییم و خدا هم باید از ما بیزاری بجوید  کلم الناس علی قدر عقولهم

 معرفت مثل نور است که اگر نور کمرنگ باشد از محیط اطراف کمتر شناخت دارد ولی شناخت دارد . اگر میخواهید به ذات شما چیزی زیاد شود باید توحید را قوی کنید .

(62) الجمعة :  5

مَثَلُ الَّذينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمينَ (5)

 که مبنی در توحید نداشتند .

که فرمود مثل حماری است که بر او کتاب بار کرده اند بئس مثل الذین .....میخواستند با الاغ حمل کنند ولی بر این علما حمل کردند گر چه آن محموله محترم است ولی ربطی به حامل ندارد چون آن حرف را هضم نکردند اول الدین معرفته نه داستان و چیزهای دیگر اول الدین معرفته و این اول دین نیز درجات دارد .

شمعی ضعیف که بادهای ضعیف آن را میلرزاند و از بین میبرد  این هم مثال ایمانهای ضعیف است که باید قوی باشد و از بین نرود  29) العنكبوت :  2

أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ (2  که ایمان ضعیف از بین میرود که یکی از آنها عباس بود که حضرت فرمود که عمو جان آیا در مورد ابی بکر چیزی شنیدی گفت نه بلکه هر چه شنیدم در مورد شما بوده است که حضرت سوال کرد که .....

 ترجیح دادن خلق بر خالق بخاطر ضعف توحید که گفت ما میخواستیم با مردم زندگی کنیم و اگر این کار را نمیکردیم تنها میشدیم که خیلی ها می ترسیدند خیلی ها ریششان سفید است ولی عقلشان کم است کسی را که عقل ندادی چه دادهای که فرمود عمو میدانی مثل تو در قرآن چه است (2) البقرة :  17

مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ في‏ ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ

در اثر هر چه هست چراغی در آنها روشن میشود در زمان پیامبر زحمت کشیدی ولی حالا که باید استفاده کنی ترس شما را گرفنه است بخاطر توحید ضعیف . 27 ني، الغيبة للنعماني ابْنُ عُقْدَةَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْمُحَمَّدِيِّ عَنْ يَزِيدَ بْنِ إِسْحَاقَ شَعِرٍ عَنْ مُخَوَّلٍ عَنْ فُرَاتِ بْنِ أَحْنَفَ عَنِ ابْنِ نُبَاتَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع عَلَى مِنْبَرِ الْكُوفَةِ يَقُولُ أَيُّهَا النَّاسُ أَنَا أَنْفُ الْهُدَى وَ عَيْنَاهُ أَيُّهَا النَّاسُ لَا تَسْتَوْحِشُوا فِي طَرِيقِ الْهُدَى لِقِلَّةِ مَنْ يَسْلُكُهُ إِنَّ النَّاسَ اجْتَمَعُوا عَلَى مَائِدَةٍ قَلِيلٍ شِبَعُهَا كَثِيرٍ جُوعُهَا وَ اللَّه

هر چه به  منبع نور نزدیک شوی وسعت کم میشود ولی کیفیت بالا میرود که مومنین در طول تاریخ اینگونه بوده اند که از نظر کمیت کم بوده اند ولی کیفیت بالا بوده است که امام امت در ماجرای عزل بنی صدر فرموده بود که اگر تمام این مردم که میگویند درود بر خمینی بگویند که مرگ بر خمینی برای من فرقی نمیکند  که ان تنصر الله ینصرکم و یثبت اقدامکم .که امام ملاحظه حق را میکرد نه ملاحضه خلق را.

 درجات پایین ایمان را حوادث از بین میبرد 

که در ایران این اتفاق افتا د که اذا جاء نصر الله و الفتح و رایت الناس یدخلون فی دین الله افواجا

مدعی خواست که آید به تماشا گه راز                   دست غیب آمد و بر سینه نا محرم زد

چون پرده دارد به شمشیر میزند همه را                      کسی مقیم حریم حرم نخواهد بود

در اثر حوادث بسیاری از وادی توحید  بیرون میروند .

ما دنبال کمیت نیستیم بلکه به دنبال کیفیت هستیم اگر چه که کم باشد ولی کیفیت بالا میرود.

کمال معرفت توحید است که به یگانگی قدرت میرسد که جز او قدرتی نیست فقط او قدرت است و لاغیر .که این حرف را اول باید تصور کرد و بعد باید تصدیق کرد .

و کمال تصدیق الاخلاص له که درجه سوم است .که دیگه نمیگه جز خدا کاره ای نیست بلکه اخلاص پیدا میکند که اگر لا اله الا الله میگوید فقط برای خدا که فرمود من میدانم که خدا این عنایت را به من کرده است که در دعای عرفه میگوید که َ إِلَهِي عَلِمْتُ بِاخْتِلَافِ الْآثَارِ وَ تَنَقُّلَاتِ الْأَطْوَارِ أَنَّ مُرَادَكَ مِنِّي أَنْ تَتَعَرَّفَ إِلَيَّ فِي كُلِّ شَيْ‏ءٍ حَتَّى لَا أَجْهَلَكَ فِي شَيْ‏ءٍ جریانات از دیدگاه مومن دست خدا است و حتی در ابتلائات هم بیشتر است که در این ابتلائات ساخته میشود و تصفیه میشود که فردی داشت از دنیا میرفت گفت که خدا ظلمی که به من کرد به هیچ کسی نکرد  و

 (72) الجن :  16

وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّريقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً (16)

 و اينكه اگر آنها[ جنّ و انس‏] در راه(ايمان) استقامت ورزند، با آب فراوان سيرابشان مى‏كنيم! (16)

4-  ب، [قرب الإسناد] أَبُو الْبَخْتَرِيِّ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ ع أَنَّ عَلِيّاً ع قَالَ لِرَجُلٍ وَ هُوَ يُوصِيهِ خُذْ مِنِّي خَمْساً لَا يَرْجُوَنَّ أَحَدُكُمْ إِلَّا بِرَبِّهِ وَ لَا يَخَافُ إِلَّا ذَنْبَهُ وَ لَا يَسْتَحْيِي أَنْ يَتَعَلَّمَ مَا لَمْ يَعْلَمْ وَ لَا يَسْتَحْيِي إِذَا سُئِلَ عَمَّا لَا يَعْلَمُ أَنْ يَقُولَ لَا أَعْلَمُ وَ اعْلَمُوا أَنَّ الصَّبْرَ مِنَ الْإِيمَانِ بِمَنْزِلَةِ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ

 6-  كا، [الكافي‏] عَلِيٌّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَيْمُونٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ دَخَلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع الْمَسْجِدَ فَإِذَا هُوَ بِرَجُلٍ عَلَى بَابِ الْمَسْجِدِ كَئِيبٍ حَزِينٍ فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع مَا لَكَ قَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أُصِبْتُ بِأَبِي وَ أَخِي وَ أَخْشَى أَنْ أَكُونَ قَدْ وَجِلْتُ فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع عَلَيْكَ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ الصَّبْرِ تَقْدَمُ عَلَيْهِ غَداً وَ الصَّبْرُ فِي الْأُمُورِ بِمَنْزِلَةِ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ فَإِذَا فَارَقَ الرَّأْسُ الْجَسَدَ فَسَدَ الْجَسَدُ وَ إِذَا فَارَقَ الصَّبْرُ الْأُمُورَ فَسَدَتِ الْأُمُورُ

 وَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع الصَّبْرُ مِنَ الْإِيمَانِ كَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ وَ رَأْسُ الصَّبْرِ الْبَلَاءُ وَ مَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ

 ع قَالَ الصَّبْرُ مِنَ الْإِيمَانِ بِمَنْزِلَةِ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ فَإِذَا ذَهَبَ الرَّأْسُ ذَهَبَ الْجَسَدُ كَذَلِكَ إِذَا ذَهَبَ الصَّبْرُ ذَهَبَ الْإِيمَانُ

َ اعْلَمُوا أَنَّ الصَّبْرَ مِنَ الْإِيمَانِ بِمَنْزِلَةِ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ وَ لَا خَيْرَ فِي جَسَدٍ لَا رَأْسَ لَهُ فَاصْبِرُوا عَلَى مَا كُلِّفْتُمُوهُ رَجَاءَ مَا وُعِدْتُمُوهُ

که انسان ممکن است که بدون دست و پا زندگی کند ولی بدون سر نمیتوان زندگی کند که صبر برای انسان مثل سر است برای انسان .

ماجرای کسی که میخواست خالکوبی کند و هر جا را شروع کرد گفت کجای این شیر است گفت که دم نمیخواد پا نمیخواد و الی آخر .....کهن خالکوب گفت :

شیر بی دم و بی سر که دید        اینچنین شیر خدا هم نافرید

الهی کیف لا اعزم و انت الامر و کیف اعزم و انت القاهر    (و هو القاهر فوق عباده )  فکن انت النصیر والقضاء و القدر تمنینی و ان النفس بوثائق الشهوه اثرنی    مولای من وقتی که قضاء و قدر تو کار میکند که دست من بسته است پس چرا من راضی به آن حقیقت نشوم .که بعضی چیزها جزء تقدیرات الهی است . که الخیر فی ما وقع . که ما خیلی چیزها نمیخواستیم ولی حالا که شده چه کار باید بکنیم که اگر راضی بشوی به قضاء الهی مزد داری ولی اگر راضی نشوی مزد هم تندارد ولی همان است که است.

ما اجل معلق داریم ولی اجل معلق هم تطبیق میکند با اجل مقدر

97-  ثو، [ثواب الأعمال‏] عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ وَ عَبْدِ الْعَزِيزِ مَعاً عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَنْ أَصْبَحَ وَ أَمْسَى وَ الْآخِرَةُ أَكْبَرُ هَمِّهِ جَعَلَ اللَّهُ الْغِنَى فِي قَلْبِهِ وَ جَمَعَ لَهُ أَمْرَهُ وَ لَمْ يَخْرُجْ مِنَ الدُّنْيَا حَتَّى يَسْتَكْمِلَ رِزْقَهُ وَ مَنْ أَصْبَحَ وَ أَمْسَى وَ الدُّنْيَا أَكْبَرُ هَمِّهِ جَعَلَ اللَّهُ الْفَقْرَ بَيْنَ عَيْنَيْهِ وَ شَتَّتَ عَلَيْهِ أَمْرَهُ وَ لَمْ يَنَلْ مِنَ الدُّنْيَا إِلَّا مَا قُسِّمَ لَه‏

الْحَادِي وَ الثَّلَاثُونَ عَنِ ابْنِ عُمَرَ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لَيْسَ شَيْ‏ءٌ تُبَاعِدُكُمْ مِنَ النَّارِ إِلَّا وَ قَدْ ذَكَرْتُهُ لَكُمْ وَ لَا شَيْ‏ءٌ يُقَرِّبُكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ إِلَّا وَ قَدْ دَلَلْتُكُمْ عَلَيْهِ إِنَّ رُوحَ الْقُدُسِ نَفَثَ فِي رُوعِي أَنَّهُ لَنْ يَمُوتَ عَبْدٌ مِنْكُمْ حَتَّى يَسْتَكْمِلَ رِزْقَهُ فَأَجْمِلُوا فِي الطَّلَبِ فَلَا يَحْمِلَنَّكُمُ اسْتِبْطَاءُ الرِّزْقِ عَلَى أَنْ تَطْلُبُوا شَيْئاً مِنْ فَضْلِ اللَّهِ بِمَعْصِيَتِهِ فَإِنَّهُ لَنْ يُنَالَ مَا عِنْدَ اللَّهِ إِلَّا بِطَاعَتِهِ أَلَا وَ إِنَّ لِكُلِّ امْرِئٍ رِزْقاً هُوَ يَأْتِيهِ لَا مَحَالَةَ فَمَنْ رَضِيَ بِهِ بُورِكَ لَهُ فِيهِ وَ وَسِعَهُ وَ مَنْ لَمْ يَرْضَ بِهِ لَمْ يُبَارَكْ لَهُ فِيهِ وَ لَمْ يَسَعْهُ إِنَّ الرِّزْقَ لَيَطْلُبُ الرَّجُلَ كَمَا يَطْلُبُهُ أَجَلُهُ

 الثَّامِنُ وَ الثَّلَاثُونَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ إِنَّهُ مَا سَكَنَ حُبُّ الدُّنْيَا قَلْبَ عَبْدٍ إِلَّا الْتَاطَ فِيهَا بِثَلَاثٍ شُغُلٍ لَا يَنْفَدُ عَنَاؤُهُ وَ فَقْرٍ لَا يُدْرَكُ غِنَاهُ وَ أَمَلٍ لَا يُنَالُ مُنْتَهَاهُ أَلَا إِنَّ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةَ طَالِبَتَانِ وَ مَطْلُوبَتَانِ فَطَالِبُ الْآخِرَةِ تَطْلُبُهُ الدُّنْيَا حَتَّى يَسْتَكْمِلَ رِزْقَهُ وَ طَالِبُ الدُّنْيَا تَطْلُبُهُ الْآخِرَةُ حَتَّى يَأْخُذَهُ الْمَوْتُ بَغْتَةً أَلَا وَ إِنَّ السَّعِيدَ مَنِ اخْتَارَ بَاقِيَةً يَدُومُ نَعِيمُهَا عَلَى فَانِيَةٍ لَا يَنْفَدُ عَذَابُهَا وَ قَدَّمَ لِمَا تَقْدَمُ عَلَيْهِ مِمَّا هُوَ فِي يَدَيْهِ قَبْلَ أَنْ يُخَلِّفَهُ لِمَنْ يَسْعَدُ بِإِنْفَاقِهِ وَ قَدْ شَقِيَ هُوَ بِجَمْعِه‏

.  تا رزقت تموم نشه نمیمیری  هر که میخواهد بمیرد چهار ملک را زیارت میکند

یکی  میگوید که ازغذاهای دنیا  دیگر روزی ندارد 

یکی میگوید که از ابهای دنیا دیگر رزقی ندارد

 دیگری میگوید که ازهواهای  دنیا   دیگر روزی ندارد

 ودیگری میگوید که ازعمر دنیا دیگر دیگر رزقی ندارد

و بعد ملک الموت جان او را میگیرد و هیچ فرقی نمیکند چه کسی که از بام خودش را پرت کرده پایین و چه کسی که در جبهه کشته شده و چه کسی که .....

زره حضرت علی علیه السلام  فقط از جلو بود چون پشت به کسی نمیکرد و فقط به جولو که در جولوی آن نوشته بود که  

       أَيَّ يَوْمَيَّ مِنَ الْمَوْتِ أَفِرُّ                         أَ يَوْمَ لَمْ يُقْدَرْ أَمْ يَوْمَ قُدِرَ

       يَوْمَ مَا قُدِّرَ لَا أَخْشَى الرَّدَى                       وَ إِذَا قُدِّرَ لَمْ يُغْنِ الْحَذَر

کدام روز میشه از مرگ فرار کرد روزی که تقدیر شده و یا روزی که تقدیر نشده است روزی که تقدیر شده که نمیتوان فرار کرد و روزی که نشده که فرار معنی ندارد .

إِنَّ الْقَضَاءَ وَ الْقَدَرَ يُمَنِّينِي وَ إِنَّ الْهَوَى بِوَثَائِقِ الشَّهْوَةِ أَسَرَنِي فَكُنْ أَنْتَ النَّصِيرَ لِي حَتَّى تَنْصُرَنِي وَ تُبَصِّرَنِي وَ أَغْنِنِي بِفَضْلِكَ حَتَّى أَسْتَغْنِيَ بِكَ عَنْ طَلَبى

باب هشتادم در جهاد و رياضت نفس‏

قال الصّادق عليه السّلام: طوبى لعبد جاهد للَّه نفسه و هواه، و من هزم جند نفسه و هواه ظفر برضا اللَّه، و من جاوز عقله نفسه الامّارة بالسّوء بالجهد و الاستكانة، و الخضوع على بساط خدمة اللَّه تعالى فقد فاز فوزا عظيما، و لا حجاب اظلم و اوحش بين العبد و بين اللَّه من النّفس و الهوى، و ليس لقتلهما و قطعهما سلاح و آلة مثل الافتقار إلى اللَّه، و الخشوع و الخضوع و الجوع و الظّمأ بالنّهار و السّهر باللّيل، فان مات صاحبه مات شهيدا، و ان عاش و استقام ادّى عاقبته إلى الرّضوان الاكبر، قال اللَّه تعالى: (وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ). و اذا رايت مجتهدا ابلغ منك في الاجتهاد، فوبّخ نفسك و لمها و عيّرها تحثيثا على الازدياد عليه، و اجعل لها زماما من الامر، و عنانا من النّهى، و سقها كالرّائض للفاره الّذى لا يذهب عليه خطوة من خطواتها، إلّا و قد صحّح اوّلها و اخرها، و كان رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله: يصلّى حتّى يتورّم قدماه و يقول:

أ فلا أكون عبدا شكورا!؟ اراد به ان تعتبر بها امّته، و لا يغفلوا عن الاجتهاد و التّعبّد و الرّياضة بحال، ألا و انَّك لو وجدت حلاوة عبادة اللَّه، و رايت بركاتها و استضأت بنورها، لم تصبر عنها ساعة واحدة و لو قطعت اربا اربا،

فما اعرض من اعرض عنها إلّا بحرمان فوائد السّلف من العصمة و التّوفيق، قيل لربيع بن خثيم: ما لك لا تنام باللّيل؟ قال: لأنّي اخاف البيات.

شرح‏

قال الصّادق عليه السّلام: طوبى لعبد جاهد للَّه نفسه و هواه، و من هزم جند نفسه و هواه ظفر برضا اللَّه، و من جاوز عقله نفسه الامّارة بالسّوء بالجهد و الاستكانة، و الخضوع على بساط خدمة اللَّه تعالى فقد فاز فوزا عظيما.

 (1) حضرت امام صادق عليه السّلام مى‏فرمايد كه: خوشا حال بنده‏اى كه از براى خدا و تقرّب به جناب او، هميشه در مقام جهاد نفس باشد و هرگز از او غافل نشود و عنان اختيار از دست ندهد و نگذارد كه نفس و خواهشهاى نفس بر او غالب شوند. بلكه همه مغلوب و مقهور او باشند، و هر كه توفيق جهاد نفس يافت و جنود نفس امّاره را مغلوب خود كرد، پس به تحقيق كه به دست آورده است رضاى الهى را، و هر كه فريب نفس امّاره نخورد و به مقتضاى حكم عقل عمل كرد و ملازم عبادت و آه و ناله شد و از عظمت و بزرگوارى حضرت خداوندى عزّ اسمه، غافل نشد و قرب بساط جناب او را نصب العين خود نمود، پس به يقين و تحقيق كه رسيده است به درجات عاليه، و گرديده است منسلك در سلك مقرّبين و رستگاران.

و لا حجاب اظلم و اوحش بين العبد و بين اللَّه من النّفس و الهوى، و ليس لقتلهما و قطعهما سلاح و آلة مثل الافتقار إلى اللَّه، و الخشوع و الخضوع و الجوع و الظّمأ بالنّهار و السّهر باللّيل، فان مات صاحبه مات شهيدا، و ان عاش و استقام ادّى عاقبته إلى الرّضوان الاكبر.

 (2) مى‏فرمايد كه: نيست هيچ حجابى موحش‏تر و هيچ مقامى مظلم‏تر و تيره‏تر، ميان بنده و پروردگار، از نفس امّاره و خواهشهاى او. يعنى: اين دو چيز بيشتر از همه، بنده را از خدا دور مى‏كنند و قلع و قمع اين دو موحش مظلم، ميسّر نيست مگر به‏التجا بردن به جناب پروردگار و عجز و استغاثه به او نمودن، و گرسنگى و تشنگى را ملازم شدن، و سحرخيزى را مواظبت‏نمودن. پس اگر در اثناى اين نبرد و جهاد با نفس، موت به او رسيد و دعوت حقّ را اجابت نمود، مثاب و مأجور است و ثوابش برابر ثواب شهيد است، و در قيامت با شهدا محشور مى‏شود و اگر زيست و به همين حال ماند و انحرافى در او راه نيافت، عاقبت او رضوان اكبر است كه رضاى الهى باشد، يا اعلاى مراتب بهشت، كه نامش رضوان است، جاى او خواهد بود. و «رضوان اكبر» به هر دو معنى تفسير شده است.

قال اللَّه تعالى: وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ. (عنكبوت- 69)

 (1) چنان كه خداوند عالم در قرآن مجيد فرموده است: هر كه در راه ما جهاد كرد و از براى تحصيل رضاى ما، زحمت به نفس خود داد، ما مى‏نمائيم به او راه حق را و ضايع نمى‏گذاريم ما، مزد نيكوكاران را.

و اذا رايت مجتهدا ابلغ منك في الاجتهاد، فوبّخ نفسك و لمها و عيّرها تحثيثا على الازدياد عليه، و اجعل لها زماما من الامر، و عنانا من النّهى، و سقها كالرّائض للفاره الّذى لا يذهب عليه خطوة من خطواتها، إلّا و قد صحّح اوّلها و اخرها.

 (2) يعنى: هر گاه مى‏بينى كسى را كه جدّ و جهد او در عبادت و جهاد نفس، بيشتر از تو باشد، پس توبيخ و سرزنش نفس خود كن و ملامت نفس خود كن، كه چرا تو در اين مرتبه پست باشى و با وجود امكان رسيدن به مراتب عاليه، به اين مرتبه پست مانده باشى! آخر مهار امر و عنان نفس را محكم دار و مگذار كه قدم از جادّه اطاعت بيرون گذارد، و بران نفس را و به راه‏انداز نفس را، مثل راندن اسب نجيب اصيل كه در نهايت هموارى راه رود و از غايت هموارى و خوش راهى، قدم از راه بيرون نگذارد.

  و كان رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله: يصلّى حتّى يتورّم قدماه و يقول: ا فلا اكون عبدا شكورا!؟ اراد به ان تعتبر بها امّته، و لا يغفلوا عن الاجتهاد و التّعبّد و الرّياضة بحال.

مى‏فرمايد كه: حضرت پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله با وجود قرب و منزلت او به جناب احديّت دقيقه‏اى عبادات از او فوت نمى‏شد و از كثرت نماز، پاهاى مبارك او ورم مى‏كرد و به اين حال مى‏فرمود كه: آيا نبوده باشم من نزد پروردگار، بنده نيك شكركننده؟! و به حكم:

 «النّاس على دين ملوكهم»

، امّت را نيز تأسّى به آن حضرت به قدر مقدور، لازم است و اقتدا به او واجب و احتراز از غفلت و كسالت از جهاد نفس، متحتّم.

ألا و انّك لو وجدت حلاوة عبادة اللَّه، و رايت بركاتها و استضأت بنورها، لم تصبر عنها ساعة واحدة و لو قطعت اربا اربا، فما اعرض من اعرض عنها إلّا بحرمان فوائد السّلف من العصمة و التّوفيق.

 (2) مى‏فرمايد كه: اگر بيابى تو لذّت عبادت را و فوايد بندگى پروردگار را ادراك كنى و كيفيّت آن را مشاهده نمائى و به نور عبادت، نفس خود را جلا دهى و از كدورتها او را پاك گردانى، لمحه‏اى از عبادت او فارغ و لحظه‏اى از بندگى او عاطل نمى‏توانى بود، هر چند گوشت بدن تو را به مقراض بچينند. پس هر كه از عبادت و بندگى خدا اعراض كند و رغبت به عبادت چندان نشان ندهد، پس به تحقيق و يقين كه او، لذّت و كيفيّت عبادت نيافته است و به فوايد و عوايد آن راه نبرده است.

قيل لربيع بن خثيم: ما لك لا تنام باللّيل؟ قال: لأنّي اخاف البيات.

 (3) از ربيع كه يكى از زهّاد است، پرسيدند كه: چرا شب خواب نمى‏روى و استراحت نمى‏كنى؟ گفت: مى‏ترسم از شبيخون مرگ. يعنى: مى‏ترسم كه مرگ به من رسد و من در خواب باشم و توفيق انابه و رجوع نيابم.

انسانها نمیفهمند که بابا اگر تقدیر نشده باشد نمیرسی وظیفه را انجام بده  از چه میترسی دل را به خدایی که قضا و قدر را نوشته ببند و لا غیر که این قضا و قدر چگونه تغییر داد انسانها را مثل  کسی که تمام بدنش را خالکوبی خراب کرده بود آمد و الهی عجیبی شد

كا، [الكافي‏] عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِدَاوُدَ ع يَا دَاوُدُ بَشِّرِ الْمُذْنِبِينَ وَ أَنْذِرِ الصِّدِّيقِينَ قَالَ كَيْفَ أُبَشِّرُ الْمُذْنِبِينَ وَ أُنْذِرُ الصِّدِّيقِينَ قَالَ يَا دَاوُدُ بَشِّرِ الْمُذْنِبِينَ أَنِّي أَقْبَلُ التَّوْبَةَ وَ أَعْفُو عَنِ الذَّنْبِ وَ أَنْذِرِ الصِّدِّيقِينَ أَنْ لَا يُعْجَبُوا بِأَعْمَالِهِمْ فَإِنَّهُ لَيْسَ عَبْدٌ أَنْصِبُهُ لِلْحِسَابِ إِلَّا هَلَكَ

که در این جمهوری اسلامی هم دیدیم که باید کوچک میکرد عبادت ولی .....

34-  نهج، [نهج البلاغة] مِنْ كَلَامٍ لَهُ ع قَدْ أَحْيَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ حَتَّى دَقَّ جَلِيلُهُ وَ لَطُفَ غَلِيظُهُ وَ بَرَقَ لَهُ لَامِعٌ كَثِيرُ الْبَرْقِ فَأَبَانَ لَهُ الطَّرِيقَ وَ سَلَكَ بِهِ السَّبِيلَ وَ تَدَافَعَتْهُ الْأَبْوَابُ إِلَى بَابِ السَّلَامَةِ وَ دَارِ الْإِقَامَةِ وَ ثَبَتَتْ رِجْلَاهُ بِطُمَأْنِينَةِ  بَدَنِهِ فِي قَرَارِ الْأَمْنِ وَ الرَّاحَةِ بِمَا اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ وَ أَرْضَى رَبَّهُ

 بيان إحياء العقل بتحصيل المعارف الربانية و تسليطه على الشيطان و النفس الأمارة و إماتة النفس بجعلها مقهورة للعقل بحيث لا يكون لها تصرف إلا بحكمه فكانت في حكم الميت في ارتفاع الشهوات النفسانية كما قيل موتوا قبل أن تموتوا و دق الشي‏ء صار دقيقا و هو ضد الغليظ و الجليل العظيم و لطف ككرم لطفا و لطافة بالفتح أي صغر و دق و كأن المراد بالجليل البدن و دقته بكثرة الصيام و القيام و الصبر على المشاق الواردة في الشريعة المقدسة و بالغليظ النفس الأمارة و القوى الشهوانية و يحتمل العكس و التأكيد أيضا. و برق كنصر أي لمع أو جاء ببرق و برق النجم أي طلع و اللامع هداية الله بالأنوار الإلهية و النفحات القدسية و الألطاف الغيبية و كشف الأستار عن أسرار الكتاب و السنة. و تدافع الأبواب يحتمل وجوها. الأول أنه لم يزل ينتقل من منزله من منازل قربه سبحانه إلى ما هو فوقه حتى ينتهي إلى مقام إذا دخله كان مستيقنا للسلامة و هي درجة اليقين و منزلة أولياء الله المتقين الذين فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ. الثاني أنه إذا أدركته التوفيقات الربانية شرع في طلب الحق و تردد في المذاهب فكلما تفكر في مذهب من المذاهب الباطلة دفعته العناية الإلهية عن الدخول فيه فإذا أصاب الحق قر فيه و سكن و اطمأن

 

 كَمَا رُوِيَ عَنِ الصَّادِقِ ع إِنَّ الْقَلْبَ لَيَتَجَلْجَلُ فِي الْجَوْفِ يَطْلُبُ الْحَقَّ فَإِذَا أَصَابَهُ اطْمَأَنَّ وَ قَرَّ ثُمَّ تَلَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع هَذِهِ الْآيَةَ فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِي السَّماءِ

 وَ عَنهُ‏

 ع قَالَ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِينَ مُبْهَمَةً عَلَى الْإِيمَانِ فَإِذَا أَرَادَ اسْتِنَارَةَ مَا فِيهَا نَضَحَهَا بِالْحِكْمَةِ وَ زَرَعَهَا بِالْعِلْمِ وَ زَارِعُهَا وَ الْقَيِّمُ عَلَيْهَا رَبُّ الْعَالَمِينَ‏

 وَ عَنْهُ ع قَالَ إِنَّ الْقَلْبَ لَيُرَجِّجُ فِيمَا بَيْنَ الصَّدْرِ وَ الْحَنْجَرَةِ حَتَّى يُعْقَدَ عَلَى الْإِيمَانِ فَإِذَا عُقِدَ عَلَى الْإِيمَانِ قَرَّ وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ‏

 قال يسكن و سيأتي أمثالها إن شاء الله في باب القلب. الثالث أن تكون الأبواب عبارة عن أسباب القرب من الطاعات و ترك اللذات فإن كلا منها باب من أبواب الجنة فينتقل منها حتى ينتهي إلى باب الجنة التي هي قرار الأمن و الراحة. الرابع أن تكون الأبواب عبارة عن اللذات و المطالب النفسانية التي يريد الإنسان أن يدخلها بمقتضى طبعه فتمنعه العناية الإلهية و العقل السليم عن دخولها حتى ينتهي إلى باب السلامة و هو باب جنة الخلد في الآخرة أو الطاعات و العقائد الحقة التي توجب دخولها في الدنيا. الخامس أن يكون المراد بالأبواب طرائق أرباب البدع و أبواب علماء السوء فيمنعه التوفيق الرباني عن اعتقاد ضلالاتهم و الدخول في جهالاتهم حتى يرد باب السلامة و هو اتباع أئمة الحق ص فإنهم أبواب الله إما بالوصول إلى خدمتهم أو إلى السالكين مسلكهم و الحافظين لآثارهم و رواة أخبارهم فتثبت رجلاه على الدين و الصراط المستقيم و لا يفتتن بشبه الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّينَ و هو قريب من بعض ما مر و هذا أظهر الوجوه. و ثبات الرجلين ضد الزلق أو عبارة عن السكون و الطمأنينة بضم الطاء المهملة و فتح الميم و سكون الهمزة السكون يقال اطمأن اطمئنانا و طمأنينة قال الشيخ الرضي رضي الله عنه مصادر ما زيد فيه من الرباعي نحو تدحرج و احرنجام و اقشعرار و أما اقشعر قشعريرة و اطمأن طمأنينة فهما اسمان واقعان مقام   المصدر كما في أنبت نباتا و أعطى عطاء و القرار بالفتح ما قر فيه الشي‏ء أي سكن و يكون مصدرا و قرار الأمن و الراحة الجنة أو ما يوجبهما كما عرفت

 باید  در اثر عبادت آن سختی ها از بین برود که این مذنبین در اثر گناه گاهی اوقات آنقدر دلشان میشکند که که یکدفعه بالا میروند   ماجرای آن دو نفر که وارد مسجد شدند و یکی زندیق بود و یکی ولی الله و در هنگام خارج شدن جاهای آنها عوض شد

کربلا دائما می آید و تمام میشود و گروهی رو سفید و گروهی رو سیاه میشوند کربلای امام حسین گذشت و تمام شد و کربلای ایران هم همینتور و کربلای امام زمان هم همینطور 

احب الصالحین و لست منهم یا عبره کل مومن

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ نَظَرَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى الْحُسَيْنِ ع فَقَالَ يَا عَبْرَةَ كُلِّ مُؤْمِنٍ فَقَالَ أَنَا يَا أَبَتَاهْ فَقَالَ نَعَمْ يَا بُنَيَّ

 یا حسین  پیامبر امام حسی را بالا میانداخت و گاهی میفرمود یا ابا عبد لله و گاهی میفرمود یا عبره کل مومن و میبوسید و میفرمود که نبوسیدم مگر جای نیزه و سنان را که یکی از اسبابهای شفاعت حضرت زهرا سلام الله علیها لباس خونی بوده که درتن امام حسین بوده و به خون آغشته بوده است که امام سجاد فرمود یا یزید آن غنیمتها را به ما برگردان که گفت پولش را میدهیم که حضرت فرمود یا یزید برای ما در بین آن لباسها دست بافتهای حضرت زهرا بوده که سزاوار نیست در دست غیر ما باشد که وقتی غنیمتها را آوردند یکی گوشواره آورد یکی ....یکی لباسی را آورد که پاره پاره و خونی بود که فرمود که اگر کسی را نیاورده ام یک پیراهنی را آورده ام که غرق خون است  یا رسول الله این پیراهن حسین توست .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ساعت 21:41  توسط کمک یا صاحب الزمان تا ظهور رجعت و شهادت   |